تبليغاتX
مرغ دریایی


  یک شنبه بود که داشتم با مونا چت میکردم

موقع خداحافظی بهم گفت که میشه امشب زود بخوابی  ؟  من هم با اینکه برام خیلی سخته که زود برم بخوابم و کلا با جغد یه نسبت دوری دارم  با کلی چونه زدم ساعت رو از ۱۱ به ۱۱:۳۰ تغییر دادم و قول دادم که جرزنی نکنم و سر ساعت برم بخوابم...تا اینجای قضیه مشکلی نبود تا اینکه مونا ازم خواست علاوه بر اینکه زود میخوابم صبح زود بیدار بشم و یه کم به سر و وضع خودم برسم و یه کم از خودم عکس بگیرم ! (من هم که عقده عکس گرفتن از خودم رو دارم ) گفتم باشه از خدا خواسته

به قولم وفا کردم و رفتم بخوابم که افکار عجیب غریب اومد تو سرم کلی با خودم دو دو تا چهار تا   کردم و بعد با فریاد (برای اینکه صدام از اتاقم به گوش یایا برسه) گفتم که احساس میکنم فردا مامان و بابا میان !اون هم یه کم فکر کرد و گقت نه بابا...بگیر بخواب

 خلاصه با این افکار خوابم برد...

صبح طبق برنامه ای که قرار بود انجام بدم بیدار شدم و آماده شدم برای عکاسی !

کلی عکس های هنرمندانه از خودم گرفتم و نشستم پای کامپیوتر و مشغول ویرایش کردن عکس ها شدم که یایا زنگ زد و با طعنه بهم گفت مامانت اومد ؟ من هم که لجم گرفته بود از اینکه داشت بهم میخندید گفتم نخیرمو زود قطع کردم

بعدش دوباره خودم رو با ویرایش عکس ها سرگرم کردم که دیدم یکی زنگ در رو میزنه Bug Eyed رفتم از پشت آیفون میبینم یه مجله جلوی دوربین آیفون گرفته شده با خودم میگم ولش کن باز دوباره این آدمای کنه ای هستن که میان تبلیغات میکنند بعد یاد فکر و خیالام میافتم میگم نکنه ...

آیفون رو بر میدارم میگم یس

یکی میگه در رو باز کن (البته انگلیسی !) و بعد آخرش که میخواد بگه پلیز خنده اش میگیره و ساکت میشه

یه کم مکث کردم و با تردید گفتم مامان

یهو دیدم مجله رفت کنار و مامان خندونم ظاهر شد

دیگه نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم با همون لباس کم رفتم دم در ٬کلی بغلش کردم و گریه و زاری و اینا

میگم بابا کو؟ (فکر کردم بابا هم قایم شده که سوپرایز تر بشم ) اما بعد فهمیدم که سوپرایز دیگه ای در کار نیست و بابای عزیزم هنوز موفق به گرفتن ویزا نشده

خلاصه بعد از کلی خوش و بش و چمدون باز کردن و اینا ٬ چمدونا و کفش مامان رو بردم قایم کردم که وقتی یایا اومد یه سوپرایز اساسی تحویلش بدم که دیگه بهم نخنده

یایا اومد و من خیلی جدی نشسته بودم پای کامپیوترم و مثلا کارم رو میکردم...از اونجایی که یادم رفته بود وسایلی که روی میز بود جمع کنم برای لو نرفتن قضیه مجبور شدم یه کم چاشنی دروغ رو بیشتر کنم

یایا انار ها رو روی میز دید و گفت اینا چیه ؟

گفتم رفتم خرید کردم (آخه چند بار گفته بود اگه انار میخوای بخریم گفته بودم نه...حالا باورش شد که رفتم انار خریدم !)

بعد کیسه برنج رو دید و گفت پس این چیه ؟ (یه کم شک کرده بود ) گفتم این هم توی انباری بود (فهمید دروغ میگم چون اون از همه وسایل انباری بیشتر از من خبر داره اما باز به روی خودش نیاورد )

تا اینکه چشمش افتاد به بسته های کشک کاله ! گفت اینا چیه ؟؟؟؟؟؟

دیگه خنده ام گرفته بود (من اصلا نمیتونم دروغ بگم چون موقع این کار زود خنده ام میگیره ) گفتم کشکه دیگه گفت این که کاله ست...دروغ نگو ! مامان و بابا اومدن؟ گفتم نه بابا...دلت خوشه ها

اومدیم توی پزیرایی که یهو چشمش افتاد به مامان که داشت با لبخندی ملیح نگاهمون میکرد

گوشامون از جیغ آبجی خانوم کم مونده بود کر بشه و خلاصه که کلی صبر کردیم که خانوم به آرامش برسه و گریه اش بند بیاد

مامان تعجب کرده بود میگفت اگه میدونستم سوپرایز کردن اینجوریه که هیچ وقت سوپرایزتون نمیکردم !

نشستیم کلی برنامه ریختیم برای سوپرایز نفر بعدی که همون خان داداش باشن

هر کی یه چیزی پیشنهاد میداد...یکی میگفت بریم خونه اش یهو مامان بیاد بشینه اونجا و من اجی مجی یا ترجی بخونم و ...

یکی میگفت بریم بیرون یهو مامان از توی جمعیت بیاد و ...

خلاصه با کلی دوز و کلک برادر عزیز رو راضی کردیم که بریم بیرون ! وقتی اومد دنبالمون

با یایا مشغول گذاشتن یه چیزی توی صندوق عقب ماشین بود که مامان ظاهر شد !

همینجوری با دهانی باز نگاه میکرد...اولش برعکس من نه گریه کرد نه مثل یایا جیغ کشید ...فقط بهت زده نگاش میکرد ...مامان هم چون دیگه چشمش ترسیده بود که مبادا ایشون هم مثل ما پس بیافتن شروع کرد به توضیح دادن ماجرا...

اما خیلی خوب بود...من و یایا که انقدر از سوپرایز لذت برده بودیم که یایا به مامان میگفت برو دوباره بیا یه ذره دیگه سوپرایز شیم

یه چیز جالب دیگه که میخواستم بگم اینه که مامان از بدو ورودشون همه جمله های نوشته شده توسط خودم توی این وبلاگ رو تحویل خودم داد

مثلا از ذوقم بهش گفتم "بوووووش میدی؟!" بهم گفت "این رو هم که نوشتی تو وبلاگت !

یا اینکه میگفت شنیدم با زیکی رفتید اسکی

گفتم یعنی میدونید زیکی کیه ؟ گفت آره دیگه معلومه  (زیکی جان تابلو شدی عزیزم)

گفتم وبلاگ مونا رو هم میخونی؟ گفت نه دیگه مونا نمینویسه

میگفت کامنت ها رو هم حتی خوندن

البته بعد اعتراف کرد که هنوز مثل قبل وقت نمیکنه که مرتب بیاد اینجا رو بخونه و اونطور که خودشون میگن این اواخر چون میخواستن سوپرایزی تشریف بیارن با خودشون گفتن بذار برم وبلاگ نازلی رو بخونم شاید اونجا نوشته باشه که چی میخواد

مرســـــــــــــــــــــــــی مامان جونم

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 آبان1385ساعت 1:0  توسط نازلی  | 



 

من میدونم که همه آدما توی زندگی هاشون در کنار شادی ها و خوشی هاشون مشکلات و غم و غصه های خودشون رو دارن  اما نمیدونم چرا با همه اینا ٬ تا یه سری مشکلات برام به وجود میاد راحترین راه که همون "گم شدن" ه انتخاب میکنم !؟

انقدر این مدت ذهنم آشفته بود (و هست !) که واقعا بریده بودم ...با خودم گفتم من مشکل کم ندارم که حالا وبلاگ نویسی و وبلاگ خوندن هم دارم بهش اضافه میکنم اما الان به این باور رسیدم که نه تنها وبلاگ نوشتن اذیتم نمیکنه بلکه گاهی میتونه از یه سری فکر و خیالا نجاتم بده !

تصمیم گرفتم که کمی تغییر کنم !

 سعی میکنم بیشتر مهربون باشم

سعی میکنم زود عصبی نشم و تصمیم نادرست نگیرم

سعی میکنم از کوچکترین ناملایمتی بیشترین ضربه رو نخورم

سعی میکنم باور داشته باشم که همیشه نمیتونم با اونایی باشم که دوست دارم

و بدونم که دل بستن به آدما فقط وقتی که هستن لذت بخشه...و اینکه همیشه نیستیم !

سعی کنم از گذشته ام فقط درس بگیرم نه اینکه با یادآوریش زندگیم رو فلج کنم

سعی میکنم همونقدری که به دیگران اهمیت میدم برای خودم هم ارزش قا‌ئل بشم !

و خیلی چیزای دیگه که بیان کردنشون لزومی نداره

و جا داره که یه چیز دیگه هم بگم اینکه ببخشید اگر با پست قبلی ناراحتتون کردم

راستش انقدر اون لحظه عصبی بودم که میخواستم کل وبلاگ رو حذف کنماما نمیدونم چی باعث شد که این تصمیم احمقانه () رو نگیرم...اما همین پست هم نباید میذاشتم و نباید صفحه وبلاگم رو سفید میکردم ...

به هر حال هر چی که بود گذشت و خوشحالم از اینکه حداقل به قول دوستی! پلهای پشت سرم رو خراب نکردم و راهی بود برای برگشتنم...

*****

دیروز نمیدونم چی شد که رفتم سراغ آمارگیر وبلاگم...همینجوری داشتم چک میکردم ببینم یه عده از بازدید کننده ها از کجا به وبلاگم راه پیدا کردن  (مچ گیری !)

به نتایج جالبی دست یافتم...

یه عده از کامنت دونی یه وبلاگ که حذف شده !

یه عده دیگه از سرچ گوگل که رفتم اونا رو چک کنم ٬ خودم نشستم به خوندن آرشیو وبلاگ خودم

یه نفر هم از کلوب اومده بود که واقعا برام عجیب بود ! چون من توی کلوب عضو هستم اما اصلا آدرسی از وبلاگم اونجا نذاشتم...خلاصه کنجکاو شدم و رفتم دیدم که دخترک عزیز توی یکی از کلوب ها که پرسیده بودن چه وبلاگی رو دوست دارید ؟ اسم وبلاگ من رو نوشتن  وقتی دیدم نوشتن وبلاگ خوبیه و هر وقت میخونم شاد میشم...با خودم گفتم این چه وبلاگیه که الان سفیده ! سفید بودن کی رو میتونه شاد کنه ؟

اول اینکه ممنونم دخترک عزیز که وبلاگ من رو قابل دونستی

و دوم اینکه تصمیم گرفتم اینجا کمتر آه و ناله کنم ! خب راستش نوشتن درد و غصه هام خیلی آرومم میکنه اما من میتونم این نوشته های غم آلود رو یه جای دیگه بنویسم ! که با اینکارم هم من سبک میشم هم بیخودی جو اینجا رو خراب نمیکنم (حالا ببینم چقدر میتونم به این حرفم عمل کنمهمین فردا نیام اینجا آه و ناله کنم خیلیه )

*****

هفته پیش با زیکی و یه دوست دیگه قرار گذاشتیم که بریم ice skatting

جالبیش اینجاست که ما و زیکی توی این ۵ سال اولین بارمون بود و فقط همون دوستمون بود که کمی بلد بود

خلاصه که با کلی سلام و صلوات و آی تو بگیر منو  جرات کردم و پام رو گذاشتم رو یخ

یایا (خواهرم ) که از بچگیش هم آروم و قرار نداشت و از بس عجوله تا رفت رو یخ شورع کرد به راه رفتن و د برو که رفتی

من هم چون برادرم لباس مناسب نپوشیده بود و نمیتونست تن به این کار زمین خور بده ازش خواستم که دستم رو به هیچ وجه ول نکنه 

حالا تصور کنید من به زور روی پاهام ایستادم و با یه دستم هم محکم دست داداشم رو گرفتم(آخر سر بهم میگفت وضعیتت بهتر شده دستم رو کمتر از قبل فشار میدی )

هی هم این مجاری ها عین فرفره میامدن از کنارم ویژ رد میشدن من هم حرص میخوردم که چرا من مثل مورچه راه میرم و اینا....

خلاصه که با هزار بد بختی دور تا دور این زمین رو رفتم (شما بخونید قدم زدم) تمام مدت هم دست برادر عزیز در دستان من فشاریده ( لغت رو دارید ؟) میشد

یایا یه چند باری زمین خورد (از بس تند میرفت و هول هولکی) اما من به لطف خدا و به یاری برادرم زمین نخوردم هر چند که اگه زمین میخوردم کمتر اذیت میشدم چون اینجوری هر بار که نزدیک بود لیز بخورم و از پشت بیافتم چنان تلاشی برای برگشتن تعادل بدنم میکردم که فردای اون روز از درد دل و کمر نمیتونستم راه برم برادرم هم هی میگفت بخور زمیناااااامن گوش ندادم

خلاصه که بعد از ۱ ساعت تلاش بی وقفه خسته و کوفته رفتیم خونه و قرار بر این شد که فردا دوباره بریم که اینبار داداشم هم اولین تجربه رو کسب کنه

من که خودم رو معاف کردم گفتم من میام دستتون رو میگیرم

همون اولش انقدر از ترسم دست داداشم رو فشار دادم که گفت نمیخوام دستم رو بگیری

داداش من هم گیر داده بود که دور تا دور زمین رو بره حالا تصور کنید نه میذاشت من دستش رو بگیرم نه کس دیگه ای بود که وارد باشه و کمکش کنه

خلاصه هی من ایستادم نگاش کردم و حرص خوردم...که یهو هوا هم طوفانی شد ! انگار نه انگار که قبلش من داشتم به خودم لعنت میفرستادم که چرا دوربین نیاوردم از این آسمون خوشگل عکس بگیرم..یهو همون آسمون پر شد از ابرای سیاه  و بارون شدید (من ابرای سیاه رو هم دوست دارماما موقعیت اصلا مناسب نبود)

حالا همه دارن میدون میان توی سالن ٬ داداش من اون ور زمین داره قدم میزنه رو یخ من هم اینور زمین فقط حرص میخوردم و هیچ کاری ازم ساخته نبود

وقتی رسید به سالن راضیشون کردم که بریم...اما اون روز معده دردی گرفتم که....

از بس حرص و جوش خوردم...گفتم شانس آوردیم مامان اینجا نبود وگرنه کلی گریه زاری میکرد تا شماها سالم برسید خونه

حالا امروز هم باز اینا فیلشون یاد هندوستان کرد٬ هر چی اومدم بگم من نمیام ! دیدم نمیشه از طرفی هم فکر اینکه حرص و جوش های اون دفعه تکرار میشه دیوونه ام میکرد

خدا رو شکر رفتیم اونجا اما چون سرد بود برگشتیم حالا دفعه دیگه نمیدونم چه بهونه ای بیارم که اینا از خر شیطون بیان پایین

***** 

یه سایت یافتم  که میتونم فیلم های کوتاهی که گرفتم رو اونجا خیلی راحت آپلود کنم

امروز همه فیلم ها رو چک کردم ٬ دیدم فقط یه چند تاش هستن که مجوز پخش دارن بقیه اش یا داریم حرف میزنیم (موسیقی متن) یا با حضورمون فیلم رو نورانی کردیم

فعلا این رو به عنوان افتتاحیه ببینید تا بعدا براتون فیلم های سانسور شده بذارم

 

 *این آقای هنرمند با بطری های آب موزیک میزنه (البته یه موزیک متنی هم پخش میشد)

 


Photo Sharing - Upload Video - Video Sharing - Share Photos
 
 
**لطفا اینجا رو اگر موافقید امضا کنید**
 
 

+ نوشته شده در  جمعه 19 آبان1385ساعت 3:27  توسط نازلی  | 



 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آبان1385ساعت 23:35  توسط نازلی  | 



باز من دچار خود درگیری شدممیخوام بنویسم اما نمیدونم چجوری ؟!

عجبا !

(بعدا نوشت : حالا که تموم شده نوشته هام فهمیدم گیر از کجای کار بوده مشکل مقدمه بود وگرنه که من از نوشتن کم نمیاوردم ! و نمیارم)

بذارید اول از مسافرتمون یه کم بگمکه خیلی خوش گذشت

بعد از اون همه تلاش بی وقفه من و دوستم رجیب ! تعداد مسافرا به ۲۵ نفر رسید و چقدر خوشحال بودیم که از این ۲۵ نفر فقط ۵ تا دختر ایرانی بودیم ! نمیدونید که حرف زدن چقدر شیرین میشه وقتی پسر ایرونی دور و برت نباشه (قابل توجه پسرای ایرونی که اینجا رو میخونند)

خلاصه که طول راه همه بیشتر یا توی چرت بودن یا موزیک گوش میدادند...من هم که نه توی چرت بودم نه موزیک گوش میدادم(بمانـــــــــــــد که چیکار میکردم همه چی رو که نباید بگم !)

رفتیم هرند ...موزه ظروف چینی

جالب بود...من تا به حال روش ساخت ظروف چینی رو ندیده بودم

بعدش رفتیم وسپرم ریختنمون پایین از اتوبوسگفتن برید یه قلعه این نزدیکیا هست ببینید بیاید (چون همراه! باهامون نبود ٬ هممون دانشجو بودیم و برنامه ریزی هامون هم که دیگه میدونید دیگههمچین دانشجو پسند !)

ما دخترا هم گفتیم چشـــــــــــم ! و پرسون پرسون خودمون رو رسوندیم به.......

مکدونالد

غذا رو که میل کردیم ...خودمون رو رسوندیم به.... نه باز هم حدستون غلطه قلعه نه !

خودمون رو رسومندیم به اولین بستنی فروشی سر راه و ....

بعدش هم به زور ! با شکمانی سیـــــر خودمون رو رسوندیم به اتوبوس عزیز ...راه افتادیم رفتیم شیافک...جایی که قرار بود شب رو اونجا بمونیم...یه هاستل کوچولو تو یه جای با صفا

من تا به حال هاستل نرفته بودم ! برام تازگی داشت...یعنی تا به حال چون تنهایی سفر نرفته بودم و وقتی با مامان باشیم امکان نداره جایی بریم که وسایلش استرلیزه نشده باشه همچین جایی بودن ذوق زده ام میکرد !

مخصوصا دستشویی مشترک داشتن و حموم عمومی

اومدیم بریم آبی بزنیم به صورتمون ! (گلاب به روتون ) اول سعی کردم روی در رو بخونم و مطمئن بشم که دستشویی زنانه است نه مردونه ! (اون سوتیم رو که یادتونه ؟اشتباهی رفته بودم توی رختکن آقایون خلاصه مارگزیده شده بودیم و احتیاط لازم !) برای اطمینان از یکی دیگه هم پرسیدم و وقتی خیالم راحت شد رفتم ببینم اونجا چه خبره که چشمم افتاد به دستشویی های مردونه !

حالا روم نمیشد بیام بیرونهر چی هم حساب کردم دیدم زیکی اون دفعه که سوتی داده بودم بهم گفته بود "فرفی " میشه آقایون...آقایون مو فرفری (برای یادآوری لازم بود ! اونایی که موهاشون فرفری نیست ناراحت نشن) با هر زحمتی بود اومدم بیرون به زیکی میگم مگه "نوی" نمیشه خانومامیگه چرا .....خلاصه ما که نفهمیدیم چی بود جریان ! گویا قرار شد که آقایون برن دستشویی طبقه دو ! اما کی باور میکنه که آقایون به خودشون زحمت بدن ؟

بعدش هم با دوستان رفتیم کنار دریاچه بالاتن و کلی عکس بازی و اینا

شب هم آماده شدیم و دسته جمعی شروع کردیم به پیاده روی ۲۵ نفری !  شام هم دور هم خوردیم و چون دیدیم قر تو کمر دوستان خشک شده استبردمشون دیسکو  بعدش هم دوباره پیاده روی شبانه به سوی هاستل !

صبح هم من و دو تا از دوستان سحرخیز رفتیم مثلا از دریاچه و طلوع خورشید عکس بگیریم ! سر از همون جای دیشبی در آوردیم خلاصه ورزش صبحگاهی بود واسه خودشهی هم این پسران تند پا ! راه میرفتن من هم دنبالشون میدویدم در واقع  

بعد هم دوباره از اونجا رفتیم تیهانی! یه دهکده با مناظر زیبا...

یه کم بچه ها انرژی سوزوندن و مسابقه محله رو اجرا کردیم (هر کس یه شیرین کاری میکرد !)

نهار هم دور هم نوش جان کردیم و کلی گفتیم و خندیدیم

بعد هم حرکت به سوی بوداپست 

باورم نمیشد انقدر دلم برای بوداپست تنگ بشه ! یه حس خاصی بود...

انقدر بهمون خوش گذشت که اون ۳ تا دخترای ایرونی به من و زیکی گفتن که دیگه بدون ما دو تا هیچ جا نمیرن

نه اینکه من و زیکی ماشالا با هم که هستیم فقط مزه میریزیم...همچین خوش خوشانشون شده بوده

در طول سفر هم بعد از کلی مسخره بازی و خنده ٬ یادآور این میشدیم که چه خوب کسی غیر از خودمون نمیفهمه چی میگیم

تا اینکه سوتی دادیمدر مورد یه دختر آلمانی توی گروه صحبت میکردیم...یکیمون گفت عین میخ طویله میمونه ! (من نمیدونم چرا ؟اما خدایی خیلی اخلاقش و نگاهش یه جوری بود) یهو همون دوست بنگلادشیمون کله اش رو تکون داد و تایید کرد حرفمون رو....زیاد فارسی بلد نیست اما عربیش خوبه ! هوش بالایی هم دارهحیف که مسئول مالی گروهه وگرنه دفعه دیگه با خودمون نمی بردیمش!

فردا هم دانشگاه مهمونی هالوین گرفته ! (نمیدونم چرا فردا ) دوستم امروز من رو دیده و کلی متذکر شده که با زیکی بیاید اون یکی دوست بنگلادشیم هم زنگ زده میگه دی جی گرفتیم میخوایم آهنگ ایرونی بذاریم ! بیاید...میگه فقط پسر با خودتون بیارید  چون ورودی دخترا مجانیه و پسرا باید ورودی بدن...اگه پسر نباشه تو مهمونی پول دی جی رو کی میخواد بده؟

میگم تو که میدونی من ترجیح میدم جمع ٬ جمع دخترونه باشه...تحدیدم میکنه میگه اگر پسر نیاری مجبورم از خیابون پسرا رو به زور بیاریم توی پارتی !

حالا ما بریم دست به دامن ! منظورم شلوار برادر و دوست و رفیق بشیم برای امر خیر پارتی هالوین  هر چند الان که فکر میکنم میبینم اگه نریم سنگین تریم ! مگه غیر از این بوده که مهمونی هایی که ایرانی ها توش بودن یکی مست میکنه...یکی با اون یکی دعواش میشه و یکی....

در آخر هم پلیسای عزیز به جمعمون می پیوندن

نخواستیم بابا !

 

*دوستاداران عکس بشتابید

۱. آقایون هم کم کم داره از هر انگشتشون هنر میباره هاااااا

۲. خانوما که از همون اولش هنرمند بودن (کار خیلی ظریفی بود ! سوراخ کردن چینی...)

۳. نمونه هایی از چینی های تور بافت !

۴. یه نوع دیگه ای از چینی های بافت مانند !

۵. رنگ آمیزی چینی

۶. آقایون و کار ظریف ! ؟ (از عجایب )

۷. آسمون زیبای هرند

۸. شیافُک بین راه هاستل تا دریاچه

۹. دریاچه زیبای بالاتن

۱۰. مسیر پیاده روی صبحگاهی ! (قابل توجه اونایی که گرفتن توی هاستل خوابیدن و همراه ما نیومدن)

۱۱. صبح کنار دریاچه

۱۲. آدم دلش میخواد ساعت ها بشینه به این منظره نگاه کنه

۱۳. خونه های زیبای تیهانی

۱۴. باز هم تیهانی

۱۵. یادگاری من و زیکی توی دفتر خاطرات! در کلیسایی در تیهانی

۱۶. شیرین کاری بچه شر گروه ! (به عکاسش باید آفرین گفت با این سرعت عمل)

۱۷.یه شیرین کاری دیگه که باعث شد کلی تماشاچی دورمون جمع بشه !

۱۸. پهلوانان هرگز نمیمیرن ! مشغول حمل میزهای چوبی و سنگین برای دور هم نشستنی بیشتر !

۱۹. این هم جمع گرسنگان عزیز !

۲۰. در حال فسفر سوزوندن داخل اتوبوس

و در آخر...کثیف ترین عکس و آخرین عکس سفر

(حتما باید ماشین خودش صداش در بیاد که "مرا بشویید " بابا این چه وضع شیشه ست ؟)

 

تا آلبومی دیگر!!! شما رو به خدا میسپارم

+ نوشته شده در  جمعه 12 آبان1385ساعت 2:55  توسط نازلی  | 



+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آبان1385ساعت 7:36  توسط نازلی  | 



 

باز امروز بهونه ای شد که ازت بنویسم

بهونه ای برای نوشتن از بهونه زنده بودنم

 

خودت میدونستی اینو ؟

اینکه بهونه نفس کشیدنمی

اینکه بدون تو زندگی برام بی هدف ترینه

 

باورم میکنی که دوستت دارم ؟

که عاشقتم...

که در آغوشت بودن رو با یه دنیا عوض نمیکنم

که بوییدنت بهم آرامش عجیبی میده

که دلم برای اون نگاه مهربونت تنگ شده

که ....

 

ببخش من رو

بخاطر همه بدی هام...

وقتی کسی می رنجونتت دلم آتیش میگیره

اما نمیدونم چطور میتونم گاهی برنجونمت !

چقدر دلم میخواست الان توی بغلت گریه کنم...

مثل اون شب....یادته ؟

 

مامانم

فرشته مهربونم

از خدا بخاطر داشتنت ممنونم

خدا بهم بهترین ها رو داده

یه مادر و پدر به مهربونی فرشته ها

 

تولدت مبارک عزیز دلم

کاش پیشت بودم...کاش پیشمون بودی

کاش روز تولدت میتونستم ببوسمت

کاش می تونستم حداقل روز تولدت تو بغلت باشم

کاش....

 

خدایا یادت نره بهم قول دادی...خب؟

قول دادی مراقبشون باشی...تا همیشه

 

دوستتون دارم....فرشته های من که میدونم اگه اینجا رو بخونید در کنار هم هستید...

یاددتون نره...ماها هر جا که باشیم قلبمون اونجاست٬ پیش شماها

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1385ساعت 14:34  توسط نازلی  | 




فرم عضویت
نام شما :
نام کاربری :
ایمیل :
کلمه عبور :
تکرار کلمه عبور :
Powered By :JustPersian
نام کاربری :
کلمه عبور :
Powered By :JustPersian