.....این دفعه میخوام بگم علیک چلام
راستش بعضی وقتا به خودم میگم زشته با این سن و سالم اینجوری حرف میزنم
اما دست خودم نیست
البته دوستان ناباب هم کم تاثیر نبودن
این شد که ما این شدیم 
یه بار هم نمیدونم مامان بهم چی گفت ٬من در جوابش گفتم بووووووش میدی ؟
(این یعنی همون فحش میدی؟
) آقا یا همون خانوم ! چشمتون روز بد نبینه
مامان ما عاشق این قسمت شدن و به هر بهونه ای بود مجبورم میکرد بهش بگم بوووووووش میدی ؟
کم کم گفتن این جمله با همون حالت مخصوصش ! توی فامیل مد شد...اما ما فامیلامون بی استعدادن
هر کدومشون یه چیز دیگه میگفتن که نوشتنش اینجا جایز نیست
!
ایران هم که بودم ٬ فقط کافی بود به مامان این جمله رو بگم ٬ در هر حالتی که بود اثر میکرد
و کلی قربون صدقه ام میرفت
من هم اصلا سوء استفاده نمیکردم
(این یعنی اینکه میکردم !)
خب این هم تبلیغاتی بود برای کلاس زبان نازلی
حالا بریم سر اصل مطلب ...
اصل مطلب اینکه فردا برای اولین بار توی این ۵ سال جنگ خونین دانشجویی قراره به همراه همرزم عزیزم زیکی جان به تریپ! (همون سفر خودمون
) برادران همیشه در صحنه دانشگاهمون لبیک بگیم 
همیشه از طرف دانشگاه تورهای مسافرتی زیادی میذارن...اما نمیدونم چرا
(واقعا نمیدونم ! ) تا بحال توی این تورها شرکت نکرده بودیم...شاید علتش تفاوت آدمای شرکت کننده بود...اینکه کاملا اون آدما از یه گروه خاص دیگه بودن که مسلما با این وجود نه به اونا خوش میگذشت نه به ما !
خلاصه که اینبار azmemon رو jazm کردیم (فقط یه نفر
میدونه که من اول بجای این جمله چی نوشته بودم
حیف که کمک رسوند به من بی سواد وگرنه کلی میخندیدید
اونا رو هم فینگلیش نوشتم که تنوع بشه
) که بریم...کلی هم تبلیغات کردم که همسفرهامون زیاد بشن اما ماشالا یکی از یکی لوس تر ! یکی میگه هوا سره (الان به گوشم رسید که فردا بارونیه
مسافرت تو بارون خیلی میچسبه
هر چند زیکی از بارون فراریه
) یکی میگه اونجا رو دیدیم (داداش گرام ! خب من هم اونجا رو دیدم اما از توی خونه نشستن که بهتره !) خلاصه که همه جا زدن...
حالا خودمون میریم ٬بعدا میام تعریف میکنم براشون 
دیگه اینکه وسط این پست هم دوباره یه برنامه ورزشی داشتیم! رفتیم جیم و برگشتیم
با این حساب فکر کنم هر بار برم جیم اینجا رو آپ کنم
اصلا هم به روی مبارک خودم نمیارم که امروز اشتراک یک ماهه گرفتم و با یایا (خواهرم !) قرار گذاشتیم هر روز صبح ساعت ۷ بریم جیم
کیه که بیدار بشه اون موقع صبح
یادداشتک های پست واری !!!
۱.دیدم اون دفعه که عکس ناخن هام رو گذاشته بودم استقبال زیادی کردید گفتم این بار هم باز عکس بذارم
با این تفاوت که بهشون استراحت دادم...فقط نتونستم از لاک زدن بگذرم
البته سوتی هم زیاد داره
که بذارید به حساب خواب آلود بودن
...برای فرنچ کردن هم احتیاج به چسب نواری داشتم که تو خونه ما یافت نشد
۲.بعضی از آدما عجیب اعتماد به نفس دارن !
چند روز پیش این لینک رو دریافت کردم (که فکر کنم به علت رعایت نکردن شئونات اسلامی اونجا فیلتر باشه !) به منظور انتخاب دختر شایسته مجارستان !
جاتون خالی کلی شاخ رو سر اینجانب جوونه زد از فزونی اعتماد به نفس خانومای زیبا !
زیبای شماره 1 ....2.....3.....4.....5
من هم به ایشون رای دادم...الان که سایت رو چک کردم مخم سوت کشید چون زیبای شماره ۵ خیلی رای آورده
به نظر من صورت زیبا داشتن اهمیت نداره و مهم سیرت زیباست اما دختر شایسته شدن با این قیافه ها ! کمی برام عجیبه
کلی نوشتم همش پرید
مجبورم از اول بنویسم با این تفاوت که الان عصبیم
حیف اون همه احساس لطیفی که موقع نوشتن به خرج دادم
نوشته بودم که :
سلام (این دفعه هم نوشتم چلام
اما دیدم زشته دیگه من این همه توی کامنت ها و چت چلام میگم اینجا مثل بچه آدم بگم سلام
کم کم داره این زبان من بین الملی میشه
قراره یه کلاس زبان بذارم
برای ثبت نام هم دو قطعه عکس خانوادگی جهت آشنایی با خانواده های عزیز فراموش نشه
)
امروز یه جورایی پستم با روزای دیگه فرق داره...بپرسید چرا دیگه
من ۲ ساعته منتظرم!
آهان...واسه اینکه من الان با لباس ورزشی در خدمتتون هستم...مثلا الان دارم ورزش میکنم
امروز برادرم بهم زنگ زد...میگه برنامه ات چیه ؟ میگم هیچ چی (دروغ چرا
من معمولا اگه برنامه ای هم داشته باشم مطرح نمیکنم...چون از اینکه بزنم توی ذوق کسی و بگم که من کار دارم فلان جا نمیام اصلا حس خوبی ندارم
با این حساب همیشه برنامه های خودم دود میشه میره هوا ! البته نه از اون دودهای ناسالم هاااا
اینجوریاست که نازلی خانوم همیشه آمادست تن به هر کاری بده که مبادا دل اطرافیانش رو بشکنه...)
خلاصه که بعد از کلی پرس و جو از یایا و «این میگه » «اون میگه»
قرار شد برادر جان زحمت بکشه و غذا از بیرون بگیره بیاره خونمون ....بعد از غذا هم کلی اصرار که بریم جیم !
من و یایا هم دنبال بهونه که از زیر این کار طاقت فرسا شونه خالی کنیم
یایا میگه من درس دارم نمیام من هم بهونه یایا رو میگیرم که نه هر جور شده باید تو هم بیای و گرنه من هم نمیرم
برادرم هم موقع رفت به یایا گفت ۲ ساعت وقت داری درسات رو میتونی بخونی
به من هم گفت تو هم ۲ ساعت وقت داری میتونی توی این ۲ ساعت با ۶ نفر چت کنی
حالا خوبه من خیلی وقته چتینگ نمیکنماااااااا
البته داداشم همیشه میبینه که من پای کامپیوتر میشینم و هی تایپ میکنم چون نمیدونه هنوز وبلاگ دارم فکر میکنه که چت میکنم
خلاصه اینکه اون ۲ ساعت گذشت و برادرم زنگ زد که پاشو حاضر شو ٬من هم حرف گوش کـــــــــن زود آماده و شدم
بعدش برادرم زنگ زده میگه جدی بریم باشگاه
؟
از این سوالش واضح و مبرهن بود که میخواد پیچش بده به قضیه
من هم گفتم باشه ولش ! خودم میرم پیاده روی ! کلی هم قسم و آیه که دروغ نمیگم ...بعدش هم که نشستم اینجا و مشغول به امر وبلاگ نویسی
*البته رفتیم هاااااااا ! این قسمت آخر رو بعد از پیاده روی نوشتم
تا امروز احساس میکنم همش ول گشتم...از فردا میخوام بطور جدی درس خوندن رو شروع کنم...نباید بذارم بیشتر از این پشتم باد بخوره !
کار هم که نتونستم پیدا کنم ! یعنی دنبالش هم به طور جدی نرفتم
خب تا حالا همچین تجربه ای نداشتم ! برای همین کمی سخته ٬ اون هم اینجا...
حالا یکی پیدا شده که دنبال یکی میگرده بهش درس بده
من هم پیغام فرستادم که من میتونم کمکت کنم
حالا این درس یکی از درسای سخت سال ۲ هست که الان من ازش هیچ چی یادم نیست
فکر کنم هر روز خودم باید بشینم قبلش درس رو دوره کنم بلکه یادم بیاد...البته فعلا که خبری نشده
فکر کنم طرف تا فهمیده معلمش منم در رفته
اصلا برام حقوقش مهم نیست ٬یعنی اصلا بخاطر پول نمیخوام فعلا کار کنم ! به ۲ دلیل دنبال کارم یکی اینکه از تنبلی در بیام...جوری که وقتی میرسم خونه فرصت و توان هیچ کاری رو نداشته باشم غیر از خواب ! دوم اینکه تجربه کار کردن کسب کنم...
قبل از اینکه برم جواب آقای «.....» رو که توی یکی از کامنت ها گفته بود
«آداما بایدم حرفای ناگفتشونو بزنن ولی بعضی وقتی عکس العمل ها اینقدر سرده که حرفا تو فضای برخورد ها یخ می زنه»
باید بگم که من یکی ٬اوقدر فضای برخورد ها رو گرم میکنم که گاهی خودم میسوزم ! کاش این رو متوجه بشی...
میدونم کسی هستی که من رو میشناسی اما نمیدونم چرا از این حرفا تحویل من میدی ؟؟؟منی که برای دوستام هیچ چی کم نذاشتم حتی برای خود تو !
به هر حال...خوشحالم که حرفات رو میشنوم...حتی اگه ناشناس میای ٬بیا ...مهم اینه که حرف دلت رو بزنی...مرسی دوست من !
(جدیدا این نوع سلام کردن افتاده تو دهنم و ول کن قضیه هم نیست
)
عرضم به خدمتتون که...اگه از احوال اینجانب خواستارید
ملالی نیست جزء دوری گاه به گاه شما
(من جدیدا زیاد رفتم تو حس نامه نویسی انگار ! هر کی نامه میخواد دستاش بالا
به غیر از سجاد البته
به اون یه ایمیل طلب دارم کچلم کرد ه...البته به مهرناز هم خیلی وقته یه ایمیل طلب دارم اما بهم گفته دست نگهدار تا وقتی که بهت خبر بدم میل باکسم درست بشه ! خواستم اینجا اعلام کنم ٬البته اگه هنوز اینجا رو میخونی٬ که من همچنان منتظرم
)
از درس و مشق که فعلا فارغ ِ فارغم جاتون خالی...یه مشکل حل نشده یه مشکل دیگه میاد جاشو میگیره
قربون خدا برم که بیکار نمیذاره بمونم
هم من هم این غدد اشکیم
خلاصه که اگه خدا بخواد و امروز هم به خوبی و خوشی (.....
) تموم بشه ٬به خودم قول دادم که یه استراحت حسابی به این مغز و اعصابم بدم...بابا طفلکا زبون که ندارن حرف برنن من هم که ظالـــــــــــــــــــم
خلاصه خوب زور میگم بهشون !
***
از دیروز این باغبونای عزیز افتادن به جون دار و درختا
دیروز میخواستم برم توی بالکن٬گفتم خب بین این همه پنجره بعیده که توی همین ۱ دقیقه ای که میخوام برم کسی من رو ببینه ٬واسه همین با لباس خوابم ! تشریف فرما شدم...که از شانس بد من و شانس خوب باغبونمون..رویت شدم
الان هم رفتم یه عکس ازشون بگیرم برای اینجا
باز هم......
فعلا از خیرش گذشتم
این هم عکسش
من رو بگو که فکر کردم کسی اونجا نیست این دفعه٬ الان توی عکس باغبون عزیز رو دیدم
***
دیروز نمیدونم چی شد یاد لقب هایی که بهم تا حالا داده شده افتادم
اولیش یادمه گربه لوسه ! بود که مامان و بابا بهم میگفتن
چون همیشه عاشق نوازش بودم و هستم !
دومیش کیسه گردو بود که عمه عزیز (که این روزا خیلی به یادشم
چون مدام بهم میگن عمته !
) بهم میگفتن...چون خیلی حساس بودم و با کوچکترین مشکلی میزدم زیر گریه (چقدر الان عوض شدم
)
بعدیش که یادمه نازلی طلایی بود
که بچه های کلاس یه مدت بهم میگفتن...آخه یه بار که حرفه و فن داشتیم یکی از بچه ها مروارید طلایی آورده بود من هم رشته مروارید رو انداختم گردنم و شروع کردم به بلبلی !
دیگه از اون روز تا یه مدت اسم من از نازلی به نازلی طلایی تغییر کرده بود
بعدش دیگه معلم های عزیز هم همینجوری کیلویی
لقب میدادن بهمون
مثلا آقای خوش اخلاق برای هر کی یه اسم گذاشته بود...به من میگفت نادره خیر آبادی
خب قد و قوارم از بقیه بزرگ تر بود البته بزرگ تر از من هم بود
اما خب خوشش میامد یه چی بهم بگه...من هم کم باهاش کل کل نمیکردم
یه معلم دیگم خدا بیامرز آقای اردشیری بهم میگفت سیاه
نه اینکه شمالی ها همشون سرخ و سفیدن من براشون حکم آدم سوخته ها رو داشتم
من خوشم میامد از اینکه یکی بهم بگه سیاه ! چون از رنگ خودم راضی بودم به رضای خدا
فقط فکر کنم یه بار براش اون شعر سفید سفید صد تومن سرخ و سفید ۳۰۰ تومن حالا که رسید به سبزه هر چی بگی می ارزه رو خوندم
که فقط اعلام کنم می ارزم
یکی دیگه هم بود که خانوم بود میگفت سیاه اون هم عذرش خواسته بود ماشالا خودش دست هر چی سیاه رو از پشت بسته بود
الان که فکر میکنم میبینم بیشتر همین لقب سیاه! رو بهم نسبت دادن...تا وقتی اومدم اینجا و چشمم به جمال این سیاه پوستای عزیز! روشن شد
مادربزرگم هم گاهی به شوخی میگفت بهم تازی
آخه بلانسبت تازی وقتی عصبی بشم زیاد باهاش فرقی ندارم
لقبای دیگه بسیار عشقولانست و از بیان کردنشون معذورم
(بابا اینجا شوهر! و بچه مردم میاد و میره...خوبیت نداره)
اگه لقب پیشنهادی دارید خوشحال میشم از شنیدنشون
***
من هول شدم ..آخه واسه اولین باره که دانشگاه رفتنم تعطیل شده
(البته هنوز که میرم٬هم یه سری واحد برداشتم هم اینکه برای رفع اشکال و صحبت با اساتید باید برم ! اما همینکه رسما کلاس ندارم یه جور خاصه !) خلاصه که دلم میخواد تو این مدت همه کاری بکنم
از کار کردن و درس خوندن گرفته تا باشگاه بدنسازی و کلاس نقاشی و گیتار رفتن
حالا هیچ کدوم رو هم انجام نمیدم
حالا میگی نه ببین
میخواستم عکس اون نقاشی که میخوام بکشم رو بذارم...فیلتر شد
حالا وقتی خودم کشیدمش میذارم اینجا ببینید
***
یه چیزی که خیلی میره روی اعصابم اینه که کلی زحمت !!! میکشم ناخنام رو بلند میکنم بعد یهو میزنه یکیش از ته میشکنه
همه شکل و قیافه آدم رو میبره زیر سوال !!
آخه دستی که ۹ تا ناخنش بلند باشه بعد یکیش کوتاه کوتاه ٬ مثل یه آدم بالغی میمونه که یکی از دندوناش افتاده باشه و هر وقت میخنده دیده بشه
عمق قضیه معلوم شد؟
این هم عکس ناخنام رنگش هم یخاطر لاک های متعدد تغییر کرده
از فردا همه چی عوض میشه علاوه بر اعصاب میخوام به ناخنام هم استراحت بدم
***
اینم یه آپ کیلویی
من گیج شدم یکی میگه کوتاهش کن (پست هام رو عرض میکنم !) یکی میگه بلندش کن
سلام 
خوبید؟ (
کم آوردم...دست و پام رو گم کردم) من هم خوبم مرسی
انگار دارم نامه مینویسم ! عجب سخته بعد از یه مدت نوشتن
اما غصه نخورید میدونید که من از پسش بر میام
خب....این مدت وبلاگ زده شده بودم ! یعنی یه جورایی خیلی حالم بد بود...آب و روغن قاطی کرده بودم جای شما خالی
به جرات میتونم بگم که امروز اولین روز کاملا خوشم بود توی این مدتی که از ایران اومدم ! نه اینکه روزای دیگه همش بد بودند ٬ نه ! اما دردسرا و مشکلات هم کم نبودن
چه میدونم ...دوری و دلتنگی و از این چیزایی که برای شماها شنیدنش تکراری شده از یه طرف...مشکلاتی که با یکی از دوستان ! پیدا کرده بودم هم یه طرف دیگه
...تصمیمات لازمه برای مشخص کردن مسیر زندگیم هم باز یه طرف دیگه تر
خلاصه که جونم براتون بگه از اون مورد اول که بگذریم فعلا گوش شیطون کر اون دو مورد دوم کمی تا قسمتی حل شده...مورد اول ٬ دلتنگی و اینا هم میره جزء عادت هامون ! هر از گاهی با خوندن یه نوشته مثل نوشته شبنم جون یا با دیدن یه صحنه یا خوردن یه بوی آشنا به مشامم یا شنیدن یه آهنگ یاد خیلی از خاطره ها و آدمایی که پیششون بودم میافتم...اما دیگه حتی توان گریه کردن براشون رو هم ندارم !!!
این مدت انقدر گریه زاری کردم که دیگه چشمام شاکی شدن طفلکی ها
خلاصه ما هم مرام گذاشتیم فعلا بهشون تخفیف دادیم تا ببینیم چی میشه
دیگه اینکه من تصمیمم رو بالاخره ! گرفتم
تصمیم گرفتم که فعلا برای فوق خوندن دست نگه دارم ...میخوام همون چند تا امتحان باقی مونده رو تموم کنم ٬ زبان بخونم که یه تافلی چیزی بگیرم همینجا که اگه بعدش خواستم جایی برم به مشکل برنخورم ...اگر وقت اضافه اومد یه کاری هم پیدا کنم این کنار منارا
مخصوصا اگه مجبور بشم بخاطر یکی از پروژه ها که آماده هست اما استاد دبه در آورده و نمیگیرتش
ترم دیگه هم بمونم ! اونجوری دیگه واقعا وقتم آزاده...
هر چی بود...دیگه تصمیمم رو گرفتم و از وسط هوا و زمین بودن راحت شدم
با اینکه دلم میخواد نگفته هام رو بگم اما باشه برای یه روز دیگه...فقط اینو لازم که بدونید
من آدما رو خیلی دوست دارم...همشون رو...اما
این مدت به خودم اومدم و دیدم ٬ من دارم خودم رو از بین میبرم ! اون هم به خاطر اونایی که دوستشون دارم...اونایی که شاید یه زمانی دوستم داشتند٬ یا شاید هم هنوز دوستم دارن ! نمیدونم...اما زجر کشیدنم براشون اهمیت نداره...
یه جورایی نمیخوام بگم که نمیخوام اما راستش دیگه نمیتونم
کشش ندارم !
تا کی بشینم بهشون فکر کنم و دلم براشون تنگ بشه در حالی که اونا نمیخوان سراغم بیان ؟
یکیشون بهم گفت...بذار زمان بگذره...دوباره میام از اول دوستیمون رو شروع میکنیم...چون اون فکر میکنه من خیلی کمتر از اون دوستش دارم
بهش فقط اینو گفتم
که ما آدما ٬ از آیندمون خبر نداریم ! از کجا بدونم که اگه الان چشم هام رو میبندم ٬ کی باز میکنم؟
میترسم...خیلــــــــــــــي
از این میترسم که یه روز برم و حرفای ناگفته زیاد باشه
برای همین...سعی میکنم بیشتر از همیشه به اونایی که دوستشون دارم بگم که چقدر برام عزیز هستن
خواهشم اینه که....
انقدر به فرصت ها اطمینان نداشته باشید...همیشه فرصت نیست!!!
اینو میخواستم ۱ ماه پیش بذارم...اون موقع بود که احساس میکردم چقدر این شعر ٬حال و روز منه !
امروز صبح ...همون احساس ۱ ماه پیش اومد سراغم
فهمیدم که هنوز حال و روزم همونی بود که هست...
اگه خواستید با صدای رسول نجفیان ! گوش بدید...
آهوي زخمي در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا مي فتدا
آهوان رفتند در خون به خدنگ رها
دشت بي ياران وايم چو دوزخ بودا
آهوي زخمي در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا مي فتدا
تير زهر آگين بر پا شده است و رها
از دلش اما بنگر چه خون مي چكدا
تيغ دشمن نوش بگذار هزاران شودا
واي از آن خاري كز يار بر دل خلدا
آهوي زخمي در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا مي فتدا
پاي رفتن نيست ديگر به كجا رودا
كو سراي دوست كه او سر نهدا
عشق و هجراني وايش چه ها مي كشدا
بر لبش لبخند در دل چه خون مي خوردا
آهوي زخمي در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا مي فتدا
چشمه بي آهو زين پس چه تشنه بودا
دشت بي آهو وايم چه طوفان شودا
آهوي زخمي در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا مي فتدا


کل بازدیدها: