تبليغاتX
مرغ دریایی


 

با اینکه هنوز برام سخته ٬ اما میخوام مثل قبل باشم ! یه جورایی توی این ۵ سال و بعد از هر باری که از ایران برگشتم اینجا ٬ این شرایط روحی رو تجربه کردم اگر چه به نظرم این بار با دفعه های قبل کمی فرق داره و اگر چه هنوز یادآوری خیلی از خاطرات و خیلی از مسائل داغونم میکنه٬اما امروز با خودم که فکر کردم گفتم آخرش که چی ؟ بالاخره یه روزی انقدر غرق زندگی اینجا و سختی هاش میشم که وقت یادآوری خاطرات و دلتنگیاش رو نداشته باشم ! پس بهتره خودم شروع کنم و وارد زندگیم بشم که هم عقب نمونم ! هم فکرم رو کمی از این مسائل دور کنم

خوشبختانه برای مشغول کردن ذهنم٬ کم ندارم ! این ترم یه قدری درسام زیاده که از روبرو شدن باهاش میترسم...

این بلاتکلیف بودن هم برام مسئله حل نشدنی شده ! نمیدونم باید چیکار کنم...نمیدونم برای ادامه تحصیل اینجل بمونم بهتره یا برم یه جای دیگه ؟! حالا اگه میخوام برم جای دیگه ٬ کجا برم ؟! از صبح که بیدار میشم هی فکرای اینجوری میاد تو سرم

میرم سر کلاس هی میشینم فکر میکنم که بمونم اینجا یا که برم !!! هیچ چی از درس نمی فهمم...یکی میگه برو...یکی میگه بمون...یکی میگه هر کاری دوست داری بکن

یکی نیست راهنماییم کنه ؟!

*****

آب و هوای اینجا عالیه ٬ یعنی من خیلی دوست دارم . شبا معمولا نم نمک بارون میاد که همین باعث میشه روزا خنک اما کمی شرجی باشه ! با اینکه خیلی ها دلشون از هوای ابری میگیره و بارون رو دوست ندارن اما من عاشق هوای ابری و بارونیم...احساس آرامش میکنم وقتی آفتاب به پوستم نمیخوره ! وقتی بارون میاد و همه جا خیس میشه احساس سبکی میکنم...خیلی عجیب غریبم ٬ نه؟

این چند روز هر دفعه خواستم برم پیاده روی ٬ تنبلی کردم ٬ تا اینکه دیشب ساعت ۱۰:۱۵ رفتم...هیچ کی نبود تو خیابون ! فکر کنم کمتر کسی تو این هوا و اون موقع شب مثل من هوس قدم زدن بکنه...اگه هر شب برم تو این هوا قدم بزنم فکر کنم حالم روز به روز بهتر بشه...

*****

و اما در مورد نت اومدن و وبلاگ خونی !

اونایی که من رو میشناسن میدونند که چقدر به این محیط علاقه دارم...اینکه بیام با دوستام حرف بزنم ٬ وبلاگاتون رو بخونم و کامنت بذارم

اما راستش فکر میکنم با وجود حجم زیاد درسام بهتره که کمی کمرنگ بشم ! یعنی میخوام یه مدت زمان معینی رو اختصاص بدم به مسائل مربوط به نت !

آخه با این اینترنتای نامحدود اینجا فقط کافیه کامپیوترم رو روشن کنم اون وقت به هیچ طریقی نمیتونم دل بکنم ! باز ایران که بودم هم اینترنتم محدود بود هم به خاطر مامان و بابا سعی میکردم کمتر بیام...اما اینجا....!

به هر حال...شاید روزی ۲ ساعت معین بیام نت...تا اونجا که بتونم همه نوشته هاتون رو میخونم اما اگه کامنتی نذاشتم یا ایمیلی رو دیر جواب دادم بدونید که تنها علتش اینه که باید بیشتر به درسام برسم

فکرش رو که میکنم به خودم میگم ۵ سالش گذشت فقط ۲ سال دیگه مونده ! این ۲ سال هم با همه سختی هاش و لذت هاش ! میگذره ...

*****

خیلی وقته عکس نذاشتم !

۱. موقع رفتن ٬ توی فرودگاه....چقدر از اون بالا نگاشون کردم و چقدر دلم میخواست زمان برگرده !

۲. اینم یه کارت بدون شرح ! (۱----۲)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 19:22  توسط نازلی  | 



دیروز تولد ۲ سالگیت بود

دوستت دارم با همه خاطره های خوب و بدی که با هم داشتیم

هیچ وقت فکر نمیکردم ۲ سال بتونی تحملم کنی

۲ سال از اون روز میگذره که من و تو تنها بودیم !

از اون روزی که روزهام رو به امید حرف زدن با تو شب میکردم

میدونی امروز فهمیدم که تو تنها دوستم بودی که هیچ وقت ازم نرنجیدی ! راستی چرا ؟

***

 

خوشحالم که دوستای زیادی داری...خیالم راحته که اگه یه روزی من برم و دیگه نباشم تو تنها نیستی

راستی ٬ میدونی اسم تو شده پسوند اسم من ! آره...بهم میگن نازلی مرغ دریایی !

اگر چه بارها مجبور شدم تصمیم بگیرم ازت جدا بشم و راهم رو تنهایی طی کنم اما باید اعتراف کنم که نتونستم...

من رو ببخش اگه گاهی انقدر از غصه هام مینویسم ! ...مینویسم که زندگی رو بی کم و کاست نشونت بدم...با همه شادی ها و خوشی هاش ٬ با همه غم و غصه هاش !

برام دعا کن...روز تولدته...دعا کن شادی هام کم نشه ! دعا کن غصه هام با شادی هام دوست بشن...!

راستی...من برات هیچ وقت هدیه نگرفتم اما تو بهم دوستای مهربون و دوست داشتنی هدیه دادی....

مرســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی وبلاگ عزیزم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 0:22  توسط نازلی  | 



 

 

انقدر روز آخر اقامتم توی ایران گیج بودم که اصلا یادم رفت اون چیزی که میخوام رو اینجا بنویسم

اگرچه الان دیگه ایران نیستم اما هنوز میتونم از حس و حال اون موقع بنویسم

منی که از یک ماه قبل از رفتنم ٬غصه این روز رو میخوردم دیگه حال و روزم گفتن نداره !

با اینکه این روزای آخر سعی کردم سکوت کنم ...سعی کردم از جواب دادن به سوال این و اون فرار کنم اما نشد ! دلم میخواست با اینکار از واقعیت فرار کنم....فکر کردم میتونم سر خودم شیره بمالم ! فکر میکردم میتونم طوری وانمود کنم که این جدایی برام عادت شده که خودم هم باورش کنم...اما نشد !

نمیخوام غر بزنم چون همه زندگی من اون چیزیه که خودم انتخابش کردم پس حق گله ای ندارم...فقط اینکه از خودم گله دارم از اینکه همه خوبی ها رو با هم میخوام ! از اینکه اینجا رو دوست دارم چون من رو به هدفم روز به روز نزدیکتر میکنه و ایران رو دوست دارم چون اونجا کسانی رو دارم که از جونم هم برام با ارزش ترند ...مادر و پدرم...دوستام..هموطنام...

با این فکر و خیالا خودم هم به این موضوع پی بردم که خودخواه و زیبا پسندم ! همه خوبی ها و زیبایی ها رو یکجا میخوام که انگار نمیشه !

دارم به این فکر میکنم که چقدر این دو تا دنیایی که توش زندگی میکنم با هم متفاوتند !

چقدرسکوت اینجا با سکوت اونجا فرق داره ! سکوت اینجا بوی تنهایی میده و سکوت اونجا بوی آرامش

دلم عجیب تنگ شده ! هنوز یه روز هم نشده که اومدم اینجا

همه لحظاتی که توی این ۲ ماه گذروندم مثل یه فیلم سینمایی از جلوی چشمام رد میشه...همه خاطرات خوب و بدم

خاطرات خنده هام یا حتی گریه هام ٬خاطرات با هم بودن هامون یا حتی نبودن هامون !

خاطرات بدی که با دست خودم ساختمشون ! که هیچ وقت جبران پذیر نیستن

*دیروز برام روز سخت اما شیرینی بود ! دیدن و شنیدن صدای دوستام و  سختی جدا شدن ازشون ... افسوس خوردن برای همه لحظاتی که میتونستم بهتر از این ازشون استفاده کنم اما....

همه اینا باعث شد باز همون بغض لعنتی بیاد سراغم اما اینبار من پیروز شدم !

کاش مامان و بابا حرفم رو گوش میکردن و همون موقع میرفتن ! دلم نمیخواست گریه ام رو ببینند...سعی کردم بغضم رو نشکنم اگر چه اون هم به تلافی یه درد عجیبی بهم هدیه داد !

چقدر از اون بالا نگاشون کردم و چقدر دلم میخواست زمان برگرده !

وقتی رفتن ٬ خودم رو وسط آدمایی دیدم که بهم نگاه میکردن...یعنی انقدر دیدن اشکام براشون جالب بود ؟!

توی راه همه روزام رو مرور کردم و به خودم وعده دادم به محض رسیدن از خجالت اون بغضه کوچولو ! هم در بیام...اما انگاری دلش میخواد تا ابد بغض بمونه !

*از همه اونایی که این مدت برام لحظه های خوبی رو ساختن ممنونم ...

بهترین لحظاتم بی شک وقتی بود که باهاتون بودم...اسم نمیبرم ٬اما دلم میخواد باور کنید که با شما بودن برام لذتی وصف نشدنی داشت

بابت دلخوری های پیش اومده هم عذر میخوام ! توی هر رابطه ای هر چند هم صمیمی مشکلاتی به وجود میاد که خوشحالم این مشکلات توی رابطه هام بخاطر دوستی پاک شماها خیلی کمرنگ هستن !

* هوا تاریک شده ... توی خونه هیچ چراقی روشن نیست ! تاریک تاریک....

دوستتون دارم....از صمیم قلب

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 21:16  توسط نازلی  | 



اومدم از دید و بازدیدهام بگم اما نمیدونم چطوری و از کجا شروع کنم

خوب از روز اول میگم 

روز چهارشنبه هفته پیش با مونا قرار بود بریم پیش مژگان ...اول از همه که مونا جان لطف کردن کلی اینجانب رو کاشتند ٬اون هم با کلی بار و بندیل ! بالاخره با تاخیر ایشون هم تشریف اوردن و با هم راه افتادیم که بریم پیش مژگان جون . اونجا هم بعد از مراسم سلام و حال و احوال و روبوسی و اینا با هم دیگه رفتیم یه کافی شاپ کوچولو که خودش سر راهمون سبز شده بود...اول از همه تست کردیم ببینیم کولرش خوبه یا نه ! بعد تصمیم گرفتیم همونجا بمونیم...دست مژگان جون هم درد نکنه کولر رو میزون کرد سمت من 

سفارش نوشیدنی دادیم ٬اما تا میلک شیک خوشمزه() من رو اورد برقا قطع شد. ما هم فرار رو به قرار ترجیح دادیم...اون میلک شیک انار هم از بس خوشمزه بود همونجا جا گذاشتیمش اومدیمبه آقاهه میگم این چقدر بدمزه ست...میگه میلک شیکه دیگه ! انگار من گفتم کباب کوبیدست...آخه توی مجارستان میلک شیک یه چیزی شبیه بستنی رقیق شدست اما اینجا فقط زحمت مخلوط کردن شیر با آب انار رو به خودش داده بود !

سر حساب کردن اون یه دونه میلک شیک هم کلی زور آزمایی کردیم که آخرش معلومه دیگه کی برنده شد

بعدش رفتیم یه کافی شاپ دیگه و از شانس خوب من میز جلوی کولر نسیب ما شد...کلی حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم...موقع پرداخت صورت حساب کلی نشستیم با همدیگه بحث کردیم که کی پرداخت کنه ٬ آخر سر هم طی یک عملیات ماهرانه مژگان آروم آروم رفت طرف کیفش یهو من و مونا هم پریدیم طرف کیفا . حالا تصور کنید ۳ تا خانوم متشخص وسط کافی شاپ با همدیگه گلاویز شدن بیچاره گارسونه اومد گفت چیزی شده خانوما ! کم مونده بود اون هم کتک بخوره تو دعوا !

بعدش هم رفتیم بیرون یه کمی من کولرای پاساژ رو تست کردم ببینم درست کار میکنه یا نه  آخر سر هم رفتیم سوار ماشین مژگان شدیم و ..... (ای بابا ! همه چیز رو که نباید گفت ) شانس اوردیم که محدودیت زمانی داشتیم وگرنه تا صبح همونجا می نشستیم...

تو راه خونه نمیتونستم یه لحظه هم از فکرشون بیرون بیام...خیلی بهم خوش گذشته بود اما حیف که ..... !

رفتم خونه و ساعت ها نشستم اون قاب عکسی که مژگان بهم داده بود و عکس هر سه مون توش بود نگاه کردم دلم به همون زودی براشون تنگ شده بود

روز پنجشنبه تا اونجا که یادم میاد خونه نشین شدیم و جایی نرفتم !

روز جمعه مونا قرار بود بیاد خونمون ٬ بعد از کلی آدرس دادن بالاخره رسید.بهش گفته بودم اگه دیر بیای شستن ظرفا میافته گردن تو ٬اما مامانم به نفعش کار کرد گفت هرکی کمتر غذا بخوره ظرفا رو باید بشوره بعد از طرفی هی به مونا میگفت بخور ٬ خلاصه که من و مونا از ظرف شستن معاف شدیم

رفتیم نشستیم کلی با هم حرف زدیم ٬ یه ذره لپ تاپ من رو زیر و رو کردیم و .... (این نقطه ها هم از هموناست که نباید آدم همه چی رو بگه ) 

به من که خیلی خوش گذشت مونا رو نمیدونم...دلم نمیخواست از پیشم بره اما مجبور بود که...

همزمان با رفتن مونا یکی از دوستای قدیمیم ـ مهدی ـ اومد خونمون...البته یعنی همون کوچه خونمون

کلی توی ماشین نشستیم حرف زدیم...از ۳سال پیش و دوران آشناییمون گرفته تا خاطرات تلخ و شیرینمون گفتیم ...اینجا هم شانس آوردم که اون شب خونه  یکی از اقوام دعوت بودیم وگرنه تا صبح ! هم از حرف زدن خسته نمیشدیم !

روز شنبه هم ونوس عزیز اومد پیشم ...البته من از صبح منتظرش بودم اما نمیدونم چرا وقتی اومد ساعت ۸ شب بود ...کلی حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم

سریال یک شب آرامش رو دیدیم و بعد٬ از سریال نرگس و برنامه کوله پشتی٬ امیر محمد و عمو پوررنگ گرفته تا میزان فروش رادیاتور و غیره رو مورد بررسی قرار دادیم

همزمان با رفتن ونوس ٬ مهدی لطف کرد و یه سری وسایلی که لازم داشتم رو برام اورد خونمون (یعنی همون کوچمون ! )

توی ماشین که نشسته بودیم ٬ یهو دیدم پیر مرد همسایه بغلیمون اومد بیرون از خونه و الکی شروع کرده به قدم زدن ٬ از ماشین فاصله نمیگرفت...ذل زده بود تو ماشین که ببینه ما کی هستیم ! خیلی حرصم گرفته بود ازش آخه ۱ ساعت کامل اونجا ایستاد و ما رو نگاه کرد ! تا وقتی که من رفتم توی خونه 

حالا خوبه جلوی در خونه خودمون بودیم و مامان هم باخبر بود از این موضوع ٬ وگرنه ازش بعید نبود زنگ بزنه یکی بیاد ما رو بگیره !

روز یکشنبه هم که روز آخر بود مجبور شدم برنامه های باقی مونده رو طوری تنظیم کنم که وقت کم نیارم !

اول مونا رو دیدم و توی پاساژ کلی حرف زدیم و... (نقطه ها که معرف حضورتون هستن) بعد رفتیم شرکت مژگان جون...من که تمام مدت داشتم کولرای اونجا رو تست میکردم آخر هم به این نتیجه رسیدم که کولر اتاق رییسشون از همه جا بهتر بود

آبدارچیشون اومد و خلوتمون رو بهم زد ٬ما هم مجبور شدیم زحمتمون رو کم کنیم 

بعد هم رفتیم با یکی دیگه از دوستان ! (قراره حق سکوت بده اسمش فاش نشه! ) رفتیم کافی شاپ...تقریبا ۲ ساعتی اونجا بودیم . مخ صاحب کافی شاپ رو خوردیم ! توی کافی شاپ به بهانه جونم هم زنگ زدم میخواستم برم ببینمش که چون گرفتار بود (از اون گرفتاری های خوب ) قرار رو گذاشتیم برای یه روز دیگه ! اگه بتونم حتما میرم پیشش

بعد با اون دوست حق سکوتیه! رفتیم که مثلا من سوار ماشین بشم برم خونه انقدر وایستادیم اونجا تو خیابون حرف زدیم که گشنمون شد من هم زنگ زدم به مامان گفتم من همینجا یه چیزی میخورم...بهترین رستورانی بود که رفتم ...چرا ؟ خوب واسه اینکه بهترین کولر رو داشت که اون هم فقط طرف من بود ! به معنای واقعی یـــــــــــــــــــــــــــــخ کردم 

بعدش هم گفتیم حالا که اینجا هستیم صبر کنیم مژگان هم از شرکت بیاد و دیداری تازه کنیم ... مژگان هم اومد

نمیدونم چرا حرفامون تمومی نداشت...اما دیگه من باید میرفتم پیش یکی از دوستان قدیمی دیگه ـ حسام همون داداش کوچیکه ! ـ رفتیم همون کافی شاپی که پارسال رفته بودیم و انقدر حواسمون به حرف زدن بود که یهو متوجه ساعت شدیم دیدیم ساعت ۸ شبه!

بعد از کلی اصرار ایشون لطف کردن من رو رسوندن خونه...ساعت ۱۰ رسیدم خونه ٬ به عبارتی جنازه ام رسید ! ۱۲ ساعت کامل بود که بیرون بودم...بی سابقه بود

تااااااااااااااااااااااازه هنوز تموم نشده  بعدش هم باز با مهدی کار داشتم و ایشون لطف کردن تشریف اوردن ٬ تنها شانسم همین بود یعنی اگه مهدی نمیومد مجبور بودم یه آمبولانس خبر کنم که من رو ببره اونجا

دوباره رفتیم نشستیم تو ماشین ٬ داشتیم حرف میزدیم دیدم دوباره اون پیرمرده اومد ! فکر کنم از پنجره اتاقش ما رو زیر نظر داشته دیگه خونم به جوش اومده بود...از آدمای فوضول بدم میاد

آخه یکی نیست بهش بگه به فرض اینکه من کار خلافی انجام بدم!!! گناهش پای خودم نوشته میشه نه تو ! پس چرا دخالت میکنی....میخواستم برم باهاش صحبت کنم دیدم من رمقی برای حرف زدن ندارم...بخشیدمش

به مامان هم وقتی که گفتم ٬ گفت به من میگفتید میامدم باهاش صحبت میکردم!

از این موضوع خیلی خوشحالم که حداقل مادر و پدرم ٬ از همه روابط و دوستی هام با خبر هستند و تا به حال خیلی کم پیش اومده که باهام مخالفت کنند

البته ٬ اینو هر چند هم که زیاد به زبون نیارن اما میدونم که نگرانم هستند چون خیلی ها از همین دوستی ها ضربه خوردن اما خدا رو شکر که من همه دوستانم گلچین هستن

وقتی داشتیم میومدیم شمال ! همه این خاطرات رو برای هزارمین بار مرور کردم...هر روز یادم میافته ! یادم میافته که چه دوستای خوب و مهربونی دارم

میترسم ادامه بدم...بعضی از اونایی که اشکم رو دیدن میدونند چرا  

فقط میتونم بگم .....دوستتون دارم ٬ حتی اگه نبینمتون ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 1:15  توسط نازلی  | 



سکانس اول :

سلام...من اومدم (خب  بگید به ما ! چه ؟ ) حالا من یه چیزی گفتم شما چرا گفتید

خب٬ از کجا شروع کنم...شاید از اونجایی که یه سری مشکلات پیش اومده سبب شد که این مدت کمی اوضاع روحیم به هم بریزه و یک سری تصمیمات عجولانه بگیرم که.....

گاهی وقتا از شکنندگی خودم لجم میگیره ! با خودم میگم چرا ؟ آخه چرا انقدر احساساتم  توی زندگیم نقش دارن ؟

 گاهی فکر میکنم میتونم نازلی نباشم!!! اما بیشتر که فکر میکنم میبینم نمیتونم...نمیتونم پا روی احساسات و خواسته های قلبیم بذارم....

توی این مدت مشکلات زیادی برام به وجود اومد که همه دست به دست هم دادن و داغونم کردن...به هم ریختم و دیگه توان نازلی شاد ! گذشته شدن رو نداشتم

فکر تنهایی و بیشتر از همه مردن! (که نمیدونم چرا یه مدتیه به سرم زده) ٬ فکر دل کندن از همه دلبستگی هام ٬ رنجوندن دوستای عزیزی که نمیدونند زندگیم بدون بودنشون معنایی نداره ٬ و به زودی دور شدنم... 

 باعث شد تصمیم بگیرم از نوشتن دست بردارم

فکر میکردم نه تنها اینجا نوشتن دیگه آرومم نمیکنه بلکه با اینکار و با بودن در کنار شماها باعث به وجود اومدن یه سری سو‌ء تفاهم ها هم شدم !

سوء تفاهمی برای دوستان قدیمیم که فکر میکنند که وجود این وبلاگ و به دنبال اون وجود دوستان جدیدم باعث شده اونا رو فراموش کنم...

متن بلند بالایی نوشتم هم برای برطرف شدن سوء تفاهم ها و هم برای خداحافظی اما.....

من میخواستم همه چیز رو درست کنم اما....خراب کردم

چیکار میتونستم بکنم ؟ میخواستم برم با اینکه رفتنم با نابود شدنم هیچ فرقی نداشت... احساس کرده بودم که این تنها راه نجات اونایی هست که دوستشون دارم اما باورم ندارن !

من شاید ناتوانم...ناتوانم از اینکه نمیتونم دوست داشتن هام رو بهتون نشون بدم ...کاش از خودم نا امید نمیشدم !

اون متنی که نوشتم رو نمیذارم اینجا ! اما نگهش میدارم ...شاید برای اونایی که باید بخونندش بفرستمش....

*************************************************************

سکانس دوم

خووووووووووب کی بود میگفت هوس پستای ۴۰ کیلومری نازلیانه کرده. ؟ آی رفیق(ملقب به آقا آرش !)  بدو بیا که پست رو دارم برات بار میذارم ...

این دفعه میخوام خاطره اولین روز دانشگاهم رو براتون بگم (یهو احساس مادر بزرگایی که واسه نوه هاشون غصه میگن بهم دست داد !)

 البته به درخواست مونا جون که نمیدونم واقعا دوست داره از اون روز بدونه یا بهونه ای بوده برای تر کردن حس نویسندگی نازلی ! (البته از تر شدن گذشته)

 

راستش ما به علت یک سری اطلاعات غلطی که در اختیارمون گذاشتن کمی دیر رفتیم مجارستان که نه میتونستیم توی امتحان ورودی شرکت کنیم (یه امتحان بسیار راحتی که اگه قبول میشدیم لازم نبود اون دوره پیش دانشگاهی مسخره رو بگذرونیم !)

نه میتونستیم وارد دوره پیش دانشگاهی بشیم چون اواسط ترم اول بود و باید تا ترم دوم صبر میکردیم ! ما هم برای بیکار نبودن مجبور شدیم سر خودمون رو با یک سری کلاسای کالج گرم کنیم

و اما بشنوید از اولین روز دانشگاه و کلاسای پیش دانشگاهی...من و برادرم هر دو باید این دوره رو میگذروندیم اما از همون روز اول تصمیم گرفتیم که توی یک گروه نباشیم !

اون روز٬ من رفتم که برنامه کلاسیم رو ببینم و برم سر کلاس...همینجور که داشتم جستجو میکردم دیدم یکی از پشت سرم میگه : اااااا تو هم توی گروه ما هستی ؟!

قبل از اینکه برگردم با خودم گفتم وااااا هنوز نیومده آشنا پیدا کردم ! وقتی برگشتم و چشمم به جمال آقای بهرام خان روشن شد دلم میخواست زار زار گریه کنم 

آخه تجربه همکلاسی بودن با ایشون رو توی کالج داشتم و خوشحال بودم که بالاخره ازش دور شده بودم اما حالا.....به قول معروف مار از پونه خوشش میاد دم لونه اش سبز میشه

بعدش هم به ناچار این مصیبت رو پذیرفتم و با هم رفتیم که کلاسمون رو پیدا کنیم ! واقعا هم پیدا کردنی بود! توی اون دانشگاه به اون بزرگی از هر کی میپرسیدیم ساختمون M کجاست همه میگفتن نمیدونند...

هی هم این پسره با اون لنگای درازش میرفت اینور اونور و من دنبالش میدویدم ...هی هم بهم میگفت تندتر بیا

بعد رسیدیم به یه گاراژ بیرون محوطه دانشگاه !!!که ساختمون M اونجا بود ! زنگ زدیم ! یه مرد میانسال با موهای وینگولی جوگندمی با تیپ اسپرت () اومد در رو باز کرد گفت بفرمایید بالا....

بهرام کلی باهاش خوش و بش کرد موقع حرف زدن هم هی با دست میزد به پشت کمر اون آقاهه آخر سر بهش گفت ما با استاد فلانی کلاس داریم...گفت خودمم...بهرام اینجوری شد و من اینجوری

بعدش اومد نشست روبروی من و بهرام...یه ورقه هم برداشت و شروع کرد به درس دادن ! بچه های دیگه هم نیومدن (اینجا شاگرد زرنگ معلوم میشن !)

از کلاس که اومدم بیرون سرم داشت گیج میرفت...کم آورده بودم حسابی ! آخه اینم شانس بود که من داشتم ؟

 من هیچ وقت علاقه ای به درس فیزیک نداشتم و حالا روز اول با درس شیرین فیزیک روبرو شده بودم ! اون هم به زبان انگلیسی که خب اون موقع در حدی نبودم که بخوام مو به مو صحبتهای استاد رو متوجه بشم

 با خودم گفتم بدون اینکه به مامان اینا بگم بلیط میگیرم و برمیگردم ! نمیدونم چی شد که تصمیم گرفتم حداقل کمی تلاش کنم! ...درسای دیگه برام خیلی راحت بود مخصوصا ریاضی که یه سری چیزای مربوط به دوره راهنمایی و دبیرستان خودمون رو میخوندیم

دیگه کار من شده بود فیزیک خوندن...بعد از کلاسا میرفتم کتاب خونه و کتاب فیزیک رو زیر و رو میکردم !  

یادمه سر امتحان فیزیک که توی سالن کنفرانس برگذار میشد ٬وقتی ورقه ام رو تحویل استاد دادم یه نگاه تحسین برانگیز بهم انداخت و جلوی همه دانشجو ها ازم خواست که کمکش کنم و به سوالات بچه ها پاسخ بدم...

بچه ها هم که سوء استفاده گر ...دیگه هیچ کس استاد رو صدا نمیکرد ٬همه به این امید که بهشون تقلب میرسونم صدام میکردن

این بود داستان امروز ما.....

کجــــــــــــــــــــــــــا هنوز یادداشتکاش مونده

۱) اول از همه از همه اون دوستانی که نگران ! و یا ناراحتشون کردم عذر میخوام...گاهی وقتا آدم از ناچاری میزنه به جاده خاکی...نه؟  

مونا جونم که میدونم بیشتر از همه از دستم دلخور بودی...مخصوصا با اون اتفاقی که.....

میدونم حرفایی که زدم و کارایی که کردم رو فراموش نمی کنی اما خوشحالم که میدونی چقدر دوست دارم

و دیگه کلا هر کسی که باعث ناراحتیش شدم ...فقط اینو بگم که با شنیدن صدای شما ها٬ دیدن اس ام اس ها ٬ خوندن کامنت ها و ایمیل هاتون....هیچ وقت بهم توان رفتن از اینجا رو نمیده

اگه بگم دوستتون دارم خیلی تکراریه ؟

۲) دارم میرم تهران...از فردا باید یه ورقه دستم بگیرم و شروع کنم به برنامه ریزی ! که چه کسی رو کجا و کی ببینم ..ماشالا دوستای من هم هر کدوم یه سازی میزنند٬ چقدر هم که من خوب بلدم برقصم ! حالا خودم هم یه سازایی میزنمااااااا ٬ مثلا از الان گفتم که من به جز مکان هایی که دارای کولر درجه یک ! هستن جای دیگه ای نمیام  

قربون خدا برم که همه رو نوازنده آفریده

۳) آقای نقطه ! من همچنان منتظر شنیدن حرفاتون هستم ! 

 

 

 ویسونْتْ لَتَشْرا ( به امید دیدار به زبان مجاری )

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 3:7  توسط نازلی  | 




فرم عضویت
نام شما :
نام کاربری :
ایمیل :
کلمه عبور :
تکرار کلمه عبور :
Powered By :JustPersian
نام کاربری :
کلمه عبور :
Powered By :JustPersian