تبليغاتX
مرغ دریایی


 

دیشب قبل از اینکه برم بخوابم یه سر رفتم وبلاگ دوست خوبم صحرا که از اونجا پرت شدم به این وبلاگ

نمیدونم واقعا چی بگم

وقتی فیلم مستند در مورد نازنین رو دیدم ٬ احساس خفگی بهم دست داد...فقط گریه میکردم اما کاش میدونستم که گریه هام دردی رو دوا میکنه یا نه ! اگه دوا میکرد حاضر بودم حالا حالا ها گریه کنم...

واقعا چیکار باید کرد

تا کی باید نازنین ها چشم انتظار کمک باشند؟

تا کی باید از دردمون بگیم و بنویسیم که کسی کمکون کنه؟

اگه یه روزی کسی نبود که کمک کنه چی ؟ اگه نازنینی تنها بود ٬ چی ؟

کی همه چیز عوض میشه ؟

کی ما هم مثل همه آدمای دیگه دنیا زندگی میکنیم ؟

چی باید بگم ! کی صدای من رو میشنوه ؟ هیچکس....

تنها کاری که ازمون بر میاد اینه که اسممون رو به لیست مخالفین این قوانین غیر انسانی اضافه کنیم

برای نجات نازنین فاتحی ٬ اینجا رو امضا کنید

برای نجات کبری رحمانپور ٬ اینجا

نجات  شهلا جاهد ٬ اینجا

نجات  فاطمه حقیقت پژوه ٬ اینجا

نجات  اشرف کلهری ٬ اینجا

نجات دلارا دارابی ٬ اینجا

خواهش میکنم ٬ فقط یه کم از وقتتون رو اختصاص بدید به این عزیزانی که احتیاج به کمکتون دارن

برای اینکه ازشون بیشتر بدونید میتونید به وبلاگ شوق رهایی سر بزنید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 13:44  توسط نازلی 



راستش اصلا نمیدونم چی باید بگم

این مدت آرین توی زندگی تک تکمون بود

هر لحظه منتظر شنیدن خبر سلامتیش بودیم

اما

آرین رفت...

خدا فرشته پاکش رو برگردوند پیش خودش

برای پدر و مادرش دعا میکنم که دوریش رو بتونند تحمل کنند

*****

دیگه اینکه همه چی اینجا خوبه ٬ هوا هم همچنان بهاری (البته ابری هم هست گاهی اما چون خیلی هوا بادیه ابر نمی مونه )

چند روز پیش نمیتونستم پنجره رو باز کنم چون آفتاب میافتاد تو خونه و اعصابم خط خطی میشد ! ( من تاریکی رو خیلی دوست دارم نه به این معنا که همیشه از آفتاب و نور فراری باشم اما تازگی ها چراغ روشن باشه توی خونه یا که آفتاب بیافته تو خونه عصبیم میکنه)

خلاصه که پرده ها رو کشیدم و پنجره هم بستم ٬ بعد دیدم دارم از گرما خفه میشم ٬ خونه ما هم که قربون همسایه هامون برم اصلا شوفاژ که روشن نکنیم هم گرمه گرمه

دیدم اینجوری نمیشه رفتم نشستم جلوی کولر و به یاد تابستون کولر رو روشن کردمخیلی چسبید...

از درسا هم که همچنان در حال درجا زدنم ٬ یعنی هر چی به تاریخ امتحانام نزدیک تر میشم دونه دونه کنسلشون میکنم کار همیشگیمه هی میگم اینو ولش ٬ بعدا میدم

آخر میبینم مثل ترمای پیش همش میافته آخر پشت سر هم...

روز شماری میکنم واسه تموم شدن امتحانام ٬ باورم نمیشه که ۱۸ روز فقط مونده اگر چه این ۱۸ روز جزء سخت ترین روزا خواهد بود...اما میشه تحملش کرد

دیشب خواب دیدم داریم میایم ایران (فکر کنم تاثیر آخرین وبلاگی که دیشب خوندم بود...وبلاگ پری دریایی ) خلاصه که مامان و بابا هم اینجا بودن

من هم از جلوی در خونه شروع کرده بودم به اس ام اس بازی که آآآآآآآآآآآی ملت ما داریم میایم (حالا انگار تحفه بودم که اومدنم رو جار میزدم) با ماشین داشتیم میامدیم

من که منتظر کوچکترین فرصتم برای اومدن...دلم واسه خیلی ها تنگ شده ٬ حتی دلم واسه خونمون تنگ شده ٬ واسه اتاقم ٬ واسه این پنجره و بوی نم بارون....

داره حسودیم میشه به داداشم که ممکنه بیاد ایران

چند وقت پیشا برای اینکه یه جوری حرصم رو خالی کنم بهش میگفتم من هم میام ! فکر کردی میذارم بری اونجا بشی یکی یدونه مامان و بابا ( خیلی کیف میده که آدم حتی برای یه مدت کوتاه بشه یکی یدونه ! تابستون که یه سر با مامان و بابا رفتم دوبی کلی خوشحال بودم که فقط من بودم و مامان و بابام ... ) خلاصه که هی من بگو هی اون بگو

اما جدا از شوخی خوشحالم که داره میاد پیش مامان و بابا

اینجوری خیالم خیلی راحت تره و بلکه یه کم از بار فکریم کم بشه !

*****

شرمنده اگه برای خیلی از دوستان نمیرسم کامنت بذارم

حجم درسا زیاده

خدا نسیب هیچ کسی نکنه

*****

دو ساعته منتظر این بلاگفا هستم که صفحه اش باز نمیشه

قربون همین پرشین بلاگ برم ! فقط یه مشکلی که هست اینه که من نمیتونم توی پرشین بلاگ لینک کنم برای همین باید برم توی بلاگفا لینک کنم بعد اینجا کپی کنم

این مشکل پرشین بلاگ حل بشه و اگه قرار باشه بلاگفا همینجوری مسخره بازی در بیاره اونجا رو میبندم....

راحت

* تا گفتم در اونجا رو میبندم پیش خودم فکر کردم حتما ! الان بلاگفا درست شده که رفتم دیدم نه بابا بلاگفا و این کارا ؟!

اما پرشین بلاگ درست شد چه ابهتی دارم من !

*قالب وبلاگم فعلا مشکل داره...موقتا عوضش میکنم تا قالب خوشگلم درست بشه

+ نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 15:41  توسط نازلی  | 



این چند روزه همش فکرم پیش یه موجود پاکه

پیش یه فرشته کوچولوی نازی که خیلی حالش بده 

از صبح که بیدار میشم وبلاگ جوجو بیرقدار رو باز میکنم بلکه خبری از آرین بهم بده

با قلبای پاکتون براش دعا کنید

بدجور به هم ریختم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 دی1385ساعت 0:42  توسط نازلی  | 



سال ۲۰۰۷ هم شروع شد...امیدوارم که سال خوبی برای هممون باشه

تعظیلات ما هم به سر رسید و دیگه وقتشه که حسابی درس بخونیم

من وارد دوره یک ماهه امتحانا شدم و دیگه چه بخوام چه نخوام باید این یک ماه از هر چیزی بگذرم که بتونم درس هام رو پاس کنم و از شرشون خلاص بشم

حالا حساب کنید درس خوندن که کلا کار دشواریهچه بسا دشوارتر هم میشه برای کسی مثل من که از امتحانات ترم پیش تا هم اکنون درست و حسابی درس نخوندهیعنی یه چیزی حدود ۵-۶ ماه پشتم باد خوردهو الان توی این یک ماه باقی مونده باید جور اون ۵-۶ ماه رو بکشم دیگه خودتون حساب کنید اوضاع از چه قراره(البته که دختر زرنگی مثل من از عهده اش بر میام...این قسمت رو مخصوص مامانم نوشتم)

به همین خاطر این مدت اگه کمی تا قسمتی کمرنگ شدم بدونید که هستم فقط چون باید از وقتم بیشتر برای درس خوندن استفاده کنم کمتر فرصت میشه که باهاتون در ارتباط باشم حالا این ارتباط میتونه کامنت گذاشتن باشه ٬ ایمیل نوشتن و چت کردن و الی آخر(هر چند دیگه آخری نداره همینه دیگه )

برای زنگ تفریح بین درس هام ممکنه وبلاگ خونی بکنم پس ازتون بیخبر نمیمونم

 ***

از جشن سال نو هم بگم که اولش قرار نبود بریم بیرون ٬ چون یایا (خواهرم ) درس داشت ٬ من و برادرم هم زیاد راغب نبودیم که بریم اما بعد تصمیممون عوض شدچون یایا میخواست بعد از ۱۰ روز خونه نشینی ! بره بیرون یه هوایی بخوره

اونجایی که رفتیم نسبت به پارسال خلوت تر بود و از کنسرت هم خبری نبودطبق معمول ملت هم فقط بوق میزدند  که واقعا آدم سرسام میگیره... (یه ویدیو میخواستم بذارم که گفتم از حوصله همه خارجه ! نذاشتم )

 وقتی اومدیم خونه به یایا گفتم من جشن سال نو خودمون رو بیشتر دوست دارم چون یه آرامش خاصی داره حتی برای ماها که هیچ وقت سفره هفت سین نداشتیم...اما همون انتظار کشیدن قبل از تحویل سال بدون سر و صدا و جیغ و داد خیلی بهتره

یه قسمت هم نور پردازی کرده بودند که نقش قشنگی روی ساختمون ها درست کرده بود

چند تا از عکساش رو میتونید ببینید 1   ٬  2  ٬  3  ٬  4  ٬  5

***

امسال زمستون خیلی بی سر و صدا اومد ٬ نه برفی نه بارونی که اگه تا آخر زمستون برف نیاد دیگه عالی میشهچون من همونقدر که از گرما فراری هستم از برف هم دل خوشی ندارم

یعنی برفی رو دوست دارم که روی زمین بشینه (خیلی کم ) کلا احساس میکنم وقتی برف روی زمین میشینه به محیط یه آرامش و سکوت خاصی میده اما مگه اینا میذارن که برف بشینه ؟! هنوز از آسمون نیومده نفری یدونه پارو دست میگیرن میافتن به جون کوچه و خیابونا

الان هم که هنوز هیچ خبری نیست به صورت آماده باشسطل های مخصوص نمک رو هر چند متر به چند متر توی خیابونا گذاشتن که اگه لازم شد ازشون استفاده کنند

و من یاد ایران افتادم ٬ یاد شمال که با یه بارش بارون همه شهر بهم میریخت

همه جا توی خیابونا پر آب میشد ! بعضی جاها شیب خیابون اشکال داشت..

بعضی جاها از بس آسفالت چاله چوله داشت تبدیل میشد به یه خیابون پر از برکه !

یا گاهی هیچ فاضلابی توانایی قورت دادن اون همه آب رو نداشت

چه آب هایی که تو خونه ها نمیرفت فقط به خاطر یه بارندگی !

بگذریم...

***

 

یادداشتک : خیلی برام جالبه که بدونم من چه شکلی هستم که انقدر من رو با هندی ها و جدیدا پاکستانی ها اشتباه میگیرن نمیگم که اونا بد هستن اتفاقا من از قیافه هندی ها (خوشگلاشون البته ) خیلی خوشم میاد اما آخه به نظر خودم اصلا شبیهشون نیستم

توی اورکات هر چی هندی و پاکستانی میرسه من رو اد میکنه (البته برام فرقی نداره چون من فقط اونایی رو که میشناسم اد میکنم )

جالبیش اینجاست که توی دوبی هم همین مشکل رو داشتم ...و چقدر مامان از نگاه این هندی ها و پاکستانی ها شاکی میشدآخه یه جوری نگاه میکردن که انگار آشنا دیدن

داداشم یه بار کلی تحویلم گرفت گفت این هندی ها هی نگات میکنند فکر میکنند یکی از هنرپیشه هاشون اومده اینجا

 

 

اونایی که امتحان دارن توی امتحاناشون موفق باشند و همگی توی زندگی هاشون...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 دی1385ساعت 4:18  توسط نازلی  | 



کم کم داره تعطیلاتمون به پایان میرسه و ما هنوز سر خونه اول خودمونیم که بودیم

از همون جمعه گذشته که رفته بودیم برای جمع آوری آذوقه تا همین دیروز در منزل ما حتی برای چند ثانیه هم باز نشد !

یعنی اینجانب و آبجی گرام به مدت یک هفته خودمون رو توی خونه حبس کرده بودیمالبته دو روز اول که عذرمون واجب بود چون همه جا تعطیل بود اما چند روز بعد هم بنا به بی حوصلگی فراوان خانه نشین شدیمتا اینکه دیروز به دعوت دوستان پام رو از خونه گذاشتم بیرون

هوا عالی بود (البته برای من چون برای بقیه جزء سرد ترین روزهای زمستون بود) همه درخت ها  یخ زده بودند و یک دست سفید شده بودند

همه پالتو هاشون رو تنشون کرده بودن و یه شالگردن هم ۴-۵ دور پیچیده بودند دور گردنشوناونوقت من با یه بلیز تنم و کاپشن به دست قدم میزدم و از هوای خنک ! لذت میبردمتا اینکه از بس مردم چپ چپ نگام کردن مجبور شدم کاپشن مبارک رو بپوشم

خلاصه که با دوستان رفتیم سالن بولینگ

من اولین بارم بود که بولینگ بازی میکردم و اصلا هیچ وقت فکر نمیکردم که انقدر از این بازی لذت ببرم

یه گروه ۸ نفره بودیم که همه اونجا رو با جیغ و داد و تشویق گذاشته بودیم رو سرمون

یه گروه ۳ نفره حرفه ای آلمانی هم اونجا حضور داشتند که ما با دیدن اونا روحیمون تضعیف میشدو اونا بالعکس

بعد از بازی٬ بعد از اینکه از خجالت شکم گرسنه در اومدیم دیدیم هنوز یه سر سوزن انرژی برامون مونده و حیفه که اینجوری اونجا رو ترک کنیم به همین جهت تصمیم گرفتیم که کمی فوتبال بازی کنیم (البته فوتبال دستی ٬ نه فوتبال پایی)

حدود ۹-۱۰ بار پول ریخیتم توی دستگاه که هر بار بهمون حدود ۱۰ تا توپ میداد یعنی به عبارتی ۱۰۰ تا گل زده و خورده شد تا رضایت دادیم اونجا رو از وجود خودمون و آلودگی صوتیمون پاک کنیم

اونجا که بودیم من کلی شعار دادم که هفته ای یک بار یا ۲ هفته یک بار بیایم اینجا اما اگه الان نظرم رو بپرسید (بپرسید لطفا !) میگم که اصلا همون ماهی یکبار هم زیادیمونه چرا ؟ چون تازه معنای واقعی کمر درد ٬ دست درد و  پا درد رو میفهمم

اون موقع هممون گرم بودیم متوجه نشدیم چه بلایی داره سرمون میاد اما الان فکر کنم همه گوشه خونه افتاده باشن مثل من

خیلی وقته یادداشتک ننوشتم

۱- کسی میتونه بهم سایتی رو معرفی کنه که از توش بشه مدل مو پیدا کرد ؟ من اینجا دو بار موهام رو کوتاه کردم که هر دو بار خودم رو کشتم تا متوجه بشن چه مدلی میخوام میترسم این همه راه برم ( اصلا پیش خودتون فکر نکنید که تنبلم ) و اون مدلی که میخوام توی مجله شون نباشه و متوجه نشن...این عکس رو با سرچ فراوان بدست آوردم !

۲.یه سوال تخصصی !

اگه شما ناخن هاتون رو خیلی دوست داشتید ٬ اگه همیشه که نه ! اما از وقتی که مدرسه رفتن و چک کردن ناخن توسط ناظم مدرسه تموم شده٬ ناخن هاتون بیشتر مواقع بلند و لاک زده بود و باز هم اگه به زدن موسیقی علاقه داشتید و اگه در حال حاضر دوست داشتید گیتار بزنید اما میدونستید که با ناخن های بلند به هیچ وجه نمیشه گیتار زد...

ناخن بلند داشتن رو انتخاب میکردید یا گیتار زدن رو ؟ 

۳. و اینکه سال ۲۰۰۷ میلادی رو پیشاپیش بهتون تبریک میگم و امیدوارم که سالی سرشار از شادی ٬ موفقیت و سلامتی برای همه آدمای خوب دنیا باشه

+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 2:54  توسط نازلی  | 



خدا پدر و مادر اون کسی که این بازی رو راه انداخت بیامرزه

این چند روزه فقط نشستم ۵ تایی های این و اون رو میخونم (البته نه هر کسی ٬ بیشتر اونایی که دوست داشتم باهاشون بیشتر آشنا بشم ) و واقعا هم مفید بود !

متوجه شدم که من با بیشتر دوستانم نقاط مشترک دارم...

اما یه چیز دیگه هم که متوجه شدم اینه که ۵ تایی من بیشتر خصوصیات مثبتم بوداین شد که گفتم بیام یه کم از بدی هام بگم که فکر نکنید من خیلی خوبم

۱.من خیلی لوسم !  

خیلی زود از مسئله ای ناراحت میشم...حتی مسائل خیلی کوچیک و پیش پا افتاده

مثلا اگه یه حرفی بزنم و طرف مقابلم جوابی بهم نده یا اینکه فقط یه لبخند بزنه و به کارش ادامه بده احساس میکنم بهم کم محلی کرده ! (حتی اگه واقعا مقصودش این نبوده )

یا اگه یه حرفی بزنم و طرف مقابلم بهم بخنده (مسخره ام بکنه ) خیلی ناراحت میشم (میگم خیلی ! چون میدونم یه عده اصلا اینجوری نیستن )

۲.همه میگن من تنبلم یعنی کم پیش میاد که توی خونه کار کنم

اما وقتی روی مود باشم خیلی کار کردن توی خونه رو دوست دارم...یعنی اگه اعصابم سر جاش باشه و کسی کاری به کارم نداشته باشه از نظافت خونه و آشپزی کردن لذتی بسیار میبرم

اگه یکی وسط انجام یه کاری بهم بگه فلان کار رو بکن یا نکن آی عصبیم میکنه

و همین عصبانیت کافیه برای رها کردن کاری که داشتم انجام میدادم به همین راحتی !

۳.از همون شماره اول نتیجه میگیریم که میتونم خیلی اهل قهر کردن باشمالبته تا الان هیچ وقت به مدت طولانی با دوستانم قهر نبودم نمیدونم شاید چون تا بحال خیلی ! ازشون دلخور نشدم

اما با برادر و خواهرم تا دلتون بخواد کوتاهترین مدت زمان قهرهام مربوط به خواهرم میشه که حالا به علت هم خونه بودنمون یا بخاطر رابطه نزدیک تری که داریم ۱ هفته به طول انجامیده و زود با هم آشتی کردیم

و طولانی ترین قهرهام با برادرم بوده که فکر کنم بیشترینش ۲-۳  ماهی طول کشید و درست وقتی بود که کارهای اومدنمون درست شده بود (شانس من رو ببین !) من هم پاهام رو کرده بودم تو یه کفش که من نمیرم ...وقتی نشستیم توی هواپیما (من صندلی وسط نشستمبین خواهر و برادرم) و اونجا بود که برادرم بهم گفت بسه چقدر گریه میکنی (چون من از خونه ! تا توی هواپیما یه ریز ! گریه کردم) خلاصه که آشتی کردیم با همین یه جمله...

۴.برای دوست شدن با دیگران محدودیت ندارم !

یعنی ایران که بودم اصلا دوست مذکر نداشتم

اما از وقتی که اینجا اومدم و هم اینکه از وقتی که وارد دنیای مجازی شدم تعداد دوستای مذکرم زیاد شدند...مادر و پدرم چون میدونند که همه اینا یه دوستی معمولیه باهام مخالفت نمیکنند(البته طبیعیه که خیلی هم مایل نباشناما خب چیزی بهم نمیگنچون حداقلش اینه که بهم اطمینان دارن )

اما این بهم ثابت شده که بیشتر دوستان مذکرم  ٬ نتونستند به من به چشم یه دوست معمولی مثل دوستای دیگه شون نگاه کنند ...و این مسئله باعث شده که رابطه ام رو باهاشون محدود کنم

۵.از رابطه های دوست پسر ٬ دوست دختری زیاد خوشم نمیاد !

یعنی رابطه ای رو دوست دارم که ابدی باشه....نه اینکه صرفا بخاطر سرگرم کردن خودم و طرف مقابلم باشه

به همین خاطر بهم خوردن اولین رابطه عاطفی که داشتم برام خیلی سخت بود ! چون من به آینده فکر میکردم و اون ....

متاسفانه دیگه از جلو رفتن توی رابطه هام میترسم چون از طرف مقابلم به هیچ وجه نمیتونم مطمئن باشم

دوست ندارم با زندگیم بازی بشه

۶. روی دوستام خیلی خیلی حساسم و از یه موضوع خیلی بدم میاد

اینکه یکی از دوستام از دوست دیگه ام جلوی من بد بگه

میدونم که آدم باید حقیقت رو بپذیره اما حتی اگه حرفای اون در مورد دوستم حقیقت هم داشته باشه از شنیدنش ناراحت میشم احساس میکنم اینجوری به اون شخصی که حضور نداره دارم ظلم میکنم

 

دیگه بسه میترسم همه از دستم فرار کنندهمینقدر از بدی هام بدونید تا بقیه اش رو بعدا خدمتتون عرض کنم

 

و در آخر اینکه من هی از اول میخواستم یه چیزی بگم ترسیدم بگین غرب زده شدمحالا این رو یکی دیگه بگه که چیزی نیست اما چون ماها خارجیم ! (از زندگی) خطرات تهمت "غرب زدگی" بیشتر متوجه ما هست...

 

کریسمس مبارک باشه

*من عاشق این Teddy bear ها هستم

 

 پی نوشت برای آلاله جون : چون ازت هیچ آدرسی ندارم گفتم اینجا جوابت رو بدم البته اگه باز هم بیای پیشم

مرسی که اومدی وبلاگم...اون موقع ها که وبلاگت رو پیدا کرده بودم و بعد وبلاگت رو بستی عذاب وجدان داشتم که نکنه مسببش من بودم حالا که اومدی خیالم راحت شد

اسم اون دکتری که پرسیدی رو یادم نیست(دکتری که برای دستم رفتم!)اما مطبش چهارراه میکائیل بود یعنی همون دور و برا

آلاله جونم من رو از خودت بیخبر نذار حتی اگه شده برام کامنت بذار و بگو که حالت خوبه

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 15:39  توسط نازلی  | 



میشه چپ چپ نگام نکنید؟  من اینجوری هول میشم

احساسم بهم میگه یه عدتون با لنگه دمپایی و کفش منتظر بودید دستتون بهم برسه  که خب...خدا رو صد هزار مرتبه شکر که نمیرسه !

دلیل رفتنم و نوشتن پست قبلی رو بعدا مفصلا مینویسم

ممنونم که این مدت به فکرم بودید ...گفته بودم میخوام برم  اما با شنیدن صدای مژگان عزیزم ٬حزف های مونا ٬ با دیدن کامنت هاتون ٬ ایمیل هاتون ٬ اس ام اس هاتون ٬ آفلاین ها...سست شدم

من طاقت دیدن ناراحتی هیچ کسی رو ندارم چه برسه به اینکه هم خودم باعث به وجود اومدن اون ناراحتی باشم و هم اینکه اون افراد دوستای مهربونم باشن....

متاسفم

 

و اما آپ امروز به تقلید از رونیکای عزیز اینجانب هم از کانادا تماس میگیرم

شب یلداتون مبارک باشه ! 

دیشب اولین شب یلدایی بود که جشن گرفتیم ...پارسال و پیارسال گفته بودم که ما خیلی پایبند این رسم و رسوما نبودیم...و هیچ وقت پیش نیامده بود که شب یلدا دور هم باشیم

و البته امسال هم باز نصفه نیمه دور هم بودیم و جای مامان و بابا خیلی خالی بود اینجا

من و خواهر و برادرم خونه یکی از دوستان خوبمون دعوت بودیم و حسابی بهمون خوش گذشت

کلی خوراکی های خوشمزه خوردیم جای شما خالی

از انار و آجیل ایرانی گرفته ....تا سبزی پلو با ماهی

مدت طولانی هم مشغول تزئینات درختشون بودیم

انقدر مشغول بودیم که یادمون رفت فال حافظ بگیریم ! و گفتیم حالا امشب حافظ جان سرش شلوغه انشالا یه روز دیگه مزاحمش میشیم

مامان و بابا هم توی ایران اولین شب یلداشون رو جشن گرفتن

دروغ چرا ؟ تازه فهمیدم که نسبت به شب یلدا احساس خوبی ندارمچون پاییز با اومدن شب یلدا از پیشمون میره !

 

و دیگه اینکه رونیکا جان دعوتم کرده بود به یلدا بازی !

گویا باید چیزهایی رو بگم که نمیدونید اما چه بسا اینکه من چیزی به ذهنم نمیرسه که یه عده از شماها ندونیداما بازیه دیگه ...

 

۱. عاشق محبت کردن و محبت دیدنم ! مثل خیلی از آدما نمیتونم فقط محبت کنم

عجیب محبت دیگران جذبم میکنه...با یه کلمه دوست دارم میتونم یک هفته شارژ باشم !

از نوازش کردن و نوازش شدنم آرامش پیدا میکنم

از اینکه یکی سرش رو بذاره روی شونه ام و موهاش رو نوازش کنم و اون شخص پیشم احساس آرامش و امنیت کنه یه حس غیر قابل وصفی پیدا میکنم

از اینکه توی بغل یکی گم بشم (تا بحال فقط مامان تونسته اینجوری بغلم کنه ) یا یکی توی بغلم گم بشه (تا بحال فقط مامان رو اینجوری بغل کردم) دیوونه میشم

۲.هیچ آدمی نیست توی زندگیم که بتونم فراموشش کنم

چه اونایی که در حد یه دشمن بهم بدی کردن ! و چه اونایی که خیلی ناچیز بهم محبت کردن...

حتی توی همین دنیای مجازی خیلی هستند که همیشه به یادشونم اما خودشون بیخبرن از همه جا !!!

۳.عاشق بچه هام...

بعضی وقتا انقدر این احساس قوی میشه که حتی با دیدن یه عکس از یه نی نی کوچولو گریه ام میگیره

بارها توی اوج ناراحتیم فقط با دیدن عکس بچه ها و فکر کردن به اونا آروم شدم ! اون وقتایی که هیچ کسی پیشم نیست...

همشون به چشم من واقعا یه فرشته هستند با دو تا بال خوشگل سفید

۴.دلم نمیخواد هیچ کسی از دستم ناراحت و رنجیده باشه

حتی اگه مقصر هم اون فرد باشه باز سعی میکنم ناراحتیش رو رفع کنم

دلم میخواد همه آدمای زندگیم ازم راضی باشن (هر چند که میدونم نیستند ...)

۵. سعی میکنم همیشه مهربون باشم اما گاهی وقتا نمیتونم !

گاهی زود به نقطه جوش میرسم

توی اینجور مواقع بهتره که یه کم استراحت کنم اونوقت میتونم بشم همون نازلی خندون همیشگی

اگر چه معمولا توی اوج عصبانیت به تنها چیزی که فکر نمیکنم استراحته !

سعی میکنم تا جایی که میتونم لبخند بزنم ...حتی گاهی به زور

چون میدونم یه عده دلشون به لبخندای من گرمه

 

یادداشتک اضافه شده :

من فکر کردم این بازی فقط مربوط به شب یلدا میشه ! برای همین کسی رو دعوت نکردم

اما گویا اینطور نبوده ٬ بخاطر همین گفتم حالا من باعث انقراض این بازی نشم

کسانی رو که من دعوت میکنم : فرزانه جون ٬ نازنین عزیز ٬ زیکی جان ٬ ثمین عزیز ٬ بهانه جون و شادی عزیز

از اونجایی که نازنین عزیز و بهانه جون قبلا توسط دوستان دیگه دعوت شده اند دو نفر دیگه رو جایگذین میکنم صحرای عزیز و امیر حسین عزیز

*خبر رسید که یه عده ۶-۷ نفر دعوت کردند این شد که ما هم....بله  

اگه دست من بود همه وبلاگهایی که میخونم رو دعوت میکردم به این بازی ! به نظرم اگر کسی هم دعوت نشد بدونه بخاطر محدودیتی هست که برای دعوت شونده ها گذاشتند پس بهتره هر کسی دست بکار بشه...حتی بدون دعوت نامه (من عجب فتوایی دادم تکبیر !)

 

 

دوستتون دارم

هر کدوم رو به همون اندازه که باید !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 دی1385ساعت 14:20  توسط نازلی  | 




فرم عضویت
نام شما :
نام کاربری :
ایمیل :
کلمه عبور :
تکرار کلمه عبور :
Powered By :JustPersian
نام کاربری :
کلمه عبور :
Powered By :JustPersian