خواستم دویاره مثل سالهای گذشته اینجوری شروع کنم که بگم « بالاخره تموم شد...» که دیدم واقعا دیگه از این جمله حالم به هم میخوره ...
امروز از صبح خیلی شارژ بودم هم اینکه جواب یکی از امتحانای خیلی مهم و حیاتیم رو گرفتم ٬ هم اینکه مثل همیشه دارم از اینجا فرار میکنم
اما الان...همه خستگی این یک ماهه اخیر برگشت !
علتش ؟
اینکه من عاشق رشته ام هستم ٬ اما یکی از بدی های رشته معماری اینه که سلیقه ایه ...یعنی هیچ تضمیمی وجود نداره که پروژه ای رو پاس بشم یا نشم !!!
کاش اینو درک میکردید ٬ شماهایی که بیرون گود نشستید و میگید لنگش کن
تعریف از خودم نباشه ...من یکی از بهترین دانشجوهای دانشگاهم بودم
از سال پیش دانشگاهی که اینجا بودم تا سال سوم ٬ معدلم بالای ۴ بوده و لوح تقدیر گرفتم اما از سال ۳ به بعد ٬ بیشتر درسامون پروژه هایی بود که بسته به سلیقه استاد ارزش یابی و نمره داده میشه
یادمه یه سال با چشم گریون رفتم سراغ رییسمون و گفتم فلان استاد به ماکتم نمره ۳ داده !
و اونجا بود که تازه فهمیدم من در حال حاضر به عنوان دانشجوی رشته معماری و در آینده به عنوان یک معمار هیچ وقت نمیتونم نظر دیگران رو که بر مبنای سلیقه های متفاوته نسبت به کارم و زحمتی که برای کارم کشیدم عوض کنم !
همین ٬ یعنی فعلا همین
آخیش....یه کم خالی شدم 
حالا بریم سر اصل مطلب
اصل مطلب اینکه تاریخ باز داره تکرار میشه و من مثل پارسال که بعد از امتحانام فرار کردم ٬ دارم فرار میکنم 
فردا به دوبی پرواز دارم...امروز همش دنبال کارام بودم ٬ بقدری خسته ام که ۴ ساعتی میشه اومدم خونه اما هنوز از جام تکون هم نخوردم
دروغ چرا فقط تا آشپزخونه رفتم و برگشتم 
نمیدونم اصلا کی میخوام خونه رو جمع و جور کنم ؟ کی میخوام چمدونم رو ببندم ؟
توی این مدت هر چی جزوه و دفتر کتاب آوردم اینجا بخونم همینجا ولش کردم وسط هوا و زمین
حالا یه دو روز وقت لازمه تا جای این جزوه ها رو پیدا کنم و جابجاشون کنم ٬ اما کو وقت 
بقدری هم کمبود خواب دارم که اگه بذارن
۲۴ ساعت کامل میخوابم ! خوبه که نمیذارن
ممکنه از دوبی نتونم زیاد بیام نت پس بذارید هر چی میخوام امروز بگم 
یه چیزی رو میخواستم قبلا بگم اما نمیدونم چرا الان اومد تو ذهنم
حالا ربطش به موضوع قبلی چیه ! خودم هم نمیدونم 
یه کم در مورد ایرانی ها میخوام غر برنم !
جالبه برام که ما ایرانی ها هر جای دنیا که بریم باز هم ایرانی هستیم ٬ که البته این خیلی خوبه
اما قسمت بد ماجرا وقتیه که
هر جای دنیا هم که بریم سر مردم رو همونجوری شیره میمالیم که قبلا میمالیدیم
یکیش همین آقایی که اینجا مغازه داره و مواد خوراکی از ایران میاره و دل ماها به همین خوشه که مثلا بریم مغازه ایشون و یدونه شیشه خیار شور ٬ آب لیمو و ترشی لیته بگیریم
جند وقت پیش دوستم بهم گفت که برچسب روی شیشه ترشی رو کنده و تاریخ قبلی رو که توسط اون برچسب پنهونش کرده بودند رو دیده که نشون میداد تاریخ انقضاء ٬ سال ۲۰۰۵ هست
روی در شیشه هم با زرنگی بسیار دادن تاریخ انقضا ۲۰۰۸ رو نوشتن !
حالا بماند که این ترشی تاریخ مصرف گذشته رو ایشون از ایران چند میخرن که اینجا معادل ۲۰۰۰ تومان به ما میفروشن !
وقتی برچسب روی شیشه ترشی که داشتیم رو کندم ...دیدم ایشون کارشون رو به نحو احسن انجام دادن !
این هم از هم وطنای عزیزمون...آدم تا اینا رو داره دیگه غم نداره 
حرف زیاده اما وقت کم
اگه زنده موندم بر میگردم و مینویسم...از اونجا کمتر میتونم بیام نت
تقریبا دو هفته دیگه برمیگردم مجارستان و دوباره روز از نو ٬ روزی از نو 
یادداشتک ۱ : یایا از همگی بابت تبریک تولدش تشکر کرد
ممنونم![]()
یادداشتک ۲ : آیینه ی عاشورا ... یه کم طولانیه اما به خوندنش می ارزه !
یادداشتک ۳ اضافه شده بعد از ۲ ساعت : واقعا به خودم دیگه ایمان آوردم که اگه بخوام! کاری رو انجام بدم میتونم و به نحو احسن انجامش میدم
وقتی اینا رو ۲ ساعت پیش نوشتم کامپیوتر رو خاموش کردم و رفتم که بخوابم ! اما دیدم نمیتونم همینجوری بیخیال کارا بشم ٬ تصمیم عوض شد و شروع کردم به جمع و جور کردن خونه
در عرض کمتر از ۲ ساعت همه جزوه هام رو مرتب کردم ٬ کلی لباس شستم البته با دست ! چون این موقع شب نمیشه ماشین رو روشن کرد میترسم همسایه ها حمله کنند
خلاصه که دو سوم کارام رو انجام دادم ...
دوستتون دارم ٬ هر کدوم رو همونقدر که باید !
امروز تولد کوچیکترین فرد خانواده ست!
حالا میگم کوچکترین فرد ٬ فکر نکنید که خیلی هم کوچیکه ها
آبجی یایای من ۲۳ سالگیش رو پشت سر گذاشت و وارد ۲۴ سالگی شد 
یایا جونم ٬ هیچ وقت نمیتونم بفهمم چه حسی داری
اینکه واسه همه ماها ٬ تو هرچقدر هم که بزرگ بشی باز کوچکترین فرد خانواده ای !
یه حس عجیبی بهت دارم 
همیشه دلم برات میلرزه !
هر جا که میری ٬ هر کاری که میکنی ٬ همیشه نگرانتم
همیشه احساس میکنم هنوز همون دختر کوچولوی چندین سال پیشی
میدونم که ممکنه این موضوع برات سخت بگذره...اینکه همه به نحوی نگرانت هستند

به هر حال...امروز تو یک سال بزرگتر شدی
هستی و این از هر جشن تولدی بیشتر شادت میکنه 





البته چند روزه که دلم میخواست اما اصلا فرصت نمیشد ٬ الان هم فکر نکنید که فرصت شده
خیر ! اما دیگه گفتم یه آپ میکنم و زود میرم سر درسم
باز دوران امتحانا شد و من همچنان درجا میزنم
خنده داره اگه بگم بعد از این همه که گفتم من درس دارم نمیام نت هنوز یک دونه امتحان هم ندادم ! 
البته امروز قرار بود اینجانب امتحان بدم ٬ اما از اونجایی که من واقعا دانشجوی خوبی هستم
دیشب هر چی حساب کردم دیدم میتونم بیدار بمونم و اون چند صفخه باقی مونده رو بخونم و بقیه مطالب رو مثل دوستان عزیز دیگه
تقلب بنویسم و با خودم ببرم ( آخه یه سری شکل هست که واقعا حفظ کردنشون و ۱۰۰ البته کشیدنشون سر جلسه امتحان خیلی سخته
) اما به این نتیجه رسیدم که واقعا نمیتونم اینجوری برم سر جلسه امتحان
حالا خیلی ها هستند که همینجوری میرن و امتحانشون رو پاس میشن ! اما خب من حاضر نیستم به هیچ وجه چنین ریسکی کنم
با همه اینا ساعت ۲ خوابیدم که ۴ بیدار بشم ٬ تصمیم بگیرم برم امتحان بدم یا نه
(من معمولا وقتی میخوام از اینگونه تصمیمات بگیرم هر یک ساعت به یک ساعت تصمیمم رو ریفرش میکنم و از اول شروع میکنم به تصمیم گیری
) خلاصه که ساعت ۴ ساعت رو کوک کردم ٬ محض احتیاط یدونه هم ۴:۳۰ کوک کردم
و باز هم محض احتیاط بیشتر یدونه ۵ و یدونه ۶ (که البته موقعی که داشتم ساعتم رو کوک میکردم خیلی مطمئن بودم که به این زنگ ساعت ۶ احتیاج نخواهم داشت
و من زودتر از این حرفا بیدار میشم !
)
و در آخر ٬ چشمام رو بدون اینکه صدای زنگی به گوشم برسه باز کردم
انتظار داشتم که هوا تاریک باشه ! که خب نبود
و تازه اینجا بود که به ساعت مبارک چشم دوختم
ساعت ۸:۳۰ بود
و دیگه کار از تصمیم گیری گذشته بود چون امتحان ساعت ۸ برگذار میشد
این شد که ما ! نرفتیم امتحان بدیم
حالا فردا هم یه امتحان دیگه دارم که هرچی با استاد مبارک ! چونه زدم که یه تاریخ دیگه بهم بده نداد . خیلی هم اصرار داشت که امتحان فردا آسونه
یه چیزی حدود ۵۰ تا سوال تئوری باید بخونم با کلی مسئله مربوط به ساخته های بتونی
من که خیلی امید دارم تا فردا تموم کنم اینا رو
شما چطور ؟
(پیشاپیش از قوت قلبی که بهم میدید ممنونم ! )
*****
قبل از اینکه رفع زحمت کنم میخواستم ازتون بخوام که برای سحر عزیز دعا کنید
سحر به علت خونریزی رفته توی کما ...دعا کنید که برگرده...ممنونم
و دیگه اینکه در مورد پست قبلی نمیدونم چه کسانی امضا کردن ٬ من هم هیچ وقت نتونستم ۱۰۰٪ مطمئن بشم که این امضاها میتونه کاری کنه یا نه
اما غیر از اینکار چه کاری از دستمون بر میاد ؟ من اینجا هرچقدر هم داد بزنم و بگم که مخالف این قوانین هستم کی میشنوه ؟ کی دست از اینکار ها بر میداره ؟
پس با همون امضا کردنم حتی ! اگه نتونه جون عزیزی رو نجات بدم حداقل میتونم به همه ثابت کنه که خیلی از ماها مخالف رفتار های اینچنینی هستیم
گویا نازنین تبرئه شده...باور کنید اگر اون فیلم مستند رو میدید متوجه فقط مقداری از دردی که اون جوون و خانواده اش میکشه میشدید
الان دل آرا احتیاج به پشتیبانی شماها داره...فقط بهشون نشون بدید که مخالفید
اگه امضا کردن براتون کار مشکلیه ٬ هر کسی خواست میتونه برام آدرس ایمیلش رو بذاره و من بجاش اینکار رو انجام میدم
دوستتون دارم هر کدوم رو به همون اندازه که باید !




کل بازدیدها: