تبليغاتX
مرغ دریایی


روز زن رو به همه خانومای محترم و مادرای عزیز تبریک میگم

مامان گلم٬ فرشته مهربونم روزت مبارک باشه

 

*امسال با اینکه برخلاف ۵ سال گذشته پیش مامان بودیم اما هیچ هدیه ای نتونستیم برای مامان بگیریمحالا علتش تنبلی بود یا داشتن مهمون! نمیدونم

اما از دیروز به بهانه تبریک روز مادر ٬ حسابی مامان رو بوس کردیم

تصور کنید یه مامان سه تا بچه داشته باشه و این سه تا بچه هاش هر ۲ دقیقه یکبار از کنار مامانشون رد بشن و توی هر رد شدنی٬نفری ۴-۵ تا بوسه تقدیم مامانشون کننحالا حساب کتابش با خودتون که این ماماناز دیروز تا هم اکنون!چند بوسه دریافت کرده اند

بارها گفتم اما بازم میگم ٬با اینکه میدونم انقدر سرت شلوغه که فعلا اینجا رو نمیخونی

خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي دوست دارم

 

 

*یادداشتک: این دیگه چه وضعشه !!! انگاری این وبلاگا بازیشون گرفته

اومدم کامنت دونی پرشین بلاگ رو بستم٬دیدم اینجا باز مونده ! گفتم خوب اینجا رو هم ببندم رفتم دیدم اونجا خود به خود کامنت دونیش باز شده !!!

چی بگم والا؟حالا که خدا اینجوری میخواد٬ بنده خدا چی کارست :)

از دوستان عزیز مخصوصا نازنین جون معذرت میخوام که سرگردونش کردم

 

 

همه چیز قاط زده شده :)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 23:42  توسط نازلی  | 



خودم که احساس ميکنم لازم نيست بگم الان کجام...اما خوب ٬يه اخلاقی دارم که دوست ندارم چيزی رو از کسی پنهون کنم٬حالا حتی اگه برای کسی دونستن اون «چيز» مهم نباشه...

اين همه مقدمه چينی کردم که بگم من الان ايران هستم.اين دفعه بر خلاف دفعات پيش با اينکه دلم ميخواست هميشه روز قبل از اومدنم یه نوشته ای اينجا ثبت کنم٬اينکار رو نکردم.دليل های زيادی داشتم و دارم که فعلا بيان کردنشون کار درستی نيست

سفر اين دفعه با دفعه های قبل خيلی فرق داشت.اولين باری بود که ۵ نفری ميامديم ايران(ميدونم اينجور چيزا برای خيلی ها بی ارزشه٬اما من کمی با همه فرق دارم!)

ساعت ۳ صبح يکشنبه رسيديم ...ساعت ۱۰ صبح مشغول جابجايی وسايل اسباب کشی شديم.۲ روز ۵ نفری دست به دست هم داديم تا اينکه خونمون کمی شکل گرفت به خودش...

همه خستگی مسافرت و خستگی اين دو روزه ٬ديروز با ديدن يه نفر از بين رفت 

اون يه نفر کسی نيست غير از مونای عزيزم  ...انقدر خودش قشنگ از ديدارمون نوشته که من کم آوردم٬ اما از رو نميرم

ديروز از طرف مونا دعوت شده بودم خونشون...ديدارهای اول هميشه پر از استرسه٬ توی راه اس ام اس های مونا کمی آرومم کرد٬وقتی اس ام اس زدم که : وای داريم نزديک ميشيم و جواب داد که وای به راننده بگو دور بزنه...خنده ام گرفت و يه کمی استرسم از بين رفت...با اين حال موقع زدن زنگ خونه شون دستام ميلرزيد (ببين مونا چه بلايی که سرم نياوردی) ...

وقتی ديدمش فقط گفتم آخی ! (حالا خودش که ميگه اين لفظ رو برای بچه ها استفاده ميکنند.اما من از اينکه ميديدم مونا خوشگل تر و نازتر و مهربون تر از اون چيزيه که فکر ميکردم اينو گفتم)

خودش که ميگه من خاکی تر از اون چيزی بودم که فکر ميکرده حالا چرا فکر ميکرده من خاکی نيستم نميدونم.

بيخيال نشستيم و کلی با هم گپ زديم ٬ انگار نه انگار که مسئوليت يه مهمونی با ماها بود ! .................................................................

......................................................

اين نقطه ها نشونه اينه که نميتونم بيشتر از اين بنويسم...گفته بودم که وقتی احساساتم به نهايت خودش ميرسه نميتونم بيانشون کنم و يا اينکه حتی بنويسمشون 

فقط ميتونم بگم که خيلی بهم خوش گذشت و جای همگی خالی بود٬مخصوصا مژگان جون

مونا جونم...باور کن نميدونم چجوری بايد بهت بگم که ديروز يکی از بهترين روزای تابستون امسالم شده که خاطره اش تا ابد توی ذهنم ميمونه

خوشحالم از اينکه پيدات کردم...هميشه دوستت دارم عزيزم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 13:52  توسط نازلی  | 



با اجازه بزرگترا سلام عرض ميکنم...آدم (آدمی که من باشم)وقتی يه مدت از وبلاگا ها و دوستان و نويسندگان عزيز و نوشته های قشنگشون دور ميشه وقتی بر ميگرده يه کمی بگی نگی احساس غريبی ميکنه! حالا به اميد خدا يخم کم کم آب ميشه اصلا نگران نباشيد(کی نگران شد !)

چه بده هااااااااااهی ميخوام تعريف کنم اين مدت چه اتفاقات مهمی! افتاده اما بعدش به خودم ميگم خوب که چی ؟؟هيچ کی ازت نپرسيده که تو ميخوای بگی (عجب خود درگيری پيدا کردمجوون بودم به خدا!) خلاصه که ما تعريف ميکنيم واسه دل خودمون (خودم و خودش)

امتحانام هر چی بود گذشت ! اينجوری ميگم چون واقعا اين ترم برام بدترين و عجيب ترين ترم تحصيليم بود . همش در حال درجا زدن بودم اما در عين حال خسته !!!انقدر اين شرايط روم تأثير گذاشته بود که از همه چيز و همه کس بريده بودمامتحانام رو به خاطر پروژه های متعدد عقب انداختم تا اينکه رسيدم به هفته آخر امتحانا با يه عالمه امتحان نداده و پروژه های برگشت خورده !!! ديگه وضعيت رو تصور ميتونيد بکنيدسر و کله زدن با استادا از يه طرف و با خودم کلنجار رفتن از طرف ديگه...حال و حوصله درس خوندن برام نمونده بود تا اينکه ديگه تموم شد...امتحانا نه ؛منظورم مدت زمان امتحاناست...و من تونستم از پس چند تا از امتحانا بر بيام و چند تا از پروژه هام رو روبراه کنم (با هزار بدبختی و جنگ اعصاب) بماند که امروز رفتم ديدم يکی از پروژه هام وسط هوا و زمينه و استاد نيومده ببرتش...بماند که ۲ تا از اساتيد گرام آب شدند رفتن توی زمين و من فلک زده بايد تا ترم ديگه صبر کنم برای داد و بيداد کردن و شاکی شدن ! بماند که استاد عزيز اون پروژه معروف ! امروز تشريف بردن مسافرت و ما رو دست تنها گذاشتن و تمام تعطيلات دستانمان رو به پروژه عزيزمون بند فرمودند...بماند که ترم ديگه اينجانب امتحان های شيفت شده ام رو بايد بگذرونم.......

همه اين ها بماند...ما هم فعلا مانده ايم(من نميدونم چرا يهو جوگير ميشم و سبک نوشته هام اينجوری ميشه !)

از هر چه بگذريم سخن جشن خوش استبابا خوب عقده ای شدم ديگهيه جا بايد تعريف کنم که جشن فارغ التحصيليمون چی شد

از چند روز قبلش اصلا حالم خوب نبود ! هم از نظر جسمی هم از نظر روحی ...داغون بودم و هيچ دل و دماغی برای جشن نداشتماز طرفی نميتونستم تصور کنم که بعد از اين چهار سال اين روز رو از دست بدم از طرف ديگه اصلا آمادگيش رو نداشتم...احساس ميکردم انقدر اعصابم ضعيف شده که به محض ورود به سالن جلوی همه ميزنه زير گريه و آبروريزی ! اما خدا رو شکر که وضعيت روز قبل از روز موعود بهتر شد...با همه اين مسائل اون روزی که داشتيم آماده رفتن ميشديم دلم ميخواست زمان متوقف بشه و مدت ها شيرينی اون لحظات برام تکرار ميشد...دقيق يادم نمياد بعد از چندين سال ميشد که اينجوری دور هم بوديم ! هميشه يکيمون کم بود..چه وقتی که ايران ميامديم چه وقتی که مامان و بابا ميامدن اينجا...اما اين دفعه همه اعضای خانواده ۵ نفريمون دور هم بوديمو اين جزء شيرين ترين لحظات عمرم بود

توی ماشين انقدر استرس گرفتم که حالم داشت به هم ميخورد ! منی که برای امتحان و غيره هيچ وقت استرس نداشتم اونوقت برای اون روز...

نميدونم چرا ! شايد به خاطر روبرو شدن يه سری از دوستان با خانواده ام!!!  اما خيلی زود اين استرس از بين رفت ...

بعد از پوشيدن لباس مخصوصمونهی چپ و راست فلاش بود که زده ميشدمتاسفانه من هم آدميم که دوست ندارم کسی ازم با دوربين خودش عکس بگيره ! چون بدعکس تشريف دارم برای همين ترجيح ميدم هميشه با دوربين خودم عکس بگيرم و در صورت خوب بودن به ديگران تقديمش کنمحالا اونجا مگه ميشد ناز کرد !!! تا ميامدم به اين بگم عکس نگير از اونور يکی فلاش ميزد (نه اينکه بخوام بگم من تحفه امنه ...کلا سيستم اينجوری بود..يه جورايی انگار مسابقه بود که هر کسی بيشتر عکس بگيره برندست) اين عکاس دانشگاهمون هم که از همه بدتر...من رو ميشناسه کاملا و ميدونه که اخلاقم چه جوريه اما ميخواست لج منو در بياره انگار چون هر جا بوديم ايشون هم با دوربين حرفه ايشون در خدمتمون بودند

بعد از عکاسی و روبوسی و ديد و بازديد...رفتيم توی سالن تا دين های دانشگاهمون تشريف بيارن(نميدونم توی ايران به اين افراد چی ميگن؟!) بعدش هم که ديگه معلومه ديگه...اسامی رو صدا ميکردن و به اون دسته از دانشجوهايی که دیپلمشون آماده بود دیپلم ميدادن ٬به اون عده هم که همچنان در سالهای پيشين جا خوش کرده اند فقط دست ميدادن (آبروريزی بود کمی تا قسمتی...آخه مثلا بلند ميگفت : «آقای فلانی برای دست دادن» بعد همه دست ميزدن که آقای فلانی بره دست بده با دينشون) به من هم لطف کردن و لوح تقديری تقديم فرمودن...دينمون هم برگشت بهم گفت مرسی که خوب درس خوندیميخواستم بگم قابلی نداشت عزيزم !

بعدش هم که تا اين دين های عزيز پاشون رو از در گذاشتنن بيرون يهو ديدم همه کلاها رو هواستمن هم که از گرما داشتم خفه ميشدم و بيشتر مواقع از کلام به منظور باد زدن استفاده ميکردم و به اسرار مامان و دوستان سرم گذاشته بودمشفرصت رو غنيمت شمردم و چنان با شدت کلام رو پرتش کردم بالا که يه چرخی اون بالا مالاها خورد و مستقيم اومد توی صورت يه خانوم بيچارهحالا من روم رو کردم اونور که خانومه منو نبينه با نيش باز (خنده های عصبی بود) اکبر کلام رو گرفته بلند بلند بهم ميگه: بيا کلاهت رو بگير زدی تو سر اين خانومهميخواستم بگم حقته که بهت بگم «اچبر»

بعدش هم (خودم ميدونم خيلی ميگم «بعدش هم»درست بشو نيستم) بعد از استراحت رفتيم مهمونی که به مناسبتمون توی کشتی گرفته بودند...شام بيخود و موسيقی سرسام آورش !يه طرف  روی عرشه رفتن و ديدن نماهای زيبايی از بوداپست و ساختمون دانشگاه که ازش خيلی خاطره داشتيم يه طرف ديگه انقدر يواشکی رفتم و يه گوشه ايستادم به تماشا کردن دانشگاهمون ...انقدر واسه خودم زمزمه کردم که دلم برای بوداپست يه روزی تنگ ميشه...انقدر زير بارون موندم و نم اشکام رو از گوشه چشمم پاک کردم که اصلا نفهميدم چه جوری مهمونی تموم شد !!! 

به همين راحتی......اما واقعا نميتونم به همين راحتی همه چيز رو فراموش کنم٬ الان که فکر ميکنم ميبينم با همه بدی ها و سختيهاش هنوز دلم نمياد از اينجا برم...هر چند که فعلا اينجا موندگارم ! اما فکرش رو که ميکنم و ميدونم که رفتنم دور نيست دلم ميگيره...من زود انس ميگيرم حتی به مکان ها و همين موضوعه که منو ناراحت ميکنه اصلا الان نميخوام بهش فکر کنم...هنوز اينجام با همه خاطره هام...نبايد از الان غصه آينده رو بخورم

خيلی عکس از اون روز دارم که البته نصف بيشترش فيلتری هستنچون يا من تو عکسم يا دوستان...يه چند تا عکس يکی از دوستان هنرمندم گرفته بود و توی وبسايتش گذاشته بود که ديدم ميشه اينا رو کش رفت و اينجا گذاشت ٬بقيه اش هم انشالا بعد از اينکه جمع آوريشون کردم  

 

و................ اين شما و اينم عکس ها(البته هر کی دوست داره هاديدنشون زوری نيست به خدا)

۱.عکس دينهامون به همراه کله مبارک دانشجويان (اون دين سومی از راست واسه آرشيتکته)

۲.موسقی سرسام آور و غذای خوشزه شون !

۳.اينم مناظری که اشک منو در آوردن (۱) ساختمان مجلس  (۲)پل سنگی (۳)  قلعه بوداپست(۴)دانشگاهمون (۵)ساختمان مجلس

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 تیر1385ساعت 5:18  توسط نازلی  | 



يک ساعته داشتم مينوشتم و همش با اشاره يک انگشت پريد

اون همه جمله سازی !!! اون هم برای منی که الان يک جمله نوشتنم احتياج به کلی فکر کردن داره.....................ای خدااااااااا...حالا بايد از اول بنويسمنوشته بودم که:

باز هم من جوگير شدم و چشمم به کامپيوتر افتاد و نتونستم وسوسه نشم برای آپ کردن توی اين مدت امتحانات متوالی٬ همچنان مريض بودن لپ تاپ عزيز و غديت(اين کلمه ساختگيه ! ريشه اش همون غد ! خودمونه) زياد از حد من برای استفاده نکردن از لپ تاپ يايا همگی دست به دست هم دادن تا من اينجوری مثل نديد بديد ها تا چشمم به يه کامپيوتر افتاد همه چی يادم بره و فقط به فکر نوشتن باشم

اين لپ تاپ هم از محبت فوران کرده برادر گرام به منظور جلوگيری از سر رفتن حوصله مادر عزيز به من رسيده ! البته قراره کسی متوجه سوء استفاده اينجانب نشه!

 

بالاخره (اين شکلک برای شخص بخصوصيه که خودش ميدونه چرا !) طلسم امتحانای من هم شکست و موفق شدم که ۳ تا امتحان اين ترم رو در طول سه روز متوالی پشت سر بذارم...چيزی که خودم اصلا باورم نميشه٬چون من اصلا دوست ندارم هول هولکی امتحان بدم٬اما خدا رو شکر اين چند تا که به خير گذشت با اينکه توی اين مدت هم حسابی مريض شدم !

اون پروژه هم که قرار بود استاد عزيز اجازه بدن که ترم ديگه خدمتشون برسيم يه کمی باهامون راه اومد اما نه زياديعنی راضی شده که ترم ديگه تحويل بديم اما همون ماه اول ترم ! يعنی در طول تعطيلات من همش بايد دلم شور بزنه

تازه يه پروژه ديگه هم بود که هر چی دنبال اساتيد گرام ميگردم که تحويل بدم نيستن که نيستن...هيچ شماره و آدرس ايميلی هم ازشون ندارم...حالا بايد تا ترم ديگه صبر کنم که ايشون ها ! تشريف بيارن دانشگاه بلکه پروژم رو قبول کنند...حالا ميخوام يه ذره برم شکايتشون رو پيش دفتر دارمون بکنمبلکه درست بشن

از ايران اومدنم يه ذره بگم و برم...قبلش کلی نوشته بودم که پريد ديگه الان حوصله نوشتن دوباره شون رو ندارم

هر موقع نزديک اومدنم که ميشه هزارتا برنامه ريزی ميکنم٬که توی اين چند سال٬هر بار که اومدم به بيشتر برنامه هام ترسيدم

الان هم هی ميشينم حساب کتاب ميکنم که کجاها بايد برم؟ کی رو کجا ! بايد ببينم ؟چند تا دکتر بايد برم ؟چند تا مهمونی بايد برم؟چی بپوشم برای مهمونی ها؟ اصلا دارم ميرم ايران چه مانتويی بپوشم؟ (که امروز به اين نتيجه رسيدم به غير از همون مانتوی قبليم که فقط يه تيکه پارچه بود با دو تا دونه بند ! توی اين گرما هيچ چی ديگه رو نميتونم تحمل کنم)و....هزار تا چيز ديگه...آخرش هم که چی !!! خيلی از برنامه ها عملی نميشه مخصوصا امسال که فکر کنم دسته جمعی بيايم ايران و خانواده ۵ نفريمون بعد از ۵ سال توی ايران دور هم جمع بشيم...اونوقت ديگه هر کسی يه سازی ميزنهکيه که برقصه !

*ایــــــــــــــــــــــنجا هوا گرم شده من دارم دق ميکنم...هر روز به خودم احترام ميذارم با تاکسی ميرم دانشگاه که مثلا گرمم نشه اما توی دانشگاه ٬کوره آدم پزی کار گذاشتناون روز که سر جلسه امتحان توی يه سالن بوديم که نه پنجره داشت نه کولر ! سقفش هم شيشه ای به همراه اشعه های سوزان خورشيد عزيز

من هم با يه دستم خودم رو باد ميزدم با يه دستم هم جواب امتحان...ديگه ديدم امتحان امروز شوخی بردار نيست يه پنکه کوچولو با خودم بردم دانشگاه خدا پدر و مادر مخترعش رو بيامرزه

*از اينجا به بعد رو اضافه کردم

داشتم از گرما ميگفتمديگه واقعا نميدونم چی کار کنم٬امروز کلی آماده شدم ٬لباس خنک و صندل و غيره...که مثلا برم دانشگاه درس بخونم٬رفتم تا سر کوچه برگشتم خونهلباس و صندلم رو عوض کردم !!! (جديدا وسواس شديد پيدا کردم هی احساس ميکنم تیپم بد شده) رفتم جلوی کولر که مثلا انرژی بگيرم برای بيرون رفتن از در خونه:بدتر شدپشيمون شدم کلا...اين شد که خونه نشين شدم

هر روز کارم همينهآخه تو خونه زياد نميتونم درس بخونم٬بماند که گاهی هم بهونمه برم دانشگاه! ...کاش زودتر زمستون بشه٬حداقل آدم که سردش باشه ميتونه لباس بيشتر بپوشه اما اينجوری من ديگه هيچ راهی ندارم...آخ که چقدر دلم هوس سوز و سرمای زمستون رو کرده که لباس های تابستونيمرو بپوشم و کيف کنم

 

*اين پست اين دفعه هم از همون آش شله قلمکارا شد...هر از گاهی ميرم ميشينم آرشيوم رو ميخونم٬به نظر خودم قبلا خيلی بهتر مينوشتم...الان همه نوشته هام پخش و پلاست نميدونم چرا

من چرا همش پس رفت ميکنم؟؟ با اينکه اين همه ميخونم و مينويسم باز توی بيشتر نوشته هام ميشه يه عالمه غلط املايی و دستوری پيدا کرد ! مثل پست قبلی که تعلق رو اشتباه نوشتم ٬تازه خيلی به خودم مطمئن بودماين مسئله خيلی برام زجر آور شده...حالا باز جای شکرش باقيه که زياد تو حرف زدن تپق (اين ديگه خدايی املاش سخته) نميزنم (بمـــــــــــاند که اون هم همچين تعريفی ندارهاونايی که باهام حرف زدن ميدونند) ...

ای بابا٬من چقدر به خودم گير ميدم...بگـــــــــــــذريم

لبتون خندون...دلتون شاد...هوا خنک و نسيم وزان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 تیر1385ساعت 3:25  توسط نازلی  | 




فرم عضویت
نام شما :
نام کاربری :
ایمیل :
کلمه عبور :
تکرار کلمه عبور :
Powered By :JustPersian
نام کاربری :
کلمه عبور :
Powered By :JustPersian