تبليغاتX
مرغ دریایی


 

سلام

نميدونم چمه، نه اينکه فکر کنيد انرژی کم آوردما،نه

اما يهو دلم گرفت،البته يهو يهو هم که نه

ديروز يه عالمه نوشتم،اما يهو اون ضربدر گوشه صفحه رو زدم و همه نوشته هام رو از بين بردم،چه ميدونم چرا!!!

حالا هم از بی کسی اومدم اينجا بنويسم،کی ميدونه،شايد آخرش دوباره برم سراغ اون ضربدر گوشه صفحه !

بعضی وقتا ميگن فلانی خوشی زده زير دلش،الان من همون فلانی هستم

ديروز خيلی خوش بودم،به چند دليل

يکی اينکه يايا رفت کانادا پيش مامان و بابا،ميدونم که خيلی اين مسافرت توی روحيه اش تأثير ميذاره و واسه همين خوشحالم

يکی ديگه اينکه بعد از اينکه يايا رفت،با داداشم رفتيم پياده روی،هوا عالی بود،همه مردم اومده بودن خوشگذرونی و من از ديدن لب خندونشون لذت ميبردم

ديگه اينکه ،ديروز با سه تا از دوستام حرف زدم،با مونا ،فر-ايزدی و شيوا

با مونا حرف زدنم که تازگی نداره ،هفته اي يکی دوبار با هم حرف ميزنيم و کلی کيف ميکنيم

با فر ايزدی جون خيلی وقت بود حرف نزده بودم که گفتم حالی ازش بپرسم و کلی خوشحال شدم صدای خودش و پسر خوشگلش رو شنيدم

صدای شيوای عزيزم رو خيلی وقت بود نشنيده بودم،ازش خبر نداشتم ،از تابستون تا حالا ! انقدر ذوق زده شديم که يادمون رفت حرف بزنيم ،هی اون ميگفت خوبی؟ هی من ميگفتم خوبی؟ آخر کارتم به اون رسيد و فقط ۱۴ دقيقه بود که نصفش من ميگفتم صدام مياد؟اون ميگفت صدام ميآد...اما همينش خيلی شادم کرد،خيلــــــــــی

کاش يه خط مجانی بهم ميدادن،دلم ميخواست با همه دوستام حرف بزنم

اين ها تنها دليل شاد بودن ديروز من بود

اما امروز نميدونم چم شده

با اينکه با مونا حرف زدم و از اينکه سرش گيج رفت ! کلی خنديدم اما الان دلم ميخواد برم۲-۳ ساعت قدم بزنم و شايد گريه کنم

شايد که چه عرض کنم،هنوز قدم نزده اشکم در اومد

 

 

يه مقدار روابطم پيچ خورده ! اينه که داره اعصابم رو به هم ميريزه

خيلی ها رو دوست دارم اما از همشون دورم

شايد خيلی لوسم که حتی اگه برای ۵-۶ ساعت کسی باهام حرف نزنه و دور و برم نباشه اينجوری حالم بد ميشه

من از تنهايی متنفرم

دوست دارم يکی باشه که هی بهش لبخند بزنم

يکی باشه که بهش بگم در کنارش بهم خوش ميگذره

يکی که بهم بگه دوستم داره و من بهش بگم دوستش دارم

يکی که دستام رو بگيره تو دستاش

يکی که بهم بگه گريه نکن،،،فقط بهم بگه،،،همين

 

 

اينايی که نوشتم رو خوندم،به اين نتيجه رسيدم که بهتره کمی قوی بشم

شايد تا ابد مجبور شدم از همه دور باشم ! آخرش که چی ، تا کی ميخوام بشينم و گريه کنم ؟

قدر دوستاتون رو بدونيد،به خدا دلم لک زده واسه اون موقع هايی که با شيوا ميرفتيم خيابونا رو متر ميکرديم و از اينکه در کنار هم بوديم کلی خوشحال بوديم

دلم لک زده واسه اون موقع هايی که با آزاده تو حياط مينشستيم و حرف ميزديم و ميخنديديم که صدامون تا توی کوچه هم ميرفت

واسه وقتايی که با دوستام تلفنی حرف ميزدم و از اينکه ميديدم اين همه به يادم هستند کلی ذوق ميکردم

من دلم لک زده، واسه همه چی

همه کس....

 

حالم به هم خورد از بس آهنگ گوش دادم

اما چاره ای نيست...اين تنها راهمه برای شکستن اين سکوت لعنتی

 

قدر با هم بودن رو بدونيد....

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 23:42  توسط نازلی  | 



من باز اومدم اما اين دفعه با يه عالمه انرژی

تعجب کرديد،نه؟ خيلی وقت بود انقدر احساس شادی و سرزنده بودن نکرده بودم،نمی دونم چرا ! اما هر چی که هست امروز از اون روزای خوبه،هر چند که يايا خانوم الان رفتن تو اتاقشون و غمگین هستن  و اينجانب بعد از عمليات آپ کردن بايد برم ناز کشی ! هر چند که آقا دادا با همه قهر هستند و هيچ کی نميدونه ايشون چرا تو دلش غم نشسته و هزار فکر و خيال تو سرمه که چجوری دلش رو شاد کنم ! هر چند که درسا به قدری زياد شدند که به همديگه گره اي کور خورده اند و هيچ جوری جدا شدنی نيستند ! هر چند که يه نفر با يه سری حرفاش داره هر روزم رو پر ميکنه از فکر و خيال و تصميم گيری !!! و يه عالمه هرچند های ديگه...با همه اينا من امروز شادم

چند روز پيش پای همين لب تاپ قراضه (البته ما الان مخلصشيم! ) نشسته بودم و طبق معمول داشتم وبگردی ميکردم،يهو يدونه از اين اخطار های هر روزه که ميآد و ميره و من بهش هيچ وقت توجه نميکنم،اومد که ميگفت يه سری فايل های بدون استفاده هست که بايد پاک بشه،ما هم گفتيم هميشه اين حرف ما رو گوش ميده بذار يه بار هم ما حرف اين بيچاره رو گوش بديم،خلاصه گفتم باشه اين لب تپ که ديگه فاتحه اش خوندست ،هر کاری دوست داری بکن...بعد از اينکه فايل ها رو پاک کرد،ما همچنان به وبگرديمون ادامه داديم تا اينکه روی يه لينک کليک کردم...و با کمال تعجب ديدم اينترنت اکسپلرر بينوای اينجانب فعال شدند ،اين يعنی اتمام همه اون مشکلات يعنی اينکه لب تاپم از رو رفت ،پيش خودش گفت بابا اين صاحب من تنبل تر از اونيه که من فکر ميکنم بذار خودم درست بشم...حالا نميدونم چجوری از خجالتش در بيام،خيلی مرام گذاشت که خودش درست شد چون اينجوری که من پيش ميرفتم کم کم ديگه جاش توی سطل آشغال بود

اين يکی از اون موارديه که حالم رو خوب کرده

يکی ديگه از موارد دريافت اميل يکی از دوستای گلم بود،نميدونم خودش ميدونه يا نه ! ميدونه که با اميلش من چه حالی شدم...حتی اگه واسم يه اميل خالی هم ميفرستادی من خوشحال ميشدم فقط برای اينکه بدونم هنوز ازم دلخوری يا نه...اما اميلت با اون همه حرفای قشنگ،باور کن منو تا آسمونا برد  ميدونم که ميدونی خيلی گريه ميکنم،اما گريه های ديروزم موقع خوندن اميلت چيزی بود که خودم هم تا به حال نديده بودم....مرسی ونوس عزيزم،مرسی به خاطر اون همه محبت،از اينکه هنوز هم من رو دوست خودت ميدونی

.............

اين نقطه ها واسه اينه که يهو هواسم رفت به اينکه امروز سر کلاس چه خبر بوده،،،امروز کلاس های بيخود ! داشتيم ،مثل درس کشاورزی ،البته مثلاً بايد طويله و مزرعه ديزاين کنيم اما نميدونم چرا همش از فضولات گاو و گوسفند و خوک و غيره حرف ميزنند،در يک کلمه يک درس حال به هم زنی هست ... صبح هم قرار بود پروژه تحويل بديم (اين ميز الان دقيقا جلوی پای منه ! بايد ۳ تا در با ريزه کاريهاش ميکشيديم که من فقط همونی که تو عکس مشاهده کرديد کشيدم بگين ماشالا تو رو خدا،يه وقت چشم ميخورم)خلاصه که من هم نرفتم امروز دانشگاه،حالا همش وجدان درد دارم !

 

من چرا جديدا انقدر پخش و پلا مينويسم ! چند روز پيش داشتم نوشته های قبليم رو ميخوندم ،احساس کردم که خيلی اون وقتا بهتر مينوشتم،انگار پس رفت کردم اين مدت،چه از نظر نگارشی،چه از نظر املايی ! پست قبلی که افتضاح بود،البته اکثر غلط های املاييم رو بعد از اينکه آپ کردم و يه دور از رو خوندم ،متوجه شدم اما امان از تنبلی که نذاشت برگردم و دباره متنم رو ويرايش کنم،گفتم دوستان که غريبه نيستن،از خودمونند

حالا هم هر چی دارم فکر ميکنم از کجا و چی بگم که نوشته هام پخش و پلا نشه،فايده اي نداره

من هر جا کم ميآرم دست به دامن عکس هام ميشم،الان هم گفتم برم عکس های موبايلم رو زير و رو کنم ببينم چی دارم

راستی در مورد اون معما (عکس پست قبلی) هم بايد بگم که حدس دوستان اشتباه بود و اون کدو نيست..مونا جون به نکات جالبی اشاره کرد،البته به غير از اونجا که گفت اون کسی که اين رو حلقه حلقه کرده ناوارد بوده ،بابا من کجا ناواردم ...و سانی عزيز برنده اين مسابقه ست ،البته من داشتم آپ ميکردم که کامنتشون رو ديدم که حدسشون درست بود،جواب مسابقه هم بادمجون بود،از اين بادمجون پفکی ها که اصلاً طعم ندارن

خوب ديگه نوبتی هم باشه نوبت عکسه

جالبه شايد اصلاً هيچ کدوم از عکس هام واسه شماها جالب نباشه،اما من خودم کلی کيف ميکنم !

~~۱~~

آب رودخونه دانوب حسابی بالا اومده، جوری که چند تا از خيابونای کنار رودخونه رفته زير آب و اين چند روزه همه جا به خاطر اين موضوع ترافيکه !

البته مردم اينجا کلی کيف ميکنند هااا،اولاً که جای پارک بيشتر شده،دوماً که اينجوری شبا ميرن ميشينند

                                                 لب جوی و گذر عمر ميبينند

~~۲~~

اينا هم يه عده بسيار خوشحال هستند ! نميدونم از کجا اين صندلی ها رو جمع کرده بودند،کشون کشون اوردن گذاشتن اونجا و دور هم نشستن به گپ زدن !

~~۳~~

امسال هيچ چی از سيزده بدر نگفتم !

ما امسال خونه زيکی اينا سيزده مون رو بدر کرديم،خيلی خوش گذشت،مخصوصاً اينکه مامان و بابای گلش هم حضور داشتن و کلی از صحبت هاشون لذت برديم

البته ميدونم که خيلی اذيت کرديم مخصوصاً من که آروم و قرار نداشتم،فکر کنم بعد از رفتن ما دست به دامن قرص های کدئين شدند

عکس زياد دارم از اون شب اما همشون فيلتری هستند ،فقط عکس همين میز رو ببينيد که بسی ديدنش هم لذت بخشه

~~۴~~

چند وقت پيشا،دانشگاه ما تبديل شده بود به صحنه فيلم سازی

البته دست خودشون که نيست،از بس اين ساختمون ما ( ساختمون معماری) زيباست ،کجا بهتر از اونجا

فقط بديش اين بود که ما به مدت چند روز همش فکر ميکرديم که تو خواب و رويا داريم راه ميريم چون صحنه های فيلم مربوط به زمان جنگ و اينجور چيزا ميشد،که بايد صحنه رو دودی ميکردن ! تمام ساختمون مه آلود بود...اما خوبی که داشت اين بود که زنگ های تفريح ميرفتيم يواشکی سر صحنه

اين هم ۱---۲  تا عکس يواشکی که بسيار ماهرانه توسط اينجانب گرفته شده

~~۵~~

خوب

خوشحالم که دارم کم کم تولد دوستام رو به خاطر ميسپارم

اشکان عزيز

تولدت مبارک

اميدوارم که سالهای عمرت رو با شادی و سلامتی پشت سر بذاری

من مثل تو  بلد نيستم شعربگم

اما قسمتی از همون شعری که روز تولدم برام نوشتی رو برات مينويسم

آسمان رو ببوس

شمع ها را فوت کن

کبوتر را امان بده

اطلسی ها را آب بده

به زندگی بگو:

                                     **تولدم مبارک**

 

                                    

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1385ساعت 15:32  توسط نازلی  | 



 

اينم اولين سلام امسال !

سال نو خوش ميگذره؟ (اين از اون حرفا بوداااا ! ) اينجا هم خـــــــــوش ! ميگذره

راستش امسال روز عيد يه جور خاصی بود برام ،احساس ميکنم با همه سالها فرق داشت.به وقت اينجا سال ساعت ۱۹:۳۰تحويل ميشد که يکی از دوستانمون ما رو ساعت ۲۰ به يک رستوران دعوت کرده بود، ديگه خودتون تصورش رو بکنيد که موقع تحويل سال ما در چه وضعيتی حضور داشتيم.

کلی برنامه ريزی کرده بودم که با توجه به مراحل آماده شدنم درست به موقع حاضر بشم،اما قبل از سال تحويل شروع کردم به تبريک گفتن توی اورکات و مسنجر و غيره( يه عده که ميدونستم نميتونم درست موقع سال تحويل بهشون تبريک بگم) بعدش هم که خواستم برم آماده بشم،مامان و بابای عزيزتر از جونم آنلاين شدن و بماند که چقدر اين بغض لعنتی رو قورت(غورت؟) دادم و آخر سر هم با صدای لرزون بهشون گفتم که عيدشون مبارک باشه و بی سر صدا اشک ريختم (الان هم نيز همينطور!)

سرتون رو درد نيارم،فقط همين رو بگم که احتمالاً اينجانب تا آخر امسال در مقابل آينه تشريف خواهم داشت،آخه موقع سال تحويل در حال آرايش کردن بودم !

راديو رو هم از اينترنت گوش میدادم اما درست موقع تحويل سال صدا قطع و وصل شد ! بعدش هم که توی راه همش در حال SMS زدن و تبريک گفتن به دوستان بودم،حتی اونجا توی رستوران هم هر از گاهی موبايلم رو ميبردم زير ميز و SMS ميزدم

اینم از عید ما...

از طرفی خوشحال بودم از طرفی هم ناراحت ! خوشحال بودم که توی اين روز،دل خيلی ها شاد بوده

خيلی ها رو دعا کرديم

خيلی ها رو بيشتر از هميشه دوست داشتيم

و ناراحت از اينکه چرا هر روزمون مثل اون روز نيست !

همش با خودم ميگفتم کاش تموم نشه

کاش فردا نرسه

اما....رسيد و باز شد همون روزای تکراری گذشته

با همه اينا،خدايا ازت ممنونم

*****

من کلاً آدم حساسی هستم ( دوستانی که از نزديک باهام در ارتباط هستند خوب ميدونند) بچه که بودم،عمه بزرگوار بهم ميگفت "کيسه گردو" ،علتش هم اين بود که ،زود از چيزی ناراحت ميشدم و گريه ميکردم و اين مسئله به کيسه گردويی تابير(من اصلاً از استفاده اين کلمه مطمئن نيستم،اما کسی نيست که ازش بپرسم ) شده بود که گردوهای توی کیسه به هم میخورند و صدا میده ( تا اونجا که من میدونم و یادم میاد..) خلاصه که هنوز هم من همون کيسه گردو هستم مخصوصاً توی اين دوران

نميدونم چم شده،از يه سری چيزای کوچيک زود ناراحت ميشم و بلافاصله گريه ام ميگيره،از هر چی

از فکر دوری و جدايی از يه عده که به بودنشون عادت کردم

از شنيدن آهنگ "مشکی رنگ عشقه" که منو ياد اون روزای با هم بودن ميندازه

از تصور اينکه نکنه من در حق کسی کوتاهی کردم !

از اينکه يه عده اي بودن که زمانی بهم ميگفتن دوستم دارند و الان ...

بگذريم...مثلاً اومد آپ کنم که بعدش بشينم سر درسم،،حالا با اين سر درد !

يه چيز جالب بگم شايد بخنديد !!!!!!!!!!!!!

تازگی ها احساس ميکنم پير شدم ، جدی ميگم ، اولاً که هی دارم مینالم از این و اون و بعدش هم يه مدت يکی دو ماهی ميشه که استخوان درد گرفتم،البته قبل هم داشتم،اما الان قضيه خنده دار شده

مثلاً شست دستم و شست پام هر دوشون بی جهت درد ميکنند (مرض شستی گرفتم ) يا اينکه دستام قوت قبل رو نداره،گاهی وقتا انقدر بی جون ميشند که نميتونم حتی دستام رو مشت کنم ! همش دستام ظعف دارند (ظعف ميرند؟ کدوم فعل صحيحه؟) زانو درد و پا درد و غيره هم که چاشنی زندگيه

نميدونم چمه ! اگه ميدونستم ميرفتم پيش دکتر متخصص،اما اينجوری برم کجا؟برم بگم توان مشت کردن دست هام رو ندارم ! خودم که خنده ام ميگيره، خيلی قراضه شدم

ديشب هم رفتم بيرون،ديروقت بود اتوبوس نبود،من هم از دور چشمم به يه اتوبوس افتاد هول شدم شروع کردم به دويدن،،،که يهو ديدم خودم يه طرف افتادم ،موبايل عزيزم يه طرف،ژاکتم هم يه طرف ديگه

اون هم چی؟واسه اتوبوسی که فهميدم شيفت کاريش تموم شده بود و من متوجه نشده بودم...باز خدا خيرش بده،وقتی ديد مصدوم شدم ،دلش واسم سوخت در رو باز کرد سوار بشم و من هم با کمال پررويی مقصدم رو بهش گفتم و ايشون هم در کمال صداقت گفتند فقط تا سر خيابون ميبرتم. بعدش هم که گير يکی از دوستان پل دوست ! (ميشناسينش ديگه) افتادم و يک ساعت و نیم اون هم توی شب،زير بارون ،با اون دست و پای زخمی پياده روی کرديم !!! خلاصه که به ویلچر نشینی روز به روز نزدیکتر میشم .

*****

حالا که پستم آش شله قلمکار شد پس این رو هم بگم که

من همچنان کامپيوترم خرابه،خيلی قاط زده

اصلاً باهاش نميشه اميل فرستاد !

باهاش نميشه توی بلاگفا کامنت گذاشت

نوشته های فارسی رو از چپ به راست و با حروف جابجا شده نمايش ميده

گاهی وقتا هم فارسی نميشه تايپ کرد

من ديگه دارم از دست اين کامپيوتر دق ميکنم

نه وقت ميکنم درستش کنم نه کار ديگه اي از دستم بر مياد

قبلاً بعضی از کارهام رو با لب تاپ يايا راه مينداختم اما ديگه نميتونم از اون استفاده کنم،يعنی دلم نميخواد

نميدونم،حتی به اين مسأله حساس شدم که يايا بهم بگه لب تاپم رو خراب نکن،حتی به شوخی ،مثل امروز که وقتی اينو بهم گفت رفتم تو اتاقم و وقتی بيدار شدم هنوز چشمام خيس بود...

بگذريم (اينم شده مثل سلام گفتنم )

به هر حال اينا رو گفتم که اگه اميل ها رو دير جواب ميدم، کامنت دير ميذارم ،آپ نميکنم،بدونيد چرا...کاش میشد یه روز که از خواب بیدار میشم ببینم لب تاپم سالمه !!!

*****

اینا رو چند روز پیش نوشتم و تا به امروز نشد که بذارمشون اینجا...تعجب نکنید اگه آرزو میکنم کامپیوترم یه شبه درست بشه، چون با این وضع از نوشتن که خیلی بهش احتیاج دارم هم پشیمون میشم...

۱.میدونستی چقدر جات خالیه اینجا؟ دیگه حتی یایا هم که کم دلتنگ میشه دلش واست تنگ شده، بهت احتیاج داریم اما مجبوریم وقتی بهمون میگی کاش پیشتون بودم بگیم که ما حالمون خوبه نگرانمون نباش

کاش بودی...دلم واسه نوازش کردنات تنگ شده...دلم تنگ شده واسه یه لحظه در آغوشت بودن

میبینی هممون به هم ریختیم...حتی دادا (داداشم!) ...چه کاری از دستم بر میاد؟؟ میبینی دیگه مامان کوچولو هم کم آورده اما هنوزم اگه ازم بپرسیهمه چیز روبراهه میگم آره...منو ببخش اما مجبورم که دروغ بگم

۲.لطفا از نوشته بالا کسی دلش نگیره ...من نمیتونم خودم رو سانسور کنم، شرمنده

برای اینکه با لبی خندون!!! از اینجا برید اینا رو ببینید بد نیست

*این هم حظور ایشون در کلاس درس ... افتخاری بود که نسیبمون شد

*چه زود به تفاهم رسیدند !

*خیلی عکسش حوس برانگیزه ، نه؟

*این هم مسابقه...کی میدونه این چیه؟ (البته به غیر از زیکی )

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 22:25  توسط نازلی  | 




فرم عضویت
نام شما :
نام کاربری :
ایمیل :
کلمه عبور :
تکرار کلمه عبور :
Powered By :JustPersian
نام کاربری :
کلمه عبور :
Powered By :JustPersian