برای تعطیلات رفته بودیم هلند
.هلند شهر بازیه خیلی بزرگی داره....
عموم و خانوادش برای اینکه به ما خوش بگذره ، ما رو هر چند وقت یکبار می بردن شهربازی
؛ و البته من هر بار گم میشدم
.اونم تو چه شرایطی...
چون بچه بودم نه زبان بلد بودم(نیست که حالا خیلی بلدم
) نه آدرس.
دیگه واسه همه عادی شده بود
.همیشه از شهربازی که خارج می شدن می رفتن بستنی می گرفتن،می شستن به خوردن
؛ بابا و عموم میومدن دنبال من
یه بار عمو قبل از اینکه بریم شهربازی یه یادداشت برداشت و آدرس خونه رو با مشخصات کامل نوشت و داد به من و
گفت: این پیشت باشه
،گم شدی
به هرکی بدی زود پیدات می کنیم.
منم گرفتم و گذاشتم جیبم
خلاصه رفتیم شهربازی و همه چیز به خوبی پیش می رفت
همه متعجب بودن ازینکه چرا من گم نشدم
دقیقاً زیر دروازه ی خروجی که رسیدیم،من کاغذ رو از جیبم در آوردم و دادم به عموم و
گفتم:مرسی عمو جون
.لازم نشد
.آخه می دونید؟ من دیگه بزرگ شدم !!!
(از همون بچگی عقده ی بزرگ شدن تو گلوم گیر کرده بود
)
یکی نیست بگه آخه بزرگ
، اون فسقله کاغذ تو جیبت چه سنگینی ای داشت که حالا تحویلش دادی
(بالاخره این شکلک رو چپوندم به زور
)
چشمتون روز بد نبینه
. 30 ثانیه از تحویل یادداشت نگذشته بود که فهمیدم ای دل غافل
،اونی که فکر می کردم پسر عمومه و دارم دنبالش میرم
یه پسر غریبه است.
پیوست ۱:نازلی جان
(می خواستم لینکت کنم
) ببخشید که بی اجازت اینجا رو آپ کردم
من جوونم و رحم و گناه و طفلک و ازین حرفا
پیوست ۲:بینندگان و خوانندگان و رهگذران عزیز !ازینکه تا الان همراه ما بودید دستتون مرسی
ببخشید که مجبور شدید امروز پست مسخره منو بخونید
.دیگه جز تحمل چاره ی دیگه ای ندارید
بالاخره زندگی پر از امتحانات الهیه
اینم یکی دیگشونه
پیوست ۳:نازلی جونم....می دونم تو شرایط روحیه خوبی به سر نمی بری عزیزم
از طرفی فکر دوباره تنها شدن تو مجارستان عذابت میده...از طرفی فکر کارهای انجام نشدت تو ایران.
اگر امروز اینجا رو آپ کردم شاید فقط به این خاطر بود که می دونستم روحیه ی مناسبی واسه نوشتن نداری و از طرفی اینکه بچه ها نگرانت شدن و منتظر آپ هستن
پیوست ۴:ببخشید پست امروز پر از شکلک شد
.راستش می خواستم اونجوری باشه که خودم و خودش دوست داریم
.اینم بگم و با اجازتون مرخص شم.نازلی حالش خوبه جای هیچ نگرانی نیست.اما چون روزای آخریه که ایرانه یه کم برنامه هاش قاطی شده و کمتر وقت داره بیاد آپ کنه
شیرینی لحظات شیرینم رو ذره ذره ازم میگیری ...اما دریغ از شیرین شدنت !
نمیدونم تا کی باید تحملت کنم
لعنت به تو...که بودنت یه درده و نبودنت یه درد
روز و شب آروم و قرار ندارم...چون از اومدنت میترسم
لعنت به هر چی تنهایی...لعنت !

امروز روز پدر بود (میدونم ساعت از ۱۲ شب گذشته اما برای منی که شبم ٬نصفه شب! تموم میشه هنوز دیروز امروزه
) از صبح تا حالا گرفتار بودم و نتونستم بیام اینجا بنویسم
میدونم که حداقل توی مدتی که اینجا هستم نه مامان و نه بابا اینجا رو نمیخونند ٬ وقتی هم که برم فقط زمانی میان اینجا که من ازشون بخوام ! که خب اون موقع هم وقت آرشیو خوندن ندارن
به هر حال اگه نگم که چقدر دوستشون دارم خیالم راحت نمیشه
بابا جونم
٬ امروز که بهم زنگ زدی انقدر حواسم پرت بود که یادم رفت روزت رو بهت تبریک بگم...دروغ نگم اگه یادم هم بود ترجیح میدادم پای تلفن بهت هیچ چی نگم...با اینکه خیلی دوستت دارم اما نمیدونم چرا پشت تلفن معذب بودم ! احساس میکردم اون جمله تکراری «روزت مبارک» از پشت تلفن تکراری تر از قبلش به نظر میاد...تصمیم گرفتم و برات اس ام اس زدم
روزتون مبارک بابای عزیز و مهربونم...دوستت دارم٬به اندازه همه زندگی ای که از شما دارمش
امروز که کنارم نشسته بودی یواشکی داشتم نگاهت میکردم...من رو نمیدیدی اما من میدیدمت
من نگاه نگرانت رو دیدم که نفهمیدم برای چی بود!
اما چروکای زیر چشمت... میدونم برای چیه
اون موهای سفیدی که لابلای موهای سیاهت نشسته رو میدونم برای چیه
اون دستای مهربون و خسته رو میدونم برای چیه
اون اشکای زلالت که با دیدن درد و رنج آدما چشمات رو خیس میکنه میدونم برای چیه
اون قلب پاکت که با هر تپشش خدا رو از داشتنت شکر میگم میدونم برای چیه
میدونم....همه اینا برای اینه که یه فرشه ای
...
دوست داشتنی ترینم....قول بده بهم که همیشه با اون فرشته همراهت
پیشم بمونید٬که من بدون شما ها هیچم.....هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيچ
«روز پدر رو به همه پدرای مهربون حال و آینده ! تبریک میگم»
) پیدا کنم نشد که نشد ...عجب استقبالی کردید
خوب بابا ما که با هم تعارف نداریم زودتر میگفتید دلتون چه نوع خاطره ای میخواد دیگه
اما خب از شانس بدتون توی این ۵ سال همین یه بار این اتفاق افتاد ! از حق نگذریم کابوس بدیه
من حتی نمیتونم تصورش رو هم بکنم٬شک ندارم که اگه روزی اتفاقی اینچنینی برام میافتاد از اون دانشگاه میرفتم !
معمولا شبا که همه میخوابن من هم میام وبلاگ بازی
! جالبیش اینجاست که هر شب این صفحه مدیریت یادداشت ها رو باز میکنم و میشینم پاش بلکه یه چیزی بتونم بنویسم ! آخ که این حس نویسندگی من در حال خشک شدنه
٬الان هم به تهدید یکی از دوستان مجبور شدم که بیام یه کم چرت و پرت بگم و برم...آخه ایشون حس کامنت گذاریشون بعد از قرنی ! گل کرده و میخوان که اینجا رو مزین بفرمایند
فقط نمیدونم چرا مثل عروسی که رقصیدن بلد نیست هی میگه زمین کجه
! (گفته بودم اگه آپ کنم حس گیر دهیم فعال میشه٬ گوش ندادی
)
آخه از چی بگم ؟ منی که همش صبح تا شب خونم
فقط چند روز پیش با شیوا رفتم بیرون اون هم به اصرار ایشون وگرنه میدونید که از گرما فراریم ! قرار شد یه جایی سر چهارراه همدیگه رو ببینیم٬ دیدم از خونه ما تا اونجا راه زیادی نیست که بخوام با آژانس برم ٬ تاکسی هم که بلد نیستم سوار بشم ! (نه اینکه بلد نباشم
٬خیلی وقته تاکسی سوار نشدم اون موقع هم که ایران بودم همیشه با شیوا سوار تاکسی میشدم) به همین خاطر گرما رو تحمل کردم و پیاده به راه افتادم
همه چیز تا سر چهارراه خوب بود ٬ اما اونجا که رسیدم و باید از خیابون رد میشدم گیج شدم ٬آخه ماشالا رانندگی رشتی ها که میدونید چجوریه ! البته نه فقط رشتی ها و چه بسا بیشتر رانندگان هم وطن قوانین رانندگی رو خیلی رعایت نمیکنند
خلاصه٬ با اینکه چهارراه چراغ راهنمایی داشت اما هر کسی هر جور که دوست داشت میرفت٬
مجبور شدم دو نوبت اونجا صبر کنم بلکه دستم بیاد که ماشینا بر چه اصولی میان و میرن٬ تازه بعد از اون هم با کلی ترس و لرز از خیابون رد شدم
دوستم هم که اومد و شروع کردیم به متر کردن خیابونا ! بد نبود ٬فقط به شرطی که انقدر آدم نمیومد تو شکم آدم ! انقدر مراقب چشم این و اون نبودم ! انقدر پام توی این چاله های پیاده رو پیچ نمیخورد و هر لحظه از این نمیترسیدم که الان نقش زمین میشم ! انقدر ......
بیخیال اصلا٬ الان دوباره یکی میاد بهم میگه همچین نوشتی که انگار ایران نبودی تاحالا !
به خدا بودم ٬ ۱۹ سال توی همین ایران زندگی کردم...اما اون موقع چیز زیادی از جامعه و مردممون نمیدونستم...اون موقع تفاوت ها رو حس نمیکردم چون ندیده بودم که حتی عرب ها توی کشورهاشون خیلی از ما جلوترن ٬ خیلی از قوانین رو رعایت میکنند که ما نمیکنیم خیلی زندگیشون بهتر از ماهاست٬ خوب دلم میسوزه !
مگه ما چیمون از اونا کمتره ...من اینو باور دارم که مردم ما
سهمشون از زندگی خیلی بیشتر از ایناست فقط به شرطی که خودمون بخوایم
با همه اینا هنوز هم تا میفهمم مامان داره میره بیرون زود آماده میشم و باهاش میرم
حتی اگه بدونم فقط یه مسیر کوتاهی رو میخواد بره ! با اینکه هی باید حرص بخوریم از این بی قانونی ٬ لذت میبرم از دیدن مردممون ... دلم براشون تنگ میشه.... خودم هم نمیدونم چرا !
*من دیگه بیشتر از این نمیونم بنویسم ٬ راستیتش یه موضوعی هست که ذهنم رو درگیر خودش کرده
یایا (خواهرم ) داره بر میگرده مجارستان ! به خاطر امتحاناش مجبوره که زودتر از همه برگرده
از طرفی خودم تحمل ندارم ببینم اون اونجا تنهاست و ما اینجا دور همیم ! از طرفی مامان خیلی ناراحته٬ سعی میکنه به زبون نیاره اما از چشماش میشه فهمید که توی دلش چه خبره
امشب دیگه نتونست خودش رو نگه داره و به یایا گفت نرو ٬ گفت که نمیخوام ناراحتت کنم اما بیا از خیر دکتر شدن بگذر ! آخه این درس خوندنی که باعث میشه خودت رو از بین ببری به چه درد میخوره ! اما یایا .....
نمیدونم شاید این حق اونه که راهش رو خودش انتخاب کنه اما کاش بدونه که هممون نگرانشیم...چند روزه هر وقت یاد رفتنش میافتم بغض همیشگی میاد تو گلوم میشینه...اما مجبورم پنهونش کنم که مامان رو ناراحت تر از این نکنم
از طرفی فکر رفتن خودم داره دیوونم میکنه...هر چی به خودم میگم هنوز یک ماه دیگه وقت دارم برای غصه خوردن باورم نمیشه ! فکر سکوت اونجا از الان داره دیوونم میکنه
فکر اینکه موبایلم زنگ نمیخوره ! فکر اینکه هیچ کی نیست که دیگه برام اس ام اس بزنه ! هزار تا فکر دیگه که شاید نباید امروز مینوشتمشون اما به خدا کم آوردم 
مامان چند روز پیش یایا و داداشم رو صدا کرد اونا هم از اتاقاشون جواب دادن و گفتن که الان میان پایین ...مامان با خودش آروم گفت : خدایا چند روز دیگه که کسی نبود من صداش کنم و جوابم رو بده من چیکار کنم !!!
ازش پرسیدم چی گفتی ؟ گفت هیچ چی
اما نمیدونست که من حرفاش رو شنیدم
......................
*ببخشید این آخرش اینجوری شد...نمینوشتم مجبور بودم فیلم بازی کنم ! که اصلا هنرپیشه خوبی نیستم
شماها بخندید
همینکه نوشتمشون کمی آروم شدم
قضیه مربوط میشه به تقریبا ۴ سال پیش که من یه دوره پیش دانشگاهی رو باید میگذروندم...کلاس ما تشکیل میشد از ۴ تا پسر ایرانی + ۹ تا نیجریه ای (که همشون به غیر از دو تاشون به معنای کامل مردم آزار بودن و از دستشون آرامش نداشتم
!) +یدونه بنگلادشی ( که واقعا پسر خوبی بود و هست ) + یدونه گل سر سبد کلاس که نازلی خانوم باشه 
هر روز ما (بهتره بگم من !) توی این کلاس مشکل داشتیم از بس که این پسرا شر بودن
...تنها حسنی که این کلاس برای من داشت این بود که از دست پسرای ایرانی بد دهن کلاس قبلیم راحت شده بودم و دیگه لازم نبود تمام مدت توی کلاس خودم رو بزنم به نشنیدن ٬اما از طرفی مشکلات جدید به وجود اومده کم نبود...همین تک دختر بودن توی یه کلاس ۱۴-۱۵ نفره کم چیزی نبود
یکی از روزا که درس فیزیک داشتیم و استادمون یه خانوم باحال ! بود ( گفم باحال چون با سنی که داشت همیشه لباس های جالبی میپوشید..اکثر یه بلیز گشاد میپوشید با یه دامن کوتاه٬ یه دستبند چرمی مردونه هم دست میکرد !) استاد عزیز وارد کلاس شد و بعد از سلام و احوال پرسی و اینا تا بلند شد رفت پای تابلو همه این شکلی شدن 

نه کسی جرات خندیدن داشت نه حرف زدن ٬ یه جورایی هممون به مدت ۱۰ دقیقه لالمونی گرفته بودیم
موضوع از این قرار بود که دامن استاد بنا به دلایلی به جوراب شلواریش گیر کرده بود (دیگه من توضیح نمیدم ...واضحه
!)
حالا اون خانوم دامنش دچار مشکله ٬ همه بر میگشتن من رو نگاه میکردن ! داشتم از خجالت میمردم
به قول معروف آش نخورده و دهن سوخته ...دامن نپوشیده و خجالت کشیده شده ( استعداد بالایی دارم برای ضرب المثل گفتن
٬ نه؟ )
دیگه انقدر اینا نگاهم کردن که از کلاس زدم بیرون که نفس تازه کنم و به ذره خنده هام رو تخلیه کنم برگردم٬ اما مگه اونا دست از سرم برمیداشتن
۳ تاشون با هم ریختن بیرون که تو باید بری بهش بگی٬ ما داریم میمیریم از خنده و ... اما هر کاری کردم راضی بشم برم بهش بگم چه افاقی افتاده نشد که نشد...خلاصه که یک ساعت و نیم کلاس با همه سختی هاش سپری شد
حالا آخر کلاس ایشون گیر داده بودن که حتما در بستن پنجره های کلاس کمک کنند
یکی نبود بگه شما کار نکرده عزیزید
بعدش هم خیلی شیک(با همون وضع) از کنار ما که ایستاده بودیم توی راهرو و به واقعه اونروز فکر میکردیم رد شد و با یه لبخند ازمون خداحافظی کرد...حالا چه کسی متوجه اش کرده بود خدا میدونه هر چی بود جلسات بعدی ما ایشون رو با شلوار زیارت کردیم 
هنوز که فکر میکنم میگم شاید وظیفه من بود بهش بگم اما خوب روم نمیشد اونجوری دیگه توی چشماش نگاه کنم
! (کار دنیا برعکسه ! )
اینم از خاطره دوران جوانیم...نمیدونم چی شد یاد اون موقع ها افتادم ! اشاید هم چون همراه با شیوا
(یکی از دوستان خیلی صمیمیم ) عکس های دوران دانشجوییم رو دوره کردم یادش افتادم
یه اعتراف بکنم ؟ دلم تنگ شده برای دانشجو بودن !!! هر چند دلم میخواد بمونم اینجا...اما از فکر اونجا هم نمیتونم بیام بیرون ...من تا غر غرام شروع نشده برم...پست بعدی میام غر میزنم
باشه؟ (
این باشه تیکه کلامه ! به گیرنده های خود دست نزنید)
...یه زمانایی بود که میگفتند نوشته هات به آدم انرژی میده حیف که به چشم زدن اعتقاد ندارم وگرنه تقصیر رو مینداختم گردن همونا
(یه سنگ پای قزوین سلام من رو برسونید
)
دو هفته ای میشه که ایرانم و به نظرم یک ماه میاد که اینجام ! حالا نمیدونم وقتی به آدم خوش میگذره دیر میگذره یا بد میگذره
...البته به من که خوش میگذره مخصوصا اینجا توی شمال
از وجود یک سری دوستان مقیم پایتخت که بگذریم احساس میکنم اینجا رو بیشتر از تهران دوست دارم ٬ احساس میکنم تهرانی ها (بلا نسبت شما البته
)توی همه زندگیشون نقش بازی میکنند (به تهرانی ها بر نخوره ! لازم به ذکره که من خودم تهرانیم ...منظور من فقط اون عده بخصوص هستن) به نظرم بیشتر شهرستانی ها آدمای خاکی هستن (البته همه جا خوب و بد هست ! اما خب به نسبت یه جا بیشتر یه جا کمتر )
یکی از علل دیگه ای که اینجا رو به تهران ترجیح میدم ٬ وجود این خونه ست ! نمیدونم این خونه چی داره که انقدر محیطش گرم و دوست داشتنیه
٬ طوری که این مدت فکر و خیال موندن به سرم زده بود ! که میدونم این خونه و اتاقی که عاشقشم توی این تصمیم گیری بی تاثیر نبوده...یادمه پارسال که میخواستم برگردم مجارستان٬ روز آخری نمیتونستم از اتاقم دل بکنم ! با اینکه دیر شده بود و همه دم در منتظر من بودن٬ من داشتم از در و دیوار اتاقم عکس میگرفتم و اشک میریختم !
شاید هم تنها دلیل همه اینا گرمای وجود همون فرشته هاست
(من هنوز نیومده دارم برای رفتنم عذا میگیرم
...دچار ناراحتی زودرس شدم٬ بهتره بحث رو عوض کنم)
از برنامه های اینجانب تا کنون هیچ قسمتی اجرا نشده ! و همونطور که پیشبینی میشد باز هم سفر برامون در نطر گرفته اند (البته به زور
) ناشکری نمی کنم اما خب ترجیح میدادم بجای داشتن یه امتیاز که منجر به یه سفر اجباری میشه ٬ به کارا و تفریحاتم توی ایران برسم...امید باشد که موندگار نشیم که آنگونه دوستان نادیده و دیده شده کله ای برایمان برجای نمیگذارند
(باز من رفتم کانال دو !)
من دیگه نمیتونم جلوی پخش و پلا نوشتنم رو بگیرم پس میرم سراغ ستاره نوشت ! (این همون یادداشتک خودمونه )
* تازگی ها احساس خوبی نسبت به دوستی ها ندارم ٬ شاید هم همه اینا نتیجه رفتار خودم باشه! یه دوستی چند روز پیش بهم گفت که بی توجهم !(توی رابطه دوستیمون ) با اینکه خدا شاهده که چقدر دوستش دارم و یکی از عزیزترین افراد زندگیمه
...اما با این حرفش بیشتر ایمان آوردم که ایراد از رفتار و عملکرد منه تا دوستان
سعی میکنم عوض بشم و بیشتر احساس قلبیم رو بروز بدم ...اما برام عجیبه...من هیچ وقت احساساتم رو توی دلم زندونی نکردم ٬ پس چرا اینجوری شده ؟!
ـ کلی برای همتون تک تک اینجا پیام نوشتم اما پاک کردم ! آخه مطمئن نیستم که بخونید...
*چرا وبلاگ نویسا همه خسته شدن از نوشتن ؟! کم کم داره از تعداد وبلاگ نویسان و وبلاگا کم میشه ...من خودم تا سال گذشته مخالف بستن وبلاگا بودم اما کم و بیش از این فکرا به سر خودم هم میزنه٬ منی که میگفتم تا ابد مینویسم !
سانی عزیز امیدوارم که همیشه شاد و سلامت باشی
...شاید بعد از یه استراحت کوچولو دوباره برامون نوشتی...منتظرتیم
*خنده داره آدم دلش برای یکی تنگ بشه اما تا یادش میافته که اون یکی ! اصلا دلش تنگ نشده ٬ شونه هاش رو بالا بندازه و بگه که «من هم دلم تنگ نشده»
کیه که باور کنه؟
دلتون شاد...لبتون خندون

کل بازدیدها: