تبليغاتX
مرغ دریایی


باورم نميشه ! که بعد از ۲ هفته برگشتم و دارم اينجا می نويسم

خوب ميدونم برای هيچ کدومتون مهم نبود که اصلا کی ميام و مينويسم اما برای خودم جالبه که اين مدت اصلا دلم نخواست که بنويسم و امروز يهو دلم تنگ شد واسه اينجا...اومدم ديدم از بين کامنتا فقط جزيره عزيز متعجب شده از غيبت کبری م

به هر حال باز هم شرمنده اگه احيانا با نوشته هام کسی رو ناراحت يا نگران! کردم يا اينکه کسی رو ياد ناراحتی ها و به قول معروف غم و غصه هاش انداختم...اينايی که نوشتم يه جورايی خلاصه زندگی خودم بود که البته چون خيلی کم پيش مياد که توی اين سبک بنويسم برای يه عده بيشتر جنبه گل کردگی حس نويسندگی بود (چی گفتم؟خودم هم اين جمله رو نفهميدم)...لازم به توضيحه که هنوز دنبال خودم ميگردم و چند تا آگهی هم دادم که به يابنده مژدگونی طعلق(املام خيلی ضعيف شدهنميدونم طعلق رو درست نوشتم يا نه!!!) ميگيره

بگذريم...از اين مدت بخوام بگم يه مثنوی ميشه٬دنبال درس و مشق و پروژه بودم...با همه اينا تازه اول امتحاناست و من طبق معمول هميشه در حال درجا زدنهی ميگم فلان روز ميرم امتحان ميدم ٬بعد دو روز مونده به امتحان ميزنم زير همه چیانگار نه انگار که امتحانی بوده

يکی از پروژه های خيلی مهم هم رد شدم(قول دادم گريه نکنم براش وگرنه...)رفتم کلی داد بيداد...اما چه سود ! به استاد ميگم بابا جون من اين همه زحمت کشيدم اين همه سال درسام رو به موقع تموم کنم اون وقت اين پروژه که اصلا درسش هيچ ارزشی نداره رو رد کردی و من بايد به خاطرش يک سال اضافی اينجا بمونم !!! که چی آخه حالا قراره فردا برم دنبال کاراش شايد يه راهی برای نجاتم باشه در غير اين صورت...انالله و انا عليه راجعون (اگه غلط املايی داشت برای اينه که توی تاريکی دارم تایپ ميکنم از بی سوادی نيستاااا)

بعد از اين خبر سرد ! يه خبر داغ ميچسبهاينکه مامان جونم يا فردا يا پس فردا اينجاست...هيچ نعمتی بالاتر از اين نيست که خونه بوی مامان بده اينکه شبا روی کاناپه دراز بکشم و سرم رو بذارم رو پاش و موهام رو نوازش کنه (ميدونم که لوسملازم به گفتن نيست...شما ها هم اگه تو شرايط من بوديد بهتون ميگفتم)

باز اينجا شد روزنوشت و الانه که جيغ چندين نفر در بياد...به هر حال اميدوارم تو اين شرايط کسی ازم توقع نداشته باشه که من بد قاطيم(چه قلدرانه !)

امروز با دوستان رفتيم بازی فوتبال رو توی يه رستوران ديديم ٬يه ۵ تا دختر بوديم با ۵ تا پسر با يه ۷-۸ تا مرد ديگه که تا آخر بازی فکر ميکرديم مکزيکی هستن و بماند که چقدر کر کری براشون خونديم و بد و بيراه بهشون گفته شد(از طرف دوستان نه من !) و آخر فهميديم يا ايرانی بودن يا عرب !

تمام رستوران رو اين دخترا (به غير از من و زيکی)گذاشته بودن رو سرشونتوپ در فاصله ۱۰ متری دروازه بود اينا جيغ ميزدن برو جلوووووووووووواوضاعی بود برای خودش٬ بجاش از ديوار صدا در ميومد از من هم صدا در ميومدماکسيمم اگه گل نميشد آروم ميگفتم اهگل هم ميشد ميگفتم به ديگه جيغ و داد نداره بابا جون فکر سر ما هم باشيدکه هنوز درد ميکنه...بعد ما درس نميخونيم ميندازيم گردن شماها

بسه ديگه...حوصله نوشتن ندارم (خوب شد حوصله نداشتم و اين همه نوشتم)

اين مدت که نمی نوشتم مثل هميشه قاچاقچيانهميومدم وبلاگاتون رو ميخوندم..اما زياد رو مود کامنت گذاشتن نبودم از اين به بعد هم با ورود مامان جون ميدونيد که يه سری محدوديت ها به وجود مياد اگر چه من پررو تر از اونيم که فکر ميکنيد و بعيد ميدونم نيام وبلاگ هاتون رو قاچاقی بخونم اما جون من دير به دير آپ کنيد که من عقب نمونمتشکر !

شايد هم مامان رو راضی کردم يه کم براتون بنويسه...کاش اين دفعه قبول کنه ...خيلی دوست دارم نوشته هاش رو اينجا بخونم (البته به شرطی که قبل از شماها يه دور من نوشته هاش رو بخونم که خدای نکرده فيلتری نباشه)

*چقدر شکلکی شد اين پستم ٬سر خودم گيج رفت !

*تا از اين مدريت يادداشت ها نرفتم بيرون يه چند تا عکس هم براتون بذارم

۱.بدون شرح!

۲.ايشون که معرف حضورتون هستند؟ روی مجله رو عرض ميکنم !

 

دلتون شاد...لبتون خندون

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 1:36  توسط نازلی  | 



 

يه دختری که با همه مهربونی های مامان و باباش هميشه فکر ميکرد که اونا بين اون و خواهر و برادرش فرق ميذارن

فکر ميکرد که دوستش ندارن و شايد همين باعث شده که الان نتونه باور کنه که کسی دوستش نداره !

يادش مياد يه روزی رو که خيلی کوچيک بود و دلش ميخواست از خونشون بره٬خونه ای که الان چند دقيقه زندگی کردن توش بهش آرامش ميده اما افسوس...

يادش مياد که شبا اگه مامان و بابا رو نميبوسيد خوابش نمی برد و تا صبح احساس ميکرد که چيزی رو از دست داده

يادش مياد اون موقع ها بابا بهش ميگفت گربه ملوس! چون بهترين شباش وقتی بود که باباش يه دستش رو ميذاشت زير سرش و با دست ديگه موهاش رو نوازش ميکرد (چقدر دلش تنگ اون روزا شده...........)

يادش مياد اگه مامانش چند ساعت ازش دور ميشد٬بغض خفه اش ميکرد و دلش نميخواست ثانيه ای از عمرش بدون با اون بودن بگذره !

بزرگ شد و معنی دوست رو فهميد٬ دلش ميخواست انقدر دوست داشته باشه که نشه شمردشون

 

زندگيش گذشت و گذشت

بزرگ شد اما هيچ چيز عوض نشد

همونی باقی موند که بود

با همه احساساتش

با همه علاقه ها و عشق ورزيدن هاش

با همه ناراحتی ها و رنجيدن هاش

يه روز خدا مسير زندگيش رو کمی تغيير داد...ازش گرفت اون زندگی و خونه هميشگيش رو

اگرچه در مقابل يه زندگی ديگه بهش داد که خيلی ها آرزوش رو دارند اما ديگه از اون نگاه های گرم و دستای مهربون خبری نبود

ديگه از اون در و ديوارای خونه ای که بوی زندگی ميداد خبری نبود

همه اينا جاشون رو دادن به زندگی تو يه دنيای جديد٬دنيايی که شايد فقط چندين بار تجربه اش کرده بود اون هم نه به تنهايی

همه چيز عوض شد...خيابونا سياه و سفيد به نظرش ميرسيدن و رنگ نداشت

در و ديوارای خونه سرد بودن٬جوری که نبودنشون رو ترجيح ميداد

حالا بايد خودش دست نوازش خودش ميشد و اون دو نفر ديگه ای که همراش بودن

حالا بايد شبا اشک ميريخت و از خداش ميخواست که هر چی ميخواد از زندگی جديدش کم کنه و بجاش اون چيزی رو بده که دل خواهرش رو شاد کنه !

يا اينکه برای تنهايی برادرش و ناتوانی خودش برای پر کردن اون تنهايی اشک بريزه

اما صداش نلرزه وقتی مامانش بهش ميگفت ما خوبيم اگه شماها خوب باشيد !

 

خوب بودن شرطی٬شاد بودن شرطی و يه زندگی شرطی ...

 

کم کم چشماش رو باز کرد و دور و برش رو ديد

آدمای عجيب غريب و نا آشنا!انقدر رنگ و وارنگ که انتخاب يه دوست! از بينشون کار آسونی نبود

هر کسی رو پيدا ميکرد٬با خودش ميگفت اين دوستمه...با همين فکر شاد ميشد اما افسوس که اغلب مدتی بيشتر طول نميکشيد که...

 

با همه سختی ها دوستاش رو پيدا کرد

دوستايی که حتی الان حاضره از جونش هم براشون بگذره

دوستايی که خيلی دوستشون داره...

دوستايی که چهارچوب زندگيش رو مستحکم تر کردن

دوستايی که با محبت هاشون جاهای خالی زندگيش رو کمی پر کردن !

اما نميدونه چرا ؟نميدونه و هر روز از خودش میپرسه که چرا دوست من شدند ؟!؟

منی که خيلی های بهتر از من ميتونستند جام رو بگيرن !

منی که هيچ چی نيستم٬هيچ چی ...

***

خيلی خسته ست

خسته از اين همه فکر و اين همه سوال بی جواب

خسته از قلبی که توی سينه اش ميتپه و غير از دوست داشتن و عشق چيزی نميدونه

خسته از ناتوانی هاش برای «نه» گفتن هاش

خسته از اين همه تلاش بی نتيجه برای دوست داشتن خودش !

خسته ست اما هنوز دلش نميخواد عوض بشه...نميدونم تا کی٬اما احساس ميکنه غير از اين باشه ميميره

فکر ميکنه اگه خودش رو بيشتر از هر کسی دوست داشته باشه جرمه !

خدايا نميدونم ازت چی بخوام !!!!!!!

بخوام که عوضش کنی! عوضش کنی و بشه از اون آدمايی که بعد از خودشون به ديگران فکر ميکنند

يا اينکه همين که هست باقی بمونه

بمونه و توی زندگيش دنبال جايگاه گمشده خودش نگرده...

تنها دلش به اين اميد روشن بشه که آدما رو بيشتر از خودش دوست داره و زندگی يعنی همين....

زندگی يعنی دوست داشتن...دوست داشتن هر کسی غير از خودش

اما هيچ وقت يادش نميره که چقدر دلش برای خودش تنگ شده !!!

 

 

                           و من

                                     هيچ وقت

                                            يادم نميره 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 3:35  توسط نازلی  | 



خدایــــــــــــــا...ميشنوی صدام رو ؟؟؟

بيا می خوام باهات حرف بزنم...قول ميدم وقتت رو خيلی نگيرم...ميدونم سرت شلوغه

خدايا...خيلی وقته که ميخواستم اينو بهت بگم...بگم که

ممنونم ازت...ممنونم به اندازه همه دنيا

خدايا...ممنونم به خاطر بهترين هديه های زندگيم که بهم دادی

ممنونم به خاطر وجود پدر و مادری که همه زندگی من با وجود اوناست که معنا ميگيره...مادر و پدری که بهترينند٬ مهربونترينند٬فهميده ترينند و ....

خدايا...ممنونم به خاطر زندگی که برام رقم زدی

ممنونم به خاطر دوستايی که بهم دادی

دوستايی که اگه نبودنند شايد خيلی زود توی اين غربت همه چيز برام تموم ميشد !

خدايااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا من دارم خفه ميشم

خدایـــــــــــــــــــــــــــا امشب دلم ميخواست بيام پيشت

بيام از نزديک ببوسمت و ازت تشکر کنم و بگم ببخش منو اگه گاهی ازت گله ميکنم ٬بذار به حساب زمينی بودنم !

 

زندگی که بهم دادی با همه مشکلات و سختی هاش دووووووست دارم

فرشته های زندگيم رو دوووووووست دارم

خواهر و برادرم رو دوووووووست دارم

دوستام رو دوووووووووست دارم

آدما رو دووووووووست دارم

و يادت نره که

دوووووووستت دارم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 4:55  توسط نازلی  | 



آره...خودمم باز هم سر و کله من پيدا شد؛ ميدونم الان در پوست خود نميگنجيد

آخ آخ که امروز کلی حرف دارم(نه اينکه روزای ديگه من خيلی کم حرف دارم)

اول از همه اينکه امروز قرار بود همون نوشته در مورد <نازلی>رو بنويسم که بنا به دلايلی اصلا نميشهدليلم هم اينه که.....اينه که.....باز لب تاپم رفت تو کما(مامان جون اين قسمت رو شما نخون) اين دفعه ديگه خطر خيلی جديه٬نميدونم چشه!زيکی ميگه فنش از کار افتاده داغ ميکنه٬اما انگار موضوع به همين سادگی ها هم نيست٬آخه ديروز که روشنش کردم صدای قورباغه ميدادهر چی زدم پشتش که اگه چيزی غورت داده بپره بيرون افاقه نکرد که نکرد بعدش هم که خاموشش کردم و دوباره روشنش کردم يه پيغام اومد که your physical memory dump ! بعدش هم يه صفحه سياه اومد و ديگه هيچ چی نشون نميده فکر کنم بايد کم کم بساط حلوا رو براه کنم٬ اما من نگران عکس هام هستم٬خدا کنه هر چی ميش فقط عکس هام پاک نشهکه مردن من حتميه...آخه اين عکس ها خاطره ۵ سال زندگی اينجاست٬نه فقط اينجا بلکه کلی عکس از ايران و دوستان دارم...دعا کنيد بلايی سر عکس هام نياد وگرنه................

اينجوری شد که بنده فعلا مجبورم بر خلاف ميلماز لب تاپ يايا(خواهرم) استفاده کنم٬اون هم در مواردی که خونه نيست.اين هم برنامه فارسی نويس نداره من بايد همه رو تایپ کنم

ديشب من و زيکی اولين شب زنده داری دو نفری اين ترم رو با هم سپری کرديم٬امروز بايد پروژه تحويل ميداديم٬شنبه گفتيم بيا بکوب! بشينيم سر کارمون که يکشنبه روز آخر مثل هميشه به چه کنم چه کنم نيافتيمتازه زيکی رو بگو که ميگفت يکشنبه شب بريم سينما

ما هم از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون از اونجايی که شنبه به امر مهم ول گشتن پرداختيم مجبور شديم شب شنبه تا ساعت ۴:۳۰ صبح(يکشنبه)کار کنيم ٬اما با اين حال باز هم کارمون به وقت اضافه کشيده شد يعنی جونم براتون بگه که علاوه بر اينکه مجبور شديم همه ديشب رو تا صبح بيدار باشيم٬تا ثانيه های آخر اينجانب در حال کشيدن(منظورم پروژه کشيدنه)بودم يعنی تا ساعت ۱۰:۳۰ امروز صبح٬بعدش هم پروژه رو دادم دست زيکی که زحمت تحويلش رو بکشهخودم هم اومدم نشستم به چت کردن٬اصلا هم خوابم نميومد اما لازم بود که استراحت کنم چون فکر کنم امشب هم بايد بيدار باشمخلاصه که بساطی داريم بس ديدنی

فعلا تحملش ميکنم٬به اميد اين جلو ميرم که يه فاصله هر چند کوتاه اما شيرين در انتظارمههمه فکر و خيالم همينه که چشم به هم بزنم تموم ميشه و ميرم اونجا که دوست دارم...برنامه ريزی هام از الان شروع شدههی واسه خودم ميشينم فکر ميکنم که وقتی اومدم کجاها برم٬کيا رو برم ببينم

تو آسمون که هواپيما ميبينم چشام رو ميبندم و فکر ميکنم که خودم توش نشستم و دارم ميام...چه حال گيريه وقتی چشمم رو باز ميکنم و ميبينم وسط دانشگاه عزيز ايستادم

بگذريم

آهان...از اين آدم سمجه بگماين آخر هفته هم طبق معمول اومد در خونمون٬موقع ای بود که من تازه از خواب بيدار شده بودم و آماده شده بودم که با داداش و خواهرم بريم خريد٬يه کمی عصبی هم بودم چون از طرفی بايد درس ميخوندم از طرفی نميخواستم بهشون بگم نه و برنامه شون رو به هم بزنم

خلاصه نشسته بودم که يهو ديدم به همون مدل چسبونکی دستش رو گذاشت رو زنگ(همون دختر سمجه که تبليغ دين ميکنه) به خودم گفتم صبور باش يه دونه ديگه همينجوری فوقش زنگ ميزنه و ميره٬راستيتش اينجا يه زنگ هايی هست که وقتی ميزنی بايد دستت رو روش نگه داری تا طرف مقابل در رو باز کنه و ما تا به حال فکر ميکرديم اين دختره فکر ميکنه زنگ ما اون مدليه و واسه همينه که دستش رو يه کم نگه ميداره اما دفعه دوم که ديدم دستش رو خيلی طولانی رو زنگ نگه داشتعين فنر از جام پريدمديگه حاليم نبود چيکار ميکنم

اف اف رو برداشتم با حـــــــــــــــــــرص گفتم yes

اون:can i speak with nazli

من:Nooooooooooooooooo

اون: are you nazli

من:Yessssssssssssssssssss but i dont want to talk with you

اون:why?????are you busy

من هم گفتم که آره بيزی هستم٬کلی امتحان و پروژه دارم دست از سر کچلم بردارحالا سمجی رو ببين تا چه حد که بهم ميگه امتحانات تموم شد چی؟؟گفتم تموم بشه ميرم يه لحظه هم نميمونم اينجا

بعدش دلم کمی سوخت واسش که اينجوری باهاش حرف زدم٬قلب خودم داشت از قفسه سينم ميزد بيروناما تقصير خودشه تا ديگه اون باشه گير نده به کسی

 

ممممم ديگه چی گمانقدر حال ميده وقتی به اين فکر نميکنی که چی بنويسی

آهان در مورد پست قبليم

اولاً که آمار وبلاگم خيلی تغيير کرده بود حالا نميدونم به خاطر بستن کامنت دونی بود يا چيز ديگهکلی از اينور اونور بازديد به عمل اومده بود

يه سری از دوستان هم نظرشون اين بود که پست قبلی جالب ! بود٬ انگاری من در زمينه چرت نويسی استعداد دارم

در مورد کامنت دونی هم علت بستنش رو توضيح دادم٬هنوز هم سر حرف خودم هستم با اينکه هر بار اومدم اينجا کامنت دونی يه پست قبلتر رو چک کردم ! اين به خودم ثابت شده که چقدر حرفاتون رو دوست دارم و برام مهمه٬اما اينکه ميبينم نميتونم فعلا جوابگوی کامنت هاتون باشم و از خجالتش در بيام ناراحتم ميکنه

با همه اينا٬من باز هم کامنت دونيم رو باز ميکنم٬ميدونملوووووسم٬اما با همه اين لوسی هنوز ياد نگرفتم حرف دوستام رو زمين بندازم٬هيچ وقت هم ياد نخواهم گرفت...پس اين هم کامنت دونی

 

ديگه اينکه شدم عين اين بچه های نق نقو..آی نق ميزنم٬آی نق ميزنم

خودم هم ميدونم که معمولا آخر ترم اينجوری ميشم٬الکی بهونه ميگيرم٬دلم واسه همه چيز و همه کس تنگ ميشه

مثلا پريروز هندونه خريده بودم٬داشتم برای خودم بهونه هندونه های ايران رو ميگرفتمهی ميگفتم...آخ يادش بخير که چقدر هندونه های ايران خوشمزستهندونه های اينجا و در کل ميوه هاشون به نظرم هيچ طعمی ندارن..حالا بگو اينم شد بهونه!

يا اينکه آی شاکی ميشم از آدمای دور و برمديشب مثلا الکی به يکی از دوستام اس ام اس زدم بعدش هم بهش گفتم باهام در مورد اس ام اسم حرف نزنفقط بذار بنويسم که فکرم آزاد شه برای درس خوندن٬ sms رو که زدم تغريبا خوب شدم اما زنگ زد که اين يعنی چیتوضيح بده...من هم که قـــــــــــــــــــــــــــاطانگار دهنم چفت! شده بودطفلک ميگفت فکر تو آزاد شد اما فکر من مشغول!! آخر هم سر همين دعوامون شد

اين تازه يه نمونش بودخودم ميدونم که موقع امتحانا غير قابل تحمل ميشم

وااااااای خسته شدم از تایپ...من برم زنگ بزنم اطلاعات کسب کنم ببينم برای فردا چند تا امتحان داريم و چند تا پروژه بايد توليد کنيم

 

                               دلـــــــــــــــتون شاد...لبـــــــــــتون خندون

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 22:5  توسط نازلی  | 




فرم عضویت
نام شما :
نام کاربری :
ایمیل :
کلمه عبور :
تکرار کلمه عبور :
Powered By :JustPersian
نام کاربری :
کلمه عبور :
Powered By :JustPersian