اين مثلاً تيتر بود ! خواستم هشدار بدم که اگه کسی تلخی دوست نداره يه قندی ،نباتی بذاره گوشه لپش
( اينجوری هميشه مادربزرگم ميگفت،وقتی بچه بوديم و چايی ميخواستيم فقط به هوای قند خوردن،مادر بزرگم ميگفت قند رو بزار گوشه لپت که بمونه و کمتر قند بخوری)
خوب بهتره شروع کنم،امروز ميخوام احساس کنم که هيچ کسی اينجا رو نميخونه( نه اينکه ميخونه !
) دلم
*****
نميدونم چه آدمی هستم،يعنی هنوز دقيق نفهميدم،بعضی ها ميگن خيلی مهربونی،اون بعضی ها اکثراً دوستان دووورم( منظور از دور ميزان فاصله ست نه غير صميمی ! )هستند، بعضی هم ميگن همچی بگی نگی
مهربونی،که اينا هم دوستان نزديک( منظور از نزديک ميزان فاصله ست نه خيلی صميمی ! ) بعضی هم بر اين باور هستند که من خيلی بداخلاقم اين بعضی ها بيشتر شامل خواهر و برادر و اونايی که عصبانيت
منو گاهی ديدن ميشه
حالا من گيج شدم،خوب ميخوام بدونم کدومم؟؟ميدونم الان توی دلتون ميگين اين دختره بيکاره به چه
چيزايی فکر ميکنه،نه به خدا،اصلاً هم بيکار نيستم
،اما برام مهمه، اينجوری خيلی گيجم،وقتی با کسی دعوام ميشه با خودم ميشينم فکر ميکنم،ميگم حالا من اون نازلی خيلی مهربونه بودم،يا مهربونه يا اصلاً بد اخلاقه؟نازلی خوبه ؟ يا اصلاً نازلی خيلی بده؟
نميدونم،يعنی شايد اونايی که من باهاشون تا حالا بحث يا دعوام شده اينو نميدونند، که در هر
شرايطی حتی اگه حق با من باشه،من همش به اون طرف مقابل فکر ميکنم...انقدر فکر ميکنم و انقدر نگرانش ميشم که حالم به هم ميخوره از اين همه دوگانگی که توی کله ام به وجود مياد
خوب يکی نيست بگه بابا اگه حق با تو بوده که ديگه چرا ناراحتی و عذاب وجدان گرفتی
!!!!
اصلاً شماره هم نميذارم
،همينجوری ميرم سراغ بقيه چيزايی که ميخوام بنويسم
خوب اين از خودم،حالا يه کم از درسام بنالم
ما تعطيل شديم،امروز هم من و زيکی کلی با افتخار به بقيه بچه های رشته های ديگه خفت داديم
هی سرمون رو گرفتيم بالا و بادی به غبغب
( اين املاش چجوريه؟) انداختيم و پز داديم که ما از اين هفته ديگه کلاس نداريم،اما کی ميدونست دل من مثل سير و سرکه داشت ميجوشيد
! هی دلم ميجوشه،هيچ کاری هم نميکنم
امروز ۱۵ می هست ، پروژه ليسانسمون هم بايد ۲۲ جون (فارسيش چه دو پهلو ميشه
) تحويل بديم يعنی ميشه تقريباً ۵ هفته ،توی اين ۵ هفته هم اينجانب بايد ۹ تا امتحان بدم و کلی پروژه
لال شدم يهو
.......نميدونم چی بگم
خدا بزرگه، حالا نميدونم اين بزرگيش رو چجوری حاليم ميکنه،يا همه چيز اونجوری ميشه که آرزومه،يا همه چيز
خراب ميشه که خوب در اين صورت ميگيم خدا داره امتحانم ميکنه،کيه که کم بياره ؟؟؟ اصلاً هر چی تو بگی خدا جون
،ميخوای اصلاً همين الان بيخيال هر چی درس و پروژست بشم؟جون من بگو آررررررررررررررره
چه کيفی ميده چرت نوشتن
يک در ميآن نوشته هام رو خوب و بد ميکنم که اگه احيانا کسی خوند حالش بد نشه
،حالا نوبت خوبه ست
جديدا همش تو فکر بچه ام ! همه فک و فاميل و آشنا و غير آشنا ميدونند که من عاشق بچه هام
به خدا دارم ميميرم،انقدر اينجا تو خيابون و اينور اونور بچه ميبينم،اما چون نميتونم حتی بهشون نزديک بشم،دارم ديوونه ميشم
چند روز پيش گير داده بودم به يکی از دوستان که سنش کمی ازمون بيشتره،هی هر چی سعی کردم آستينام رو بالا بزنم ،بلکه اين وسط هم يه بچه اي به من برسه نشد که نشد
،بعدش
اونم که با هزار بد و بيراه دست رد زد به سينه ام
اينجا هم که ديگه هيچ چی،چپ ميرم راست ميرم توی اين وبلاگ و اون وبلاگ همه عکس نی نی هاشون
رو گذاشتن
و سهم من فقط قربون صدقه رفتن و ضعف کردنه
بسوزه عاشقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
!
حالا نوبتی هم باشه نوبت نوشته بدست
آی حرصم ميگيره از آدمای سمج
...خدا نصيب گرگ بيابون نکنتشون
(دو ساعته رفته بودم توی آرشيو يه چيزی پيدا کنم،نشستم به آرشيو خوندن،چه روزگاری بود،يادش بخير
)
همشون هم فارسی بلدن حرف بزنند خيلی هم علاقمند هستند که بشينند با ماها حرف بزنند
من ساده همون پارسال به يکيشون شماره تلفنم رو دادم(آدمی که نميتونه "نه" به کسی بگه،همين سرش مياد
يه روز هم من گردن شکسته به زيکی گفتم بيا بريم جلسه شون شايد دست از سرم بردارن،چشمتون
روز بد نبينه الان چند ماهی هست که در حال کچل کردن اينجانب هستند (پر مو بودن هم بد درديه..اگه کم مو بودم حالا تموم شده بود
) چند بار يکيشون برام اس ام اس زد که من ایوا هستم و ....(کلی زور ميزنه فارسی حرف ميزنه) بيا ملاقات کنيم ،که من به روم نياوردم،چند بار هم اين آخر هفته ها ،اومدن دم در خونمون،نامردا دستشون رو که ميزارن رو زنگ انگار دستشون ميچسبه،هی دندون رو جگرم گذاشتم که نرم داد و بيداد کنم
يه بار هم ديگه خونم به جوش اومد،اف اف رو برداشتم گفتم نازلی خونه نيست
تا اينکه ديروز بهم زنگ زد من هم گفتم حتماً دوستان هستند،خيلی خوشحال گوشی رو برداشتم ديدم اينه
گفت من ايوا هستم تو نازلی هستی،گفتم
No
!! ! do you speak english
شروع کرد به انگليسی حرف زدن،گفت ميخوام با نازلی حرف بزنم،ميخواستم بگم نازلی نخواد با تو حرف بزنه کی رو بايد ببينه
گفتم من دوستشم ،اون شمارش رو داده به من،من بعداً که ديدمش بهش ميگم تو زنگ زدی
کلی تشکر کرد و من خوشحال که حالا قطع ميکنه سمج،برگشته بهم ميگه تو کجايی هستی،من هم ديدم اگه بگم ايرانی مثل نازلی گير ميآفتم
،گفتم يونانی هستم،گفت ميآی با هم ملاقات کنيم،ديدم نخير ايشون ول کن نيستن
گفتم من يه ماه اينجام،کار دارم،اگه وقت شد بهت ميگم،با هزار بدبختی دست به سرش کردم
اما ديگه صبرم تموم شده،اين دفعه بياد دم در خونمون،ميرم هر چی ميخوام بهش ميگم
بابا آخه مگه زوره؟؟؟ هان
؟ من نميخوام بحث دين اينجا راه بندازم،اما کدوم ماها دينمون
خدا رو حس ميکنم
،همين برام کافيه،دلم ميخواد هرجور که دوست دارم بپرستمش
حالا اينا اومدن به زور ! يه دين و آيين ديگه رو بهمون تزريق کنند،واقعاً آدم فکر ميکنه دنيا هيچ عوض نشده
همش داريم درجا ميزنيم...........کو حرکت؟؟؟؟
حالا نوبت مطلب خوبست ( به خدا خودم هم امشب به خودم مشکوک شدم،من چمه؟اينا
يعنی هذيونه
؟کسی هم نيست دستش رو بذاره رو پيشونيم ببينه طب دارم يا نه !! اهل مستی هم نيستم که بگم مست کردم...هر چی هست کار خداست،گله اي نيست...خوشتون مياد چه توجيحی!)
ميخواستم يه چيزايی از "نازلی" بنويسم،گفتم فعلاً وقتش نيست،چون اين هفته يه اتفاق خوب ميخواد
بيافته گفتم شگون نداره چرت بنويسم ( اعتماد به نفس رو حال ميکنيد؟اين يعنی اينکه تا الان من هيچ چرت ننوشته ام
)
با اجازه همه دوستان کامنت دونی رو فعلاً تعطيل ميکنم
چون من کم کم وارد مرحله اي ميشم که يا وقت نميکنم برای کسی کامنت بذارم يا اينکه با
روحيه خراب و اخلاق گنديده
ناشی از دوران امتحانا بهتره که برای کسی کامنت نذارم
نميدونم،يا امسال من مهندس ميشم و همه دوستام رو اينجا (منظورم شماهاست) از دست ميدم به خاطر اين کمرنگيم
يا مهندس نميشم و باز هم شما ها رو از دست ميدم اين دفعه به خاطر بيرنگيم
هر دو حالتش برام سخته.............اما کاری از دستم ساخته نيست
حلالم کنيد
۱) اين قرتی بازی من باعث شد که بيام و آپ کنم
داشتم از خستگی ميمردم ،با خودم گفتم امروز که جمعه ست ميتونم حداقل ساعت ۱۲ برم بخوابم نميدونم چی شد که يهو هوس لاک زدن کردم،لاک زدن من هم که کمتر از يک ساعت امکان نداره طول بکشه
از بس که هنرمندم
نميتونم لاک بزنم ،گل و بلبل نکشم روش
.اون قديما که امکانات نبود با سوزن و گاهی خلال دندون روی ناخنام نقاشی ميکردم،اما اين تکنولوژی چه کارا که نميکنه،الان با شابلون گل و بلبل میکشم،خلاصه که دردسرتون ندم،يک ساعت که خود لاک زدن طول کشيد،يک ساعت هم بايد منتظر خشک شدنش بشينم،اصلاً خواب از سرم پريد
۲) آمار بازديدکنندگان وبلاگم خيلی جالب شده
الان از ۱۰ نفر آخرين بازديدکنندگان ۵ تاش از مجارستانه،يعنی خودم
و پراکندگی و آمار بازديدها در کشور ها به شرح زير است
ايران ۸۷۳ بازديد
مجارستان ۷۶۶ بازديد !
انگلستان ۸۳ بازديد
کانادا ۷۹ بازديد
رومانی ۵۰ بازديد
و الی آخر....
حالا اگه اينجوری حساب کنيد که من يک نفر ۷۶۶ بازديد انجام دادم ،نتيجه ميگيريم که ۸۷۳ بازديد توسط يک +۰.۰۷ نفر انجام گرفته
چقدر اين آمار دقيق و درسته
(من نميتونم ديگه بيدار بمونم
،بقيه اش رو فردا مينويسم،لاکام هم خشک شد،ديگه بهونه اي نيست)
اينم از فردا
۳) اوضاع درسی خيلی خرابه
هيچ وقت فکر نميکردم يه روزی بشه که انقدر درس سرم بزيره
ترم داره تموم ميشه،يعنی توی اين دو هفته باقی مونده بايد کلی پروژه تموم کنم،احساس خفگی ميکنم،همش فکر ميکنم که نميتونم،هی به بقيه نگاه ميکنم به خودم ميگم بايد تلاش کنم،من هم ميتونم مثل بقيه همه چيز رو
تموم کنم،اما باور دارم که سختهيه جورايی هم حرصم ميگيره از اينکه رشته ما انقدر با رشته های ديگه متفاوته
رشته های الکترونيک و کامپيوتر و مکانيک،ماکسيمم ۳ الی ۵ تا subject دارند و اون وقت رشته ما ۱۰ تا subject و
برای من+۴ تا از ترم های پيشين
،آخه من چه جوری از پس ۱۴ تا subject بر بيام ؟!؟!؟!
برام مهم نيست اگه يه کمی بمونه ترم ديگه،اما يه جورايی دلم ميخواد جشن فارغ التحصيلی امسال
حضور داشته باشم !۴) ديروز يکی از اون مواردی که گفتم برام فکر درد مياره اومد سراغم 
بذاريد واضح تر بگم،اينجا يکی از اقواممون بعد از اينکه ما اومديم،اومد که مثلاً ادامه
تحصيل بده ! و از اون روزی که اومد تا به امروز بجز فکر درد چيز ديگه اي برای من نداشتهقضيه هم اينه که ايشون رو در يه سری از موارد به من سپردن ! البته اين دليل نميشه،که حتی اگر هم به من
نميسپردنش باز هم حرص و جوش ميخوردمهميشه دلم ميخواد بهش بگم که آخه چی کم داری؟ خيلی ها آرزوشونه که جای تو باشن..از نظر مالی که مشکلی نداری،از نظر درسی هم ،ميتونی از من کمک بگيری(هم رشته هستيم،البته با ۳ سال تفاوت) اون وقت ايشون............به غير از تفريح و پول خرج کردن هيچ زحمتی به خودشون نميدن
ديروز قبض خريد لباس هاش رو بهم نشون داد،مخم سوت کشيد
،اصلاً نميتونم قبول کنم کسی ۱۶۰۰۰۰ فورينت
هنوز هم باورم نميشه،من هميشه سعی کردم درست خرج کنم و اصلاً اينجور خرج کردن(بهتره بگم حروم کردن) پول
توی خانواده ما مرسوم نيستهميشه پدر و مادرم ازمون ميخوان که خرج کنيم !!! ماها اينو خوب ياد گرفتيم که پول رو برای
فراهم کردن راحتی و زندگی خوب داشتن خرج کنيم نه برای نشون دادن خودمون به ديگران !!!چی ميتونم بگم،غير از اينکه خدا همه رو به راه راست هدايت کنه
۵) چند روز پيش توی دانشگاه که بودم مامان بهم زنگ زد بعد از کلی احوال پرسی
ازم پرسيد دست و پات خوبه ؟ کمی عجيب بود،چون من زياد از وضعيت دست و پا دردم به مامان نگفته بودم،گفتم آره خوبه
. بعد از مدتی گفت ديگه دنبال اتوبوس ندو ! خوب تاکسی بگير،باز هم دوزاريم نيفتاد،بعد از مدتی گفت برو يه لب تاپ بخر،يا انتخاب کن ما از اينجا برات بياريم که انقدر اذیت نشی،کم کم داشت دوزاريم ميآفتاد که گفت همه چيز خوبه؟روبراهيد؟ گفت ديگه بهم دروغ نگو اگه ازت ميپرسم همه چيز روبراهه،ديگه دوزاريم حسابی افتاد
يادم اومد که توی يکی از پستام نوشته بودم
۱.میدونستی چقدر جات خالیه اینجا؟ دیگه حتی یایا هم که کم دلتنگ میشه دلش واست تنگ شده، بهت احتیاج داریم اما مجبوریم وقتی بهمون میگی کاش پیشتون بودم بگیم که ما حالمون خوبه نگرانمون نباش
کاش بودی...دلم واسه نوازش کردنات تنگ شده...دلم تنگ شده واسه یه لحظه در آغوشت بودن
میبینی هممون به هم ریختیم...حتی دادا (داداشم!) ...چه کاری از دستم بر میاد؟؟ میبینی دیگه مامان کوچولو هم کم آورده اما هنوزم اگه ازم بپرسی همه چیز روبراهه میگم آره...منو ببخش اما مجبورم که دروغ بگم
وقتی آدرس وبلاگم رو دادم به مامان و بابا که پست تولد رو بخونند،همه نوشته هام لو رفت
البته من آدرس وبلاگم رو از قبل بهشون داده بودم،اما ميدونستم که مدام اينجا رو نميخونند ...که با اين اوضاع،مطمئنم که از اين به بعد مامان نوشته هام رو دنبال میکنه تا اينکه چيزی نگفته باقی نمونه
مادر گلم
،ميدونی که دخترت دروغگو نيست،اگر هم دروغی میگم،فقط بدون برای اينه که طاقت ديدن
۶)
عکس ها :_ هوا گرم شده و وقت آفتاب گرفتنه مهم نيست کجا ! حتی توی دانشگاه
!_ اين اساتيد عزيز هم خوب دانشجو ها رو ميفرستن دنبال نخود سياه ! اين طفلکی ها مجاری ها هم که بی زبــــــون
چند روز پيش رفتيم ديديم چه سر کاری هستن
اينجوری نشستن دارن ساختمون ميکشن
اينا هم که انگاری تشريف آوردن نماز جمعه
ايشون هم احتمالاً استاد شريفشونند! چه با دقت هم نگاه ميکنه
دلاتون آفتابی...لباتون خندون
گفته بودم که از احساساتم نوشتن کمی برام سخته،چون گاهی وقتا قابل بيان نيستن

نميدونم چجوری بگم که لحظه اي بدونت زندگيم معنا نداره
بگم که داشتنت برام هميشه باعث افتخار و سربلندی بوده و هست
بگم که چقدر دوست داشتنی و قابل پرستشی
بگم که فرشته زندگيم هستی
پدر عزيزم...
ممنونم که هميشه پشتم مثل يک کوه ايستادی و کمکم کردی
ممنونم که بهم راه زندگی رو نشون دادی و رهام نکردی
ممنونم از اينکه هستی، که با بودنت ،زندگيم رنگ خوشبختی ميگيره

خيلی دوستت دارم،کاش اونجا بودم ... از راه دور هم ميشه به دست های مهربونت بوسه زد؟
من تا ابد،تا لحظه اي که نفس ميکشم،مديونتم
به خاطر زندگی که بهم دادی
از خدا ممنونم که توی اين روز يکی فرشته هاش رو برام فرستاد
تولدت مبارک پدر مهربونم
قدر يه دنيا دوستت دارم
تا حالا شده فکرتون درد بگيره؟خودم هم نميدونم اين چيه،اما جديدا همش احساس فکر درد دارم !
نميدونم قبلاً خيلی زندگی بی دقدقه اي داشتم يا الان زندگيم پر از فکر و خيال شده
،هر کدوم که بوده شديداً احساس کمبود فکر آزاد ميکنم،احساس ميکنم هر روز و هر ساعت و هر دقيقه و ثانيه دارم فکر ميکنم
خسته شدم
باز اگه فکرهايی بود که به جايی ميرسيد خوب بود،اما گاهی به مسائل خيلی کوچيک ساعت ها فکر ميکنم مثلاً به يکی دلم ميخواد زنگ بزنم،اما نيم ساعت ميشينم فکر ميکنم که زنگ بزنم يا نزنم
!!! خوابم مياد،اما عذاب وجدان ميگيرم که بخوابم يا نه،اون وقت نيم ساعت فقط بايد به اين فکر کنم،بعدش هم سردرد شديد و خواب لازم
!!!
بهتره مثال نزنم،چون همينجوريش دوباره رفتم تو فکر
نميدونم چرا اينجوری شدم،دلم ميخواد يه مدت بيخيال همه چی بشم
بيخيال هر چی درس و پروژه و امتحانه
هر چی دلخوری و نامهربونی و بديه
دلم ميخواد يه مدت برم يه جايی که سکوت محض باشه،نه از اين سکوتا که هميشه تو خونمون هست،از اين سکوتا که مغز آدم احساس سبکی ميکنه
اينجا خيلی از آدما رو ميبينم که هميشه مغزشون احساس سبکی ميکنه
نميدونم راه درست رو اونا ميرن يا من!
اونايی که هيچ وقت به زندگيشون فکر نميکنند يا من که همش در حال فکر کردنم؟يا هيچ کدوم؟
از وقتی اومدم اينجا وارد يه دنيای جديد شدم،يه دنيا پر از آدمای جور واجور
پر از آدمای خوب و بد،زشت و زيبا،مهربون و نامهربون،ظالم و مظلوم
اون موقع خيلی بچه بودم،سنم کم نبود اما تجربه زندگی نداشتم هميشه مادر و پدری بودند که پشتم باشند،که خطر ها رو بهم گوشزد کنند،راه خوب رو نشونم بدند و کمکم کنند که
بتونم اون راه رو طی کنم،اما حالا چی؟؟
حالا فقط خودم هستم و بس،خودم بايد راه رو بشناسم،خودم بايد به خودم کمک ميکردم
آدمايی هستند که از نزديک باهاشون در ارتباطم،و به وضوح ميشه ديد که چقدر مسيرهامون
با هم فرق داره
کسی که داشتن يک دوست دختر يا دوست پسر از داشتن تحصيلات براش با ارزش تره
کسی که از بوی مواد مخدر نميشه کنارش سر کلاس نشست
کسی که حاضره از هر چی بگذره اما آخر هفته ها همه پولاش رو خرج مستيش بکنه
اينا همه چيز نيستند،به همين سادگی هم نيستند که نوشته میشوند،زندگی با ارزش تر اينه که اينجوری خرابش کنيم
نميدونم........کی داره راه رو درست ميره
سرم درد گرفت باز !
يادداشتک ها :
~~۱~~
يکی از دوستان،کامنتی گذاشته بودند که
| شايد وقتی ديگر... | |
| سلام راستش خيلی وقت بود که تصميم گرفته بودم ديگه سراغ وبلاگی نرم اما خوب به وبلاگ شما معمولا سر ميزدم. ولی راستش ميخواستم بگم خيلی زياده روی ميکنی ... وبلاگت شده يه دفتر خاطرات قديمی و بی محتوا !!! يعنی راستش ؛ آن خشت بود که پر توان زد.... راستی دوست دارم جوابتو در وبلاگت ببينم | |
و چون ازم جواب خواسته بوديد بايد بگم که
اولاً ممنون که هنوز به وبلاگ من سر ميزنيد
دوماً از قديم گفتن حرفی که عوض داره گله نداره
خيلی فکر کردم که جوابی پيدا کنم،اما سؤال رو گم کردم !
با نظرتون موافقم،اخيراً خودم هم از نوشته هام ناراضی هستم،هر چقدر هم که يه سری
از دوستان لطف داشته باشند
و از نوشته هام تعريف کنند ،اما واقع بين بودن چيز خوبيه،که من سعی ميکنم باشم
من از اينکه خاطراتم رو بنويسم ناراضی نيستم،اما دلم ميخواد در کنارش از چيزای ديگه هم بنويسماز چيزايی که بارها نوشتن و خوندنش باز هم کمه !!!
ميدونم نوشتن خاطراتم فقط برای خودم لذت خوندن داره اما هيچ وقت از نوشتنشون دست برنميدارم...چون لابلای همين خاطرات تجربه هايی هست که شايد بيان نشده اند اما از ذهنم پاک نميشن و به ياد آوردنشون خيلی کمکم ميکنه...سعی ميکنم کمی از غير از خاطراتم هم بنويسم
به هر حال،ممنونم از توجهتون
اميدوارم به محض رهايی از فکر درد ! اينجا هم سر و سامون پيدا کنه و من کمیفعال تر از قبل بشم
~~۲~~
دو هفته گذشته دوشنبه تعطيل بود،يعنی با آخر هفته ميشد سه روز تعطيلی،و من هيچ کار مفيدی انجام ندادم
،حالا اين دوشنبه هم تعطيله
تعطيلی جون ميده برای درس خوندن،اما هوا جون ميده برای گردش و تفريح،آدم نميدونه چيکار کنه
~~۳~~
هفته گذشته با داداشم رفتيم اينجا خيلی خوشگل بود،کلی ياد شمال خودمون افتادم
دلم حسابی تنگ شده ،کاش زودتر تابستون بشه
اين هم وسيله خوبيه برای جابجا کردن نوشيدنیها
همين...ديگه عرضی نيست
سلامی همراه با صداهای عجيب و غريبی که از لب تاپ بد بخت من در مياد

اين مدت همش دلم ميخواست بيام بنويسم اما نميدونستم چی؟هر چند که الان هم نميدونم چی ميخوام بنويسم
اما ديدم صلاح نيست دوستان و مشتاقان رو معطل بگذارم(خودم،خودم رو تحويل نگيرم،پس کی بگيره؟)
اول از همه اينکه ممنونم از همه دوستانی که اين مدتی که اينجانب هنگ کرده بودم به ياريمان شتافتند و با حرفای قشنگشون
آرومم کردند،به اين باور رسيدم که هميشه غم و غصه هست،مهم اينه که بدونيم چطور باهاشون کنار بيايم،من بعد از اين همه تجربه ! باز هم هنوز تا دلم ميگيره ميزنم به سيم آخر
يکی نيست بگه مگه عادت نکردی؟
خلاصه که سعی در آن است که ديگر هنگ نکنيم،اگر هم کرديم در خفا ! باشد
پريشب آبجی يايا از مسافرت برگشت،کلی سر حاله،اما هنوز نيومده داره غصه درساش رو ميخوره
پريشب(بهتره بگم صبح ساعت ۵) که داشت ميرفت بخوابه و من مجبور بودم بيدار باشم(توضيح دارد
) برای اينکه دلداريم بده،گفت حالا نگاه نکن الان دارم ميرم بخوابم،ديگه از اين به بعد خواب تعطيله !
پريشب من فقط ۱۰ دقيقه خوابيدم ! يه پروژه داشتيم که بايد تا صبح تمومش ميکردم،حالم خيلی بد بود
سرم سنگين شده بود جوری که نميتونستم وزنش رو روی گردنم تحمل کنم !
خلاصه که مردم و زنده شدم تا پروژه رو به مرحله دلخواه رسوندم
بعد از تحويل پروژه هم قرار بود بريم سر زمين
! يکی از درسای شيرين روزگار،همين درس زمين کندن ماست
بهمون ياد ميدن که ماشين زمين کنی (نميدونم اسم اين ماشينا توی ايران چيه
!!!) از کجا وارد زمين بشه ،از کجا شروع به کندن کنه،کجا خاک ها رو بريزه و خلاصه کلاً سيستم خاک بازيه ![]()
دیروز هم رفتيم که تماشاگر اين خاک بازی باشيم،اون هم توی بارون ...جاتون خالی کلی احساس مهندسی_عملگی بهمون دست داد ![]()
اين هم عکس استاد خوشتيپمون ،با اينکه سن و سالی ازش گذشته اما امکان نداره که يه روز نامرتب ببينيمش
من عاشق اين لباس پوشيدن و موهای سشوار کشيدشم![]()
اين هم عکس مهندسين آينده اي نه چندان دور (اميدواری ميدم به خودمون
)
نميدونم چرا جديدا رفتم تو کار عکاسی از اساتيد گرام
شايد الان برام اونقدرا جالب نباشه(که هست !) اما مطمئن هستم که بعدها که بشينم اين عکس ها رو نگاه کنم کلی از خاطرات برام زنده میشه
اين رو که ببينم،ياد اون روز ميآفتم که از بين ۸-۹ نفر ،فقط من و زيکی سر کلاس بوديم
اون هم سر کلاس اين استاد جيغ جيغو و پر انرژی
کلاسمون خيلی کوچولو هست،اين استاد هم آخر انرژيه،فکر کنم هر روز صبح چند تا بطری نوشيدنی انرژی زا مصرف ميکنه
هی اون روز يه چيزی مينوشت پای تابلو،ميدويد ميامد پيش ما
،توضيح ميداد،ميدويد ميرفت پای تابلو ![]()
يا که اينا،چاق و لاغر يا بهتره بگم پت و مت ![]()
اون روز هم همانطور که مشاهده ميکنيد جمعيت کثيری در خانه خواب تشريف داشتند و به زور شده بوديم سه نفر،اين دو تا هم رفته بودند پای تابلو هی شکل مکل ميکشيدن،اما ما که چيزی نميديديم ![]()
ایشون يکی ديگه از استادای خوشتيپ که اصلاً تيپش به درسی که تدريس ميکنه نمياد ![]()
ايشون همون استاد کشاورزی و گاو و گوسفندی هستند که قبلاً ذکر خيرشون بود
کاملاً از عکس پيداست که چقدر بچه ها با دقت به درس گوش ميدن (آروم عکس رو ببينيد که بچه ها خوابند) (عکس های این استاد ارور داد
هیچ ایده ای ندارم که چرا
؟؟؟؟؟؟؟)
ايشوناسمشون سيبيله
،يعنی با اين نام همه ميشناسنشون
يکی از اساتيد حيوانکی دانشگاست، صداش در نمياد طفلک
يه نکته مهم توی اين عکس اينه که همه دانشجوهای حاضر در صحنه خانوم هستند،آقايون
کی درس خوندن که اين بار دومشون باشه؟(عکس ایشون هم فعلا ارور میده
فکر کنم ردم رو از دانشگاه پیدا کردن عکسهام رو فیلتر کردن..اگه درست شد بعدا میذارم
)
يه عکس ديگه از اين استاد دارم با يکی از شاگرداش،خيلی باحاله،فقط مشکل اينه که فيلتره ! (زيکی چقدر ميدی عکست رو نذارم ؟)
خوب شد من استاد نشدم !!! اگر ميشدم قبل از کلاس کيف و جيب همه شاگردام رو ميگشتم که مبادا دوربينی چيزی داشته باشند،من همينجوريش هم از عکس گرفتن فراريم
چه برسه به اينکه ازم يواشکی عکس بگيرن(حالا کی خواست بگيره؟
)
اينم از اساتيد ما،ميدونم که برای شماها اصلاً اينجور چيزا جذابيت نداره،اما برای من پر از
خاطرست...بهتره زود موضوع رو عوض کنم تا دلم باز تنگ نشده !
اينم برای حصن ختام !( من چرا هيچ وقت املای درست اين کلمه رو ياد نميگيرم
؟؟) بگم و رفع زحمت کنم (دلتون رو خوش نکنيد،زود برميگردم)
کم کم بايد کم بشم ! يعنی اينکه چند وقت پيشا ميخواستم اينترنتمون رو برم قطع کنم که ديگه واقعاً شب و روز بشينم سر درسم
،اما ديدم بی فايده ست،چون خيلی چيزا هست که کمکم ميکنه توی اين شرايط ،قدم هام رو محکم تر بردارم، مثل اميلهای شما،آف هاتون،پيغام هاتون،کامنت هاتون،نوشته های وبلاگتون و....که همشون
بهم انرژی ميده،البته اين رو هم بگم که از هيچ کسی توقعی ندارم،حتی همينکه فقط بنويسيد(وبلاگ هاتون) برام کافيه،ميخونم و از نوشته هاتون لذت ميبرم![]()
از شادی هاتون شاد ميشم
از ديدن عکس های فرشته هاتون...سينا،يلدا،پبل،منگولک،اردوان،البرز،ورونيکا،روژينا،علی ،شايان،ايليا،عليرضا ، ياسمين،رز و خيلی ديگه از کوچولو هايی که الان اسمشون رو فراموش کردم اما صورت ماهشون
هميشه جلوی چشمام هست، آرامشی عجيب پيدا ميکنم
فقط ببخشيد که نميتونم اظهار وجور کنم ! کامنت گذاشتن کمی وقت گيره و برای اينکه بتونم به همتون سر بزنم مجبورم بی سر و صدا بيام و برم![]()
اگه خدا بخواهد و اين ترم با خوبی و خوشی تموم بشه
، جبران ميکنم![]()

کل بازدیدها: