تبليغاتX
مرغ دریایی


ديگه کم کم داره از راه ميرسه

صدای پاهاش رو ميشه شنيد !!! آره من هم دارم ميشنوم

صدای قدماش با صدای قلبم هماهنگ شده

صدای قدمای بهار...

امسال داره کم کم به آخرش ميرسه

چقدر دلم واسه امسال تنگ ميشه،واسه همه شاديهاش

در عين حال واسه رسيدن سال جديد لحظه شماری ميکنم

دلم ميخواد سال جديدم رو پر کنم از خوبی ها

دلم ميخواد هر چی بدی و زشتی بود رو بسپارم به دست زمان که بگذره و فقط خوبی بمونه

خيلی حرفا دارم که بايد بزنم،کاش فقط دير نشده باشه واسه گفتنشون

اول ميخوام از يه عده از دوستای عزيزم عذر خواهی کنم و ازشون بخوام که اگه بدی از من ديدن به خوبی و بزرگی خودشون ببخشن

دلم نميخواد تو سال جديد،دل کسی از من رنجيده باشه

 

ونوس عزيزم

نميدونم هنوز هم اينجا رو ميخونی يا نه !

 اما دلم ميخواد بدونی که حتی اگه ايگنور بشم ، هيچ وقت تو رو از قلبم ايگنور نميکنم...

ميدونم از من دلخوری ... اما نميدونم چه دليلی ميتونه تو رو قانع کنه که بدی هام رو ببخشی

و اينکه

منو ببخش که روز تولدت رو فراموش کردم

توی اين هفته اخير با همه به هم ريختگی هام،يه چيزی به دلم افتاده بود و فقط دعا ميکردم که درست نباشه اما دیشب که آرشيو وبلاگم رو چک کردم ديدم که احساسم درست بود و من باز روز تولد يه دوست خوبم رو فراموش کردم

تولدت رو بهت تبريک ميگم و از خدا ممنونم که دوستی تو رو بهم هديه کرد

دوستی که تا ابد به يادم ميمونه...

اميدوارم که ساليان سال،با شادی و سلامت در کنار کسانی که دوستشون داری زندگی کنی

اينو فراموش نکن و باور داشته باش که من همچنان دوستت دارم

 

 ******

نميگم که وقتشه کينه ها رو از دلاتون پاک کنيد،چون نميخوام به کاری مجبورتون کنم

اما ازتون ميخوام هر بدی ازم ديديد و هر دلخوری که توی دلتون هست بهم بگيد 

همه سعی و تلاشم در اينه که در سال جديد و سال های مانده از عمرم دل کسی رو نرنجونم

 

مونا جونم ، فر-ايزدی عزيزم ،ونوس عزيز ،علی جون ، حسام داداش گلم ، مهدی داداش عزيزم ، سجاد دوست مهربونم ، زيکی جان ، اشکان دوست قديمی ، آزاده جونم ، حسين عزيز ، بهانه مهربون ، ايده جونم ، شبنم جون ، سايه عزيز ، الميرا جان ، پی براه عزيز ، احسان جان ، مانيا جون ، شراره جون ، مهسايی عزيز ، پريا جون ، دريا جون ، نسيم جان ، علی آقا ، آقا آرش ، بابای فردا عزيز ، آنا عزيز ، مرجان جان ، سانی مهربون ، ويولت عزيز ، منگوله جان ، فرا عزيز ، عسلک جان ، ستيغ جون ، مريم گلی عزيز ، عسل جان ، شيما جون ، سانازی عزیز ، بچه های کريزه ، آقا داريوش ، آقا محمد ، دخترک عزيز ، شقايق جان ،بهار عزيز ، امير سردرگم ، علی آقا(گلهای آفتابگردون) ، مادر سپيد عزيز ، آقا امیر و ......همه دوستانی که الان حافظه ام ياری نمی کنه و به ياد آوردن اساميشون کمی سخته اما به يادشون هستم

برای همگی سال خوبی رو آرزو ميکنم

آرزو ميکنم خداوند به همه سلامتی بده

آرزو ميکنم خداوند فرشته های کوچولوی زندگيتون رو حفظ کنه

آرزو ميکنم خداوند پدر ، مادرای عزيزتر از جونمون رو حفظ کنه

آرزو ميکنم خداوند ، همه رو به آرزو هاشون برسونه

 

سال نو همگيتون مبارک

شرمنده اگه نميتونم تک تک بيام و بهتون تبريک بگم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 16:27  توسط نازلی  | 



سلام (بدجور عادت کردم به سلام کردن،ترک عادت هم موجب مرض است،من هم که نميخوام مرض بگيرم)

عجب سکوتيه اينجا امشب،انگار نه انگار که شب چهارشنبه سوريه

کاش ميتونستم يه فيلمی از اين سکوت بگيرم و واسه همه اونايی که از سر و صدای امشب اذيت شدند و ميشن بفرستم

تنها صدايی که سکوت خونه رو ميشکنه ،صدای باز و بسته کردن دهن ماهی هامونه!!! باورتون ميشه

حالم رو اين سکوت به هم ميزنه...کاش ميتونستم بشکنمش...اما يايا خوابه!!!

حتماً اون موقع که من خواب بودم اون هم دلش ميخواست بشکنه و حالا من....

الان تو دلتون ميگيد باز اين اومد غر بزنه،حق داريد

خودم هم ديگه خسته شدم از اين غر زدنام،هر کاری ميکنم باز يه روزی هست که دلم الکی بهونه ميگيره مثل امروز که دلم بهونه ايران رو داره...شايد اگه الان ايران بودم با اينجا هيچ فرقی نداشت،اما دله ديگه،اين چيزا حاليش نيست

توی اين مواقع احساس ميکنم اينجا يه اطاقه و ايران يه اطاق ديگه

اون وقت من اينجا تنها نشستم و همه شما ها توی اون اطاق ديگه هستيد...

بگذريم...عادت ميکنم

گفتم عادت ميکنم دوباره ياد اين دوستم که گفتم تازه اومده (الان ديگه شده يک ماه که اومده) افتادم ،پريروز کتابخونه بودم که اومد،گفت که يکی از همشهريهاش تازه اومده اينجا و همديگه رو پيدا کردن(حالا خوبه اينجا پره از همشهری های ايشون،جوری که من و زيکی لهجه شيرازی پيدا کرديم )

ميگفت دوستش بهش هر چی که ميگفته،اين در جوابش ميگفته عادت ميکنی،حالا جالبيش اينه که اين خودش حالا حالا ها لازم داره که من بهش بگم عادت ميکنی،حالا داره يکی ديگه رو هم به عادت ميکنيمون ها عادت ميده(اگه متوجه شدی چی گفتم به من هم بگو )

 

راستی ... اون روز نه برف اومد نه سيل نه تگرگ و بالاخره مهمونمون اومد

خودم از حرف خودم توی پست قبليم پشيمون شدم (واسه همين پاکش کردم !) چون واقعاً از داشتن مهمون خوشحال ميشم،اگه اون احساس رو اون روز داشتم واسه اين بود که اون روز يکی از روزای دل گرفتگيم بود و وقتی داشتم آپ ميکردم ،داشت خونمون سيل ميامد  و من با ديدن اون وضعيت ترجيح دادم که مهمونم نياد چون نميخواستم با اون روحيه و حال و احوال کاری کنم که بهش بد بگذره

به هر حال که ايشون تشريف آوردن و بسی خوش گذشت

قرار بود من ايشون رو ببرم بوداپست گردی ! که تبديل شد به پياده روی و پل گردی والا به خدا من بی تقصيرم،هر چند که ايشون چوغولی ( املاش درسته؟) من رو به زيکی کردند و گفتند که برنامه ريزی از جانب من بوده،اما خودشون خواستار ديدن پل های زيبای شرمون شدن و من بينوا که کف دستم رو بو نکرده بودم و کفش پاشنه بلند پوشيده بودم، پدر پاهام در اومد و ديگه آخرين پل که رسيديم من علنا در حال شليدن بودم...البته تقصير خودمه بايد ميبردمشون جايی که خودم بتونم بشينم و ايشون رو بفرستم سياحت

اما جداً خيلی دلم به حال ايشون و همه دانشجويان مقيم اون شهر سوخت،چون گويا خيلی شهر کوچيکيه و جای تفريحی نداره،مثلاً ميگفت در کل ما ۲ تا مکدونالدز داريم ،حتی برگرکينگ نداريم( مقياس سنجش تفريح رو دقت کنيد !) و در کل فکر کنم يه مجتمع تجاری دارند

خلاصه که به قول ايشون ما اينجا اين همه زيبايی داريم،اين همه پاساژ،اين همه جای گردش!!!(کجا؟) اون وقت هی ميگيم دلمون گرفته، اينا اونجا هيچ چی ندارند و برای خوش گذرونی ( پل ديدن) بايد ۴ ساعت توی راه باشند بلکه يه ۳-۴ ساعتی لذت ببرند ...

**********

پريروز که کتابخونه بودم يه چيزايی خطاب به يک نفر (که اينجا رو نميخونه) نوشتم که بذارم اينجا فقط واسه اينکه يه جا اين حرفا رو بگم که داره خفه ام ميکنه

اما فعلاً گفتم نذارم اينجا ،چون نزديک عيده،حيفه با اين چيزا هوای اينجا رو غم آلود کنمنه اينکه تا الانش اينجوری نبوده

نميدونم،روز به روز که به عيد نزديک تر ميشه احساس من قوی تر و قوی تر ميشه

احساسی که با آب و هوای اينجا سرکوب ميشه

احساسی که تنهايی اونو تو خودش غرق ميکنه

اما درستش ميکنم

انقدر به خودم ميگم عادت ميکنی که ديگه اين فکرا به سرم نزنه

اصلاً ميشه تصور کرد

آره من ميتونم تصور کنم که يه سفره هفت سين خوشگل تو خونمون داريم

ميتونم تصور کنم که مامان با کمک ما خونه تکونی ميکنه

ميتونم تصور کنم که بابا ليست کسانی رو که واسشون کارت تبريک بايد ارسال بشه رو تهيه ميکنه

تصور کنم که همه چيز تو خونه رنگ تازگی ميگيره

تصور کنم که پسته های ظرف آجيل هر روز بهم لبخند ميزنند

تصور کنم که اولين عيدی من بوسه مادر و پدرمه

تصور کنم که روز اول عيد همه دور هم خونه مادر بزرگ و پدر بزرگم جمع ميشيم( هر چند که اگه ايران هم بودم ديگه پدر بزرگ و مادر بزرگی نيست که ...)

تصور کنم که وقتی اونا با دستهای چروک خورده مهربونشون بهم عيدی ميدن لپام گل بندازند و جز بوسيدنشون حرفی واسه گفتن نداشته باشم

تصور کنم که ...................

من حتی ميتونم زندگيم رو تصور کنم

تصور

تصور

تصور

 

پ.ن.۱ : از همه دوستانی که با حرفام ناراحتشون ميکنم عذر ميخوام

يه زمانی بعضی از دوستان بهم ميگفتن از نوشته هام انرژی ميگيرن

اما فکر کنم الان بر عکس شده ...

خوب ميشم و ميشم دوباره همون نازلی که هميشه ميخنديد

 

پ.ن.۲ : هيچ چی

نميدونم اينا رو پست کنم يا پاک !!!

 

پ.ن.۳ : یه کمی عکس میذارم که حال و هوای اینجا عوض شه

ـ این آقا پسری که اون وسط میبینید استادمون هستن  حالا فکر کنید با این سن کمش چقدر خفت بهمون میده وقتی ازمون ایراد میگیره...

ـ این یکی از اون پلها بود که شانس آوردیم نرفتیم وگرنه من الان روی چرخ صندلی بودم

ـ این منظره ها بود که مهمونمون رو مجذوب کرده بود

ـ این هم بچه های کلاسمون  که از کمترین وقتشون توی زنگ تفریح به نهو احسن استفاده میکنن

ـ ریل خریدمون ... من کشته مرده این نظم و ترتیبمون هستم

 

ماهی هامون خوابیدن٫دیگه سکوت محضه..........بهتره من هم برم بخوابم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت 5:58  توسط نازلی  | 



سلامی به شدت سردرد من ! (اين مدل جديده)


با يه سردرد عجيب اومدم آپ کنم،نميدونم چرا؟؟حالا ديگه


دو شبه که درست و حسابی نخوابيدم،طبق معمول پروژه داشتيم امروز هم حسابی خسته شدم


تا ساعت دو گرسنه مرده دانشگاه بوديم،زنگ زدم خونه ،يايا ميگه بيا خونه غذا درست کردم ( خيلی عجيبه اينجور چيزا تو خونه ما که ظهر اون هم وسط هفته خونه غذا داشته باشيم)


خلاصه که عين اين مرده های متحرک به سوی خونه راه افتادم


هوا بارونی بود( همون هوايی که هم من هم فر-ايزدی جونم خيلی دوست داريم ) توی ترن هم چسبيدم به بخاری،ديگه فکرش رو بکنيد،هوا که عشقولانه ! ( به قول شماها ) بغل پنجره ،نزديک بخاری و صد البته ضعف شديد


خلاصه که با هزار اميد خودم رو به خونه رسوندم،يايا ميگه صبر کنيم داداشمون هم قراره بياد که يهو تازه يادشون افتاد که ما يه جا قرار داشتيم!!! ما هم مجبور شديم با شکم گرسنه فعلاً به قرار برسيم


اونجا هم که ماشالا همه کله پاچه خورده بودن انگاری،هی حرف ميزدند...خلاصه که بالاخره ما به نهارمون رسيديم( نهار که چه عرض کنم عصرونه)


قضيه نهار امروز هم اين بوده که يايا زنگ زده به مامان و بعد از صحبت های گوناگون،پرسيده نهار چی داريد؟ مامان هم بعد از کلی قربون صدقه رفتن گفتند که نميگم ( چون احساس ميکنه که ما هوس ميکنيم يه موقع...)بعدش هم گفتند زرشک پلو با مرغ داريم تو هم برو درست کن...و اين شد که ما هم غذا دار شديم


جداً غذا پختن وقت و حوصله ميخواد،من عاشق آشپزی هستم اما تا به حال به طور جدی آشپزی نکردم(که البته اين مورد محاسنی هم داره که عرض ميکنم خدمتتون)


حالا يايا يه کمی آشپزی ميکنه،داداشم هم واسه خودش غذا درست ميکنه ،اما اين وسط من خيلی تو اين زمينه بی حوصله تشريف دارم،يعنی اعصابم خوردم ميشه اگه کار ديگه اي داشته باشم و برم سراغ آشپزی


محاسن غذا نپختن هم اينه که ، تازگی ها يه روش جديد مخ زنی اينجا رايج شده که البته اين روش در مورد پسرای خارجی بيشتر صدق ميکنه تا ايرانی


اينا واسه شروع از دختره ميخواهند که واسشون غذای ايرانی درست کنه


حالا اينا تعريف غذای ايرانی رو از کجا شنيدند ،نميدونم


اما طفلکی ها در مواردی مثل من و زيکی به در بسته ميخورند و ما همون اول با اين جمله "ما آشپزی بلد نيستيم" مشت محکمی ميزنيم بر دهانشان


خلاصه که برای در امان موندن از خطر مخ زنی مجبوريم که همين راه رو ادامه بديم،،از خدا خواسته


يادداشتک ها :


*۱* 


فردا مهمون دارم


نه اينکه فکر کنيد مهمون نواز نيستم،نه...اما فعلاً موقعش نيست،اما چی بگم که اومدن و نيومدنش دست من نيست


*۲*


گاهی وقتا يه چيزايی اينجا اتفاق ميافته که مدتها فکرم رو مشغول به خودش ميکنه


مثل امروز که وقتی کلاسورم از دستم افتاد رو زمين،قبل از اينکه مغزم به دستم دستور بده که اون رو از رو زمين بر داره،دو تا پسر همزمان و چنان با سرعت دولا شدن که کلاسور رو بردارن که من فکر کردم الان کله هاشون محکم با همديگه برخورد ميکنه....


واقعاً يه حس عجيبيه،،،اينکه غرق در افکارت باشی و اطرافت رو نبينی،با اينکه اطرافت تو رو خيلی خوب ببينند و حس کنند


*۳* 


من بد اخلاقم؟؟؟


خودم احساس ميکنم که نيستم،فقط زود عصبی ميشم


اين دو تا با هم خيلی فرق دارند،نه؟


نميدونم چيکار کنم که زود از کوره در نرم


ميدونم خيلی بده


ميدونم بايد به اعصابم مسلط باشم


ميدونم نبايد سر مسائل بيخودی حرص و جوش بخورم


بخدا همه اينا رو ميدونم


اما چيکار کنم؟؟؟؟


نميتونم


سرم احساس سنگينی ميکنه


احساس ميکنم خيلی زود شروع کردم به پر کردن مغزم با افکار مختلف


خيلی زود شروع کردم به حرص و جوش خوردن واسه ديگران


خيلی زود شدم مامانِ يايا و داداشم!!!


اون موقع ها که بچه بوديم،اگه با يايا مشکل داشتم،دختر بزرگه من بودم و من بايد کار درست رو انجام ميدادم


با داداشم اگه مشکل داشتم،باز هم دختر بزرگه من بودم و من بايد عقلم رو بکار مينداختم


الان که يه چيزی پيش مياد نميدونم تا چه حد جدی بهم ميگن،اما ميگن که من اينجا مامان اينا هستم


مامانی که هنوز مامان نشده !!! همه نگرانی ها روی دوششه


اونی که حتی اگه حق با اون باشه،باز دلش نمياد اخم کنه و به ديگران لبخند نزنه


اونی که دلش ميخواد هميشه شاد باشه حتی اگه واقعاً نباشه


اونی که دلش بچگی ميخواد


اونی که دلش دستهای گرم باباش رو ميخواد


اونی که دلش آغوش مامانش رو ميخواد


خيلی بچه ام ،،،،نه؟

+ نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1384ساعت 2:35  توسط نازلی  | 



سلام...نه مثل هميشه يه کمی متفاوت با هميشه

امروز ميخوام با خيال راحت بنويسم،نميدونم چرا حس نوشتنم گل کرده،پس از الان اعلام ميکنم که اگه اين پست کمی !! طولانی شد شاکی نشيد

اشتباه نکنيد لب تاپ من همچنان خرابه،حتی فرصت نکردم دستی به سر و روش بکشم،نميدونم چرا ازش انقدر دل چرکينم ! احساس ميکنم هرکاريش کنم بازم خرابه،البته که حق داره اگه من رو هم ۱۰-۱۲ بار زمين زده بودندم از اين بهتر نميشدم ، شايد هم چشمش به لب تاپ جديد يايا خانوم افتاده و عاشق و سر به هوا شده خدا ميدونه...

توی اين مدت يه بار آپ (آپ درست و حسابی) کرده بودم که دوستان گفتن نوشته هام جابجا هست من هم همش رو پاک کردم،توی اون آپ شرح قطع شدن اينترنتمون رو داده بودم
جريان از اين قرار بود که يه روز با هزار اميد و آرزو داشتم يه چيزايی مينوشتم که يهو ديدم اينترنتمون قطع شده،گفتم حتماً فيش عقب مونده داريم،اما بعد از پرداخت فيش هم باز وصل نشد،خلاصه که گفتم هر جور شده من درستش ميکنم،زنگ زدم به اداره مربوطه،شروع کرد به سؤال کردن،شماره يوزر (جايگزينش توی فارسی چيه؟) اسم و فاميل،اسم مادر ، تاريخ تولد برادرم چون برادرم برای گرفتن اينترنت اقدام کرده بود(از اونجايی که من تاريخ تولد ها يادم نميمونه،کلی فکر کردم روز و ماه تولدش يادم اومد واسه سال تولد هم سر انگشتی حساب کردم ميگم 1979 ميگه نخير اشتباه گفتی 1980،آدرس خونه ديگه کم مونده بود ازم بپرسه چشمات چه رنگيه و در آخر هم بهم ميگه شماره تلفنت رو بده ميگم بهت زنگ بزنند،زنگ نزد،دوباره زنگ زدم همکارش هم همينو گفت،باز هم دوباره زنگ زدم،يه همکار ديگه شون هم همينطور...بعد از۴-۵ بار،آمپرم رفت بــــــــــالا
دوباره زنگ زدم اين دفعه يکی گوشی رو برداشت که انگليسی بلد نبود( خوبه بخش انگليسی زبان زنگ زده بودم) تا اومد بگه شماره ات رو بده ،شروع کردم به داد و بيداد تند تند مراسم پاچه گيری رو بجا آوردم،يهو ديدم از اونور خط صدايی نمياد،فکر کردم قطع کرده ، گفتم الو ديدم يه صدای مظلوم ميگه من انگليسی بلد نيستم شماره ات رو بده،،،من هم گفتم نميخوام بدم و گوشی رو .... دلم سوخت واسش،اما من بيچاره چه گناهی کردم که گير اينا افتادم
بعدش ميدونيد چی شد؟ بعد از اين همه دردسر کشيدن يهو آبجی گرام کشف کردند که سيم مودم از مودم جدا و بين انبوهی از سيمها مدفون شده بود!!! حالا که اين همه حرص و جوش خوردم و حالا که هر چی دکمه گيرم اومد بود زد بودم تازه فهميديم که مشکل از کجا بود  بعدش هم که اينترنت وصل شد لب تاپم قاط زد (که اين طبيعيه) اين به کنار،اينترنت لب تاپ يايا هم قطع شد تا همين امروز که بسيار ساده و خود به خود وصل شد!!!
يه جورايی احساس ميکنم که انگار قسمت نبوده اين مدت ماها اينترنت داشته باشيم

اين تازه يه نمونه از اين اتفاقات اعصاب خورد کن توی اين کشور غريب بود، يه نمونه ديگه اش هم مربوط ميشه به چند روز پيش،گويا اين مدت که من نبودم چندين بار همسايه عزيز در ساعاتی از شب اشتباهی ميامدند و با تلاشی بسيار سعی ميکردن که در خونه ما رو با کليد خودشون باز کنند  خواهرم ميگفت که احتمالاً چون چراغ راه پله ها رو روشن نميکنه نميفهمه که خونه اش طبقه بالاتره و اشتباهی ميآد سراغ خونه ما،خلاصه اينکه يايا برای اينکه از اين مسأله راحت بشه کليد رو از داخل ميذاره روی در...
چند روز پيش داشتيم ميرفتيم دانشگاه(ديرمون هم شده بود) يهو در رو همينجوری بستيم و کليد موند پشت در
بعد از ميل کردن حرص و جوش فراوان  گفتيم بريم سراغ مسئولين ساختمون،ماشالا اونا هم يه کلمه انگليسی بلد نيستند،مرده اومده دم در خونمون هی کليد رو ميندازه تو در،فکر ميکرده احتمالاً ماها طرز استفاده از کليد رو بلد نيستيم
بعد از کلی تلاش بی فايده راهش رو کشيد رفت،رفتيم پيش کليد ساز،حالا مگه ميشه حاليش کرد چی شده
زنگ زدم به دوستم که مجاری بلده،خدا خيرش بده حاليش کرد،اون هم زنگ زد به يکی ديگه که بياد در خونمون رو باز کنه،،بعد از يه مدتی يکی اومد که کم شباهت به آقايون دزد نداشت،يه ۵ دقيقه طول کشيد که به وسيله يه ميله خيلی ساده در رو باز کرد و با کمال پررويی وقتی بهش گفتم چقدر تقديم کنم؟ گفت ۱۰۰۰۰ فورينت (معادل ۴۰۰۰۰ تومان)...با اين هم که نميشد چونه زد،چون زبان بلد نبود
ياد دبی افتادم،با اينکه از هوای دبی خوشم نميآد و با اينکه اونجا ايرانی خيلی زياده و اين موضوع اذيتم ميکنه اما يه چيز خوب که داره اينه که تقريباً همه انگليسی حرف ميزنند واقعاً توی کشورهايی که انگليسی زبان نيستند زندگی کردن خيلی سخته

امروز هم دوباره همسايه بيلمزمون اومده بود کليد بازی
به خدا اين مشکل داره،آخه اين دفعه چراغ راه پله روشن بود،تازش هم روی درمون شماره درمون خيلی درشت نوشته شده،من نميدونم اين چرا اينجوری ميکنه


داره بهار از راه ميرسه با اينکه اصلاً اينجا نميشه احساسش کرد
تو هر وبلاگی که ميرم از بوی بهار و عيد نوشته
هر بار که خوندمشون يه نفس عميق کشيدم بلکه بوی بهار نداشته رو پيدا کنم،اما دريغ...
امسال حتی مامان و بابا هم عيد پيشمون نيستند...از همين الان بغضم گرفته  واسه لحظه سال تحويل که از پشت تلفن بايد بهشون بگم سال نو مبارک
چی بگم...زندگی يعنی غم و شادی ، با هم!!! عادت ميکنيم
اميدوارم هرجا که هستند شاد و سلامت باشند که همين واسه من بزرگترين نعيمته


گفتم عادت ميکنيم ياد اين قضيه افتادم
يه دانشجويی تازه اومده اينجا که از شانس خوبش قبل از اينکه بياد از طريق سايت gazzag با من آشنا شد(عجب افتخاری نسيبش شده)
خلاصه چه اون موقع که هنوز نيومده بود و چه الان که اومده از سير تا پيازه زندگی اينجا رو براش گفتم
يعنی خودش ازم ميپرسه...خيلی جالبه،چون اون موقع که من اومده بودم اينجا،هيچ کسی نبود که من ازش اين سؤالا رو بپرسم و کاملاً هيچ ذهنيتی از اينجا نداشتم،به عبارتی خيلی از صفر شروع کردم
نه دوستی داشتيم اينجا نه آشنايی،،،حتی تعداد ايرانی ها انگشت شمار بود،اما الان ماشالا ايرانی ها الان خيلی زياد شدند
حالا اين دوستمون هر وقت ازم يه چيزی ميپرسيد و از جواب من شگفت زده ميشد ،بهش ميگفتم عادت ميکنی
انقدر گفتم که ديگه خودش به خودش ميگه
ميگه تنهام،،،ميگم عادت ميکنی
ميگه سرده،،،ميگم عادت ميکنی
ميگه .........ميگم
عادت ميکنـــــــــــــــــــــــــــی




آدرس بدم بوی عيد رو واسم پست میکنید؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 5:51  توسط نازلی  | 



به سراغ من اگر میایید ٬ نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایــی من

 

اومدم يه سری چيزهايی که بايد بگم رو بگم البته اگه وقت بشه

گويا هر چه قدر سعی کرده بودم که گنگ ننويسم تا سوالی برای دوستان پيش نياد موفق نشدم...

من منظورم از اينکه گفتم فکر ميکنم ديگران به خاطر نوشته هام اينجا نميان اين بود که احساس ميکنم تا به امروز اکثر خواننده های وبلاگم بنا به دلايلی (اين دلايل ميتونه جبران کامنتهام و يا هر چيز ديگه ای باشه) اينجا ميومدن

به طور کل اين مدت که اينترنتم دچار مشکل شده اينو خوب متوجه شدم که اگه زمانی برای کسی ننويسم ٬ خيلی راحت فراموش خواهم شد

گله ای نيست...گفته بودم که مينويسم اما نه به اين زودی...نوشتم با اينکه ميدونم اينجوری خيلی لوس شد...فقط خواستم بدونيد که با همه اين حرفا هنوز هم دلم نميخواد کوچکترين ناراحتی رو براتون ايجاد کنم

سجاد جان اینو هیچ وقت فراموش نکن که من کوچکترین درخواست دوستانم رو تا اونجا که توان دارم انجام میدم...ممنونم از پیغام هات
حسین عزیز ... توی شرایط یکسانی هستیم، همیشه با نوشته هات بهم انرژی میدی٬اینو جدی میگم٬ ممنونم از ایمیلت
علی آقا...مرسی که به نمایندگی از دوستان !!! بهم فهموندید هنوز تنها نیستم و ممنون از ایمیلاتون
مانیا جون٬ فرا عزیز٬ ایده جون٬ پی براه عزیز و همه دوستان دیگه ای که بهم لطف دارن از همتون ممنونم
سعی میکنم زودتر حالم خوب بشه...نمیدونم چرا انقدر خسته ام...خسته روحی...
میترســــــــــــــــــــــــــــــم...میترسم هنوز هیچ چی نشده ببرم
دلم میخواست زمان بایسته...
من توان پیش رفتن ندارم !!!

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت 18:24  توسط نازلی  | 



salam!!! mesl hamishe

nemidonam az koja shoro konam,che jori begam ke soali baraye kasi pish nayad

toye in modat neveshtan toye weblogam o khondan weblog hay shoma,behtarin lahazat zendegim ro sakht..dar badtarin o sakhtarin sharayet hich vaght inja ro tark nakardam,hamishe say mikardam ba hame moshkelat neveshte haton ro bekhonam o dar kenareton basham

ba shadi haton shad shodam o ba ghamhaton ghamgin
az narahati haton ashk rikhtam
az khondan khaterate shirineton be vajd omadam
az didan off ha,email ha,peygham ha,comment haton bavaram mishod ke tanha nistam

ama....
hame chiz vasam dige tamom shod

nemidonam moghaser kie?!?! shayad khodam,,,ke sar dar weblogam naneveshtam

''be soraghe man agar miayid...narm o aheste biayid
mabada ke tarak bardarad chiniye nazoke tanhayi man''




inja tatil nemishe....ama digeh mesle ghabl nakhaham nevesht
mineveshtam... ehsas mikardam kasi hast ke neveshte ham ro dost dashteh bashe

ama alan behem sabet shod ke in modat eshtebah fekr mikardam...alan ino khob midonam ke kasi be khatere neveshte hay man inja nemiyomad...

ageh roozi(shayad dor shayad nazik!!!) dobare neveshtam,ino yadam nemire ke neveshte ha o hozore nazli faghat vase khodesh arzesh dareh o bas


emza : nazli-va-.....




+ نوشته شده در  سه شنبه 9 اسفند1384ساعت 0:25  توسط نازلی 




فرم عضویت
نام شما :
نام کاربری :
ایمیل :
کلمه عبور :
تکرار کلمه عبور :
Powered By :JustPersian
نام کاربری :
کلمه عبور :
Powered By :JustPersian