تبليغاتX
مرغ دریایی


السلام عليکم (من همچنان جوگيرم)

آقايون ، خانوما من امروز حوصله مقدمه چينی ندارم،ميخوام يه راست برم سر اصل موضوع...آخيش(با کش بخوانید)

 

چند وقت پيشا که داشتم با يکی از دوستای خوبم صحبت ميکردم،ازش پرسيدم که اگه همديگه رو يه روز ببينيم توی وبلاگم ميتونم بهش اشاره کنم يا نه؟گفت که هر کاری که دوست داری ميتونی بکنی و گفت که من از تو مينويسم چون واسم مهمی !

ياد خودم افتادم که از ديدن يه عده از دوستام نتونستم که اينجا چيزی بنويسم،يعنی چندين بار نوشتم و پاک کردم

چون انقدر اين ديدن ها و ساعت هايی که با دوستام هستم واسم مهم و با ارزشه که به اين راحتی ها نميتونم ازش بنويسم

حالا اين دفعه ميخوام سعيم رو بکنم و از دوست عسيسم (به قول سينا جونم) بنويسم

و در فرصت مناسب از دیدن دوستهای دیگه ام هم مینویسم

 

ديروز بالاخره تونستم فر-ايزدی جون رو ببينم...دروغ چرا !! باید بگم که قبلش خيلی استرس داشتم،با اينکه چندين بار اين لحظات رو تجربه کرده بودم،اما باز هم يه حس عجيبی بود،يه کمی ميترسم از اينکه اون کسی که پشت منيتور منو دوست خودش ميدونسته حالا وقتی همديگه رو ببينيم چه تغييری توی دوستیمون ايجاد ميشه

يعنی از اين ميترسم که اين ديدن ها از دوستيمون کم کنه... در مورد فر-ايزدی جونم نميدونم  اما برای من ديدارمون باعث شد که بيشتر از هميشه دوستش داشته باشم

 

خلاصه که واسه نهار تو يه رستوران ايرانی با هم قرار گذاشتيم...بعد از اينکه يه کم با هم گپ زديم ، عسلک جون هم به جمع ما پيوست و ديگه جمعمون جمع بود...از زمين و زمان حرف زديم،از وبلاگامون گرفته الی آخر (کدوم آخر!!!بماند)

غذاهای خوشمزه هم خوردیم(جای همتون خالی)

انقدر خوش گذشت که اصلاً گذر زمان رو متوجه نشديم و يهو ديديم ساعت ۴ هست و دقيقاً ۲ ساعت بود که اونجا بوديم و برای اينکه فر-ايزدی جون بايد برميگشت اداره مجبور شديم که سريع از همديگه خداحافظی کنيم

و فرصت نشد که به دوست گلم بگم که مرسی

مرسی بخاطر همه چيز

مرسی بخاطر اينکه دوستم هستی

بخاطر اينکه توی مشکلاتم کمکم کردی و واسم دعا کردی

بخاطر اينکه با همه گرفتاريهات اومدی تا همديگه رو ببينيم

بخاطر اينکه باعث شدی اين ۲ ساعت بهترين ساعاتی باشه که اينجا(دبی) داشتم

بخاطر اون لبخند خوشگلت که تو ذهنم هک شده

بخاطر حرفای با ارزشت که از همون اول به دلم نشست

بخاطر سادگی و خانومیت

و....

و...

و..

اینم یه بوس محکم مخصوص خودت

 

 

 

 

***************************************************************

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 1:34  توسط نازلی  | 



 

السلام عليکم (جوگير شدم)

ساعت ۱۰ شب به وقت مجارستان  ۱۲:۳۰ به وقت ايران در نتيجه فکر کنم ۱ به وقت دوبی( ساعت دم دستم نبود مجبور شدم لغمه رو دور سرم بچرخونم!!) صدای اينجانب رو از دوبی همراه با خورناسه های(املاش درسته؟) دل انگيزی ميشنويد

باورتون نميشه دارم چجوری و تو چه شريطی آپ ميکنم،بگم؟؟نه نميگم زشته

حالا چون اصرار ميکنيد ميگم

ما اينجا اينترنت نداريم،يعنی چون مقيم دائم نيستيم و شايد ماکسيمم ۶ ماه يکبار اون هم به مدت ۱ هفته بیایم و بریم دیدیم صرف نمیکنه که اینترنت بگیریم واسه اینجا ...تازه اگر هم صرف ميکرد،مطمئنم که از طرف مقامات بالا( مامان و بابا) اجازه صادر نميشد چون اونجوری من رو بايد به زور از خونه ميبردن بيرون ...خلاصه،قبلاً هر وقت ميخواستيم بريم بيرون لب تاپ رو با خودم ميبردم که هر وقت تونستم به کمک اين وايرلس های عزيز يه دلی از عذا در بيارم

حالا توی آپارتمانمون يه همسايه عزيزتر از جان داريم که دستش درد نکنه وايرلس دارند و بساط ما براهه،فقط و فقط يه بدی داره،،ميدونين چيه؟ اين اينترنت فقط توی آشپزخونه خط ميده اون هم بغل اجاق گاز!!! حالا متوجه شديد من از کجا و در چه شرايطی دارم آپ ميکنم

تازه همه خوابند،مهمونای عزيز هم اينجا توی اطاق پذيرايی سمفونی خورناسه مينوازند و گوش اينجانب رو به عبارت مؤدبانه سالاد فرمودند

اما جدا از شوخی تو آشپزخونه کار کردن با اينترنت خيلی حال ميده،همه چيز دم دسته،انواع و اقسام خوراکی ها

راستی من ميخواستم از فرودگاه آپ کنم،حتی متنش رو هم نوشتم و تا خواستم پست کنم اينترنتم قطع شد و باطری لب تاپم هم ته کشيد،به همين خاطر اونی که نوشتم رو ميذارم اينجا هر کی دوست داشت بخونه(هنوز نميدونم چجوری بايد بذارم اينجا،بعداً ميذارم ...چه ضایع شدم)

از ادامه سفرم هم هيچ چی نگم بهتره از اينکه توی هواپيمای بعدی چی بهم گذشت!!!

من هيچ وقت کنار پنجره نميشينم،بخاطر همون دلايلی که گفتم(البته اگه خونده باشيد)اما اين دفعه کنار پنجره افتادم،صندلی کناريم خالی بود اما چون ميخواستم حد و مرزم رو با سرنشين همسايه حفظ کنم مجبور شدم همونجا سر جام بشينم،و چون ايشون عادت داشتند هر ۱۰دقيقه يکبار از پنجره نگاهی به آسمان بيکران بندازند مجبور شدم پرده رو نکشم و شاهد همه رعد و برقهای زيبا و چشم نواز ! باشم، و چون يکبار شنيده بودم که ساعقه به موتور هواپيمايی صدمه رسونده بوده! هر ۵ دقيقه يکبار بنده از پنجره موتور رو چک ميکردم(يکی نيست بگه آخه تو چی سرت ميشه؟؟)خلاصه يک ساعت انقدر هواپيما تکون خورد که من شخصاً اشهدم رو خوندم

اما از حق نگذريم يه سری مناظر ديدم که تا به حال به عمرم نديده بودم

عظمت آسمون و ستاره های درخشان پشت ابرا !!!

يه احساس خاصی بهم دست داده بود

وقتی بالای ابرا بوديم و سکوت بود و نگاه خيره ماه و درخشش ستاره ها

همش ميگفتم کجايی خدا جونم؟؟

بله،،،مسافرت رفتن اين دردسرا رو هم داره،،،اما نميدونم چرا من هنوز پام نرسيده به مجارستان واسه سفر بعدی برنامه ريزی ميکنم؟؟؟

من ديگه برم تا کسی بيدار نشده به سالم بودنم شک کنه

 

يادداشتک: الان رفتم اينا رو کپی کنم توی پرشين بلاگ ،ديدم يه پيغامی داد،ميگه :

چرا بهترين سايت سرويس دهنده وبلاگ ايران به دليل امنيت کم بايد هک شود؟

اين حرفا رو توی مملکتی ميزنيد که امنيت نداره؟دلتون خوشه،،،ما چيمون امنيت داره که سايت سرويس دهنده وبلاگيمون داشته باشه!!!!!!!!!!

من وبلاگم رو ميخوام

+ نوشته شده در  جمعه 21 بهمن1384ساعت 0:47  توسط نازلی  | 



تــــــــــــــــــــــــــموم شــــــــــــــــــــــــــــــــد

ديگه فعلاً از شب بيدار موندنا خبری نيست، از کتابخونه رفتنا ،از با اساتيد جر و بحث کردنا،از غر زدنا و ناله کردنا،از دلشوره داشتنا،از حرص و جوش خوردنا،از هر چيزی از اين قبيل چيزا فعلاً ديگه خبری نيست

ميتونم به جرات بگم که اين ترم بدترين و سخت ترين ترمی بود که در طول تحصيلم داشتم...هر چی که بود گذشت،با جون کندن گذشت

امروز آخرين امتحانم رو دادم،قيافه ام ديدنی بود،واقعاً حالم خراب شده بود اما به خير گذشت

از الان به فکر ترم ديگه امراستش هر ترم که ميگذره با خودمون ميگيم که ترم ديگه بهتر درس ميخونيم اما از خدا که پنهون نيست از شما چه پنهون همش در حد حرفه نه عمل!!!

اما ترم جديد و البته آخر ميخوام به همه حرفايی که زدم عمل کنم،ميخوام واسه يه بار هم که شده تو عمرم با برنامه جلو برم،،،حالا ديگه ببينيد و تعريف کنيد

فردا خيلی کار دارم،اول يه سر بايد برم دانشگاه واسه تحويل آخرين پروژه بعدش هم برم دنبال بليط ،بعد يه کمی خريد کنم ،چون تو اين يک ماه و خورده اي هيچ چی نخريدم،از لباس گرفته تا کفش! (يه کفش همون اول زمستون که مامان اينجا بود گرفتم و همش با اون اينور اونور رفتم...من بر عکس خيلی از خانومای ديگه اصلاً حوصله خريد اينجور چيزا رو ندارم مخصوصاً خريد کفش اما از خريد ۳ چيز در زندگی خيلی لذت ميبرم...يک :لوازم آرايش که واقعاً لذت بخشه...دو: زيور آلات و بدليجات که در اين مورد خستگی ناپذيرم و سه: لوازم تحرير که متاسفانه تو ترکم چون از بس خودکار و مداد و دفتر و غيره دارم که نميدونم چجوری سر به نيستشون کنم ) بعد از خريد هم که بايد بيام چمدون ببندم و آماده بشم واسه سفر طاقت فرسا!!!

ميگم طاقت فرسا چون قراره اينجانب به مدت هفت ساعت و نيم در فرودگاه ترکيه علاف باشميعنی بدتر از اينم ميشه؟آخه تنهايی چيکار کنم من اين هفت ساعت و نيم رو

هم حوصله ام سر ميره هم با اين همه خستگی کلافه ميشم،اونجا هم که نميشه خوابيد ... فقط خدا کنه اينترنت وايرلس داشته باشه،حداقل شايد به هوای اينترنت بتونم يه ۳-۴ ساعت سرم رو گرم کنم

 *****

امروز مرجان عزيز اين لينک رو واسم فرستاده بود که با ديدنش واقعاً ......کم آوردم ،نميدونم که چی بگم

با اينکه پدرم توی خانواده مذهبی بزرگ شدند اما خوشحالم از اينکه هيچ وقت اين اعتقادات فوق مذهبی!!! رو به خانوادمون انتقال ندادند

خدا رو قبول دارم اما هيچ وقت نميتونم قبول کنم که مادر و پدری با دست خودشون به فرزندشون لطمه بزنند اون هم به خاطر اعتقاداتی که خودشون قبول دارند

واقعاً اينه اون اسلامی که ازش حرف ميزنند؟واقعاً چرا،،،چرا عادت کرديم که از گذشتگانمون چشم و گوش بسته و بدون فکر تبعيت کنيم؟

.......................................

خيلی حرفا بود که ميخواستم بگم،اما نميخوام به اعتقادات کسی توهين کنم،اگر چه فکر ميکنم هيچ کدوم از کسانی که اينجا رو ميخونند از اين دسته آدما نيستند....

انقدر اين عکس ها اعصابم رو بهم ريخت که ديگه نميدونم چی مينويسم

يادداشتک ها:

~~۱~~

احتمالاً دبی به اينترنت دسترسی داشته باشم،پس خيال نکنيد که از دست من راحت شديد البته چون مهمون هم داريم،شايد فقط شبا بتونم از دستشون فرار کنم و به اينجا پناه بيارم

البته اگه مادر گرام مثل پارسال امر نفرمايند که زود بخواب صبح زود بيدار بشو کار داريم!!! خدا به خير بگذرونه باز من دچار کم خوابی خواهم شد

~~۲~~

اين وبلاگ کوچولو به وبلاگ هام اضافه شد

هنوز نميدونم که تا کی اونجا هم مينويسم،اما نوشته های اونجا با اينجا فرق داره

~~۳~~

يه تشکر هم بهتون بدهکارم

حضورتون بيشتر از اون چيزی که فکر کنيد کمکم کرد که اين دوران رو پشت سر بذارم

ممنونم از اينکه همراهم بوديد و تحملم کرديد

~~۴~~

و ديگه اينکه من رو نديديد حلالم کنيد

ديشب نميدونم چرا در اوج درس خوندن همش به دلم افتاده بود يه بلايی سرم ميآد

حالا کی و کجا نميدونم

اول که توقع داشتم قبل از امتحان يه چيزيم بشه،اما حالا که نشد ،شايد اين مسافرت يه حکمتی داشته باشه

نميدونم،شايد هم خل شدم و فقط يه تلقين باشه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1384ساعت 0:52  توسط نازلی  | 



آنچه گذشت...

هنوز وقتش نشده که از ته دل بگم آخيــــــــــــــــــــــــــــــش ،بالاخره(ديدی مونا جون درست نوشتمش)تموم شد

واقعاً تو اين مدت چی بهم گذشت...ديروز تازه خودم فهميدم که چقدر داغونم(يه تعمير اساسی احتياج دارم)

قرار بود واسه حسن ختام ،۲ تا امتحان رو روز سه شنبه (ديروز) بدم و خلاص ( به ياد فر-ايزدی جون)

روز دوشنبه حالم خيلی بد بود،نميدونستم کدوم يکی امتحان رو بايد بخونم،وقتی يکيش رو هم ميخوندم فکرم پيش اون يکی بود،ديگه گفتم تا شب يکيش رو تموم ميکنم،شب تا صبح هم اون يکيش رو!!!

قبلاً خيلی راحت ميتونستم شب تا صبح بيدار بمونم اما الان ديگه نميتونم و اين خيلی بده

اون شب هم بنده تا صبح چرت زدم،حتی گاهی هم برای جلوگيری از چرت زنی،ميامدم وبلاگ گردی!اما به محض اينکه دوباره ميرفتم سر درسم خوابم ميبرد،خلاصه که يهو به خودم اومدم ديدم ساعت ۶:۳۰ صبحه و من تقريباً هيچ چی نخوندم،گفتم به نصيحت دوستان گوش بدم و يه کمی تغلب آماده کنم،اما انقدر حالم بد بود و فکرم خسته بود که تغلب هم نتونستم بنویسم،با اين اوصاف قرار بود ۲ تا امتحان هم بدم!

تنها راهی که به فکرم رسيد اين بود که بشينم يه ذره آبغوره بگيرم

امتحان اولی ۳ ساعت بود،من که ديدم آب از سرم گذشته،ديگه واسه چی اين همه بشينم،اميدی به پاس شدنم نداشتم واسه همين زود ورقه رو دادم که مثلاً برم امتحان بعدی رو دوره کنم!

بعد از کلی خرخونی مجدد و اميد فراوان،رفتيم سر کلاس دیدیم استاد ميگه چون واسه اين امتحان امضاء نکرديد واستون سؤال نياوردم! و ما رو مثل اين بچه تنبلا جلوی کلاس سر پا نگه داشت...از همينجا خون اينجانب شروع به قل قل کرد،من حرص ميخوردم و بچه ها سعی ميکردن آرومم کنند،بعد دلش واسمون سوخت رفته واسمون سؤال آورده(بعد از ۱۵دقيقه،اون هم تو امتحانی که کلاً ۱ ساعته)،اما هنوز کامل عقده اش رو خالی نکرده بود،واسه همين دونه دونه ما ها رو به فاصله های يه متری از هم نشوند

آخر امتحان بهش ميگم من ميخوام دوباره امتحان بدم،ميگه ما کلاس خالی نداريم !!!ميگم از رئيسمون نامه ميآرم،ميگه اگه رئيسمون تونست کلاس خالی پيدا کنه،سؤال طرح کنه،وقت منو خالی کنه من ازتون امتحان ميگيرم

شما باشين به اين آدم چی ميگين؟من که فقط بد و بيراه تونستم بگم.....با کلی گريه و زاری

هر چی خواستم جلوی خودم رو بگيرم نشد،به مدت نيم ساعت بنده جلوی جمع کثيری از دوستان عمليات آبغوره گيری راه انداختم،بعدش هم رفتم پيش اون استاد امتحان اولی که مثلاً نمره ام رو بگيرم،بهش ميگم زحمت نکش،نميخواد ورقه ام رو صحيح کنی،ميدونم قبول نميشم،که اونجا هم اشک مبارک بنده خودنمايی فرمودند،استاد طفلکی هول شد،گفت چيکار کنم برات؟؟؟گفتم تو کاری نبايد بکنی خودم بايد يه کاری کنم!!!کم مونده بود بغلم کنه دلداريم بده

خلاصه که امروز دوباره امتحان دادم،پس فردا هم اگه اون استاد بداخلاقه اطاق خالی گير بياره ازمون امتحان میگيره

بعدش هم خلاص ،يعنی حتی اگه اوستادا هم بخوان ازم امتحان بگيرن!! من امتحان بده نيستم دیگــــــــــــــــــــــــــــه

به اينجام رسيده.....(نمیبینید کهشکلکش رو بايد سفارش بدم بسازن،لازمه)

و اما تعطيلات...

از يه ماه پيش برنامه ريخته بودم که تعطيلات بين ترم بيام(برم) ايران و بعدش هم يه سر دبی

خيلی کارها داشتم که قرار بود بيام ايران انجام بدم...اول از همه قرار بود بيام ديدن دوستان عزيزم،بعدش هم قرار بود که به سلامتی بعد از ۲سال بنده يه دستی به اين بينی مبارک بکشم که با وضعيت اين امتحانا،از تعطيلاتم فقط ۱۲ روز باقی موند اون هم با کنسل کردن هفته اول ترم جديد

واسه همين مجبورم که فعلاً دور سفر به ايران رو خط بکشم و به همون دبی رضایت بدم که در اين زمينه خيلی از دوستان ازم شاکی هستند و يه جورايی به خونم تشنه اند!!من از همينجا از همشون پوزش ميطلبم،اگه خدا عمر بده تابستون خدمت ميرسيم و ديداری تازه ميکنيم(چرا آخرش اينجوری شد!؟)

در مورد پست قبلی و احتمالات دوستان بايد بگم که من هنوز عاشق نشدم! نميدونم چرا،اما اکثر دوستان از اين نوشته و چه بسا نوشته های قبليم اين برداشت رو داشتن

هميشه به اين فکر ميکردم که وبلاگ من يه فرقی با اکثر وبلاگای همسن و سالام داره و اون اينه که اکثر دخترا تو سن و سال من از عشقشون مينويسند اما من نه! يعنی تا به امروز هيچ کدوم از نوشته های وبلاگم مربوط به عشق نداشته ام نبوده،و اگه ميبينيد بعضی وقتا يه چيزی مثل پست قبلی مينويسم،بدونيد که از فشار زندگی و غربت و درساست که دارم مينالم

برای عاشق شدن عجله اي ندارم،منتظر اون عشق واقعی و ابدی ميمونم و اگه يه روزی بهش رسيدم خيلی مستقيم تر از اين حرفا در موردش مينويسم

 

و در آخر اينکه هنوز دلم ميخواد بنويسم،اما از صبح تا حالا سر درد شديدی گرفتم که تا حالا خودم رو به اميد يه خواب شيرين بعد از آپ! نگه داشتم،مثلاً ۳ ساعته که به اين امر مهم( آپ کردن) مشغولم..

من برم بخوابم که فردا باز هم مراسم شب زنده داری داريم

 

******************************************************

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت 21:10  توسط نازلی  | 



اومدم بگم..........................

هيچ چی ولش کن ... بهتره همچنان دهنم بسته باشه

هيـــــــــــــــــــــچ غلطی نکردم اما خسته شدم...

لعنت به بغضم که هيچ جوری نمی تونم قورتش بدم

لعنت به اشکام که هيچ بهونه ای نمی تونه حضورشون رو موجه کنه

........................................................................................................

 

 

 نميخواستم تولدت رو با اين حالم تبريک بگم اما حالم دست خودم نيست

آبجی يايا جونم تولدت مبـــــــــــــارک

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1384ساعت 15:18  توسط نازلی  | 



سلام

گفتم اين سيل مشتاقان رو منتظر نذارم،واسه همين اومدم يه آپی کرده باشم،البته اگه آخراش خوابم نبره و نوشته هام وسط هوا و زمين نمونه!

همه عالم و آدم امتحاناشون تموم شد غير از من فلک زده ...نميدونم چه طلسمی شده اين ترم،يک ماه ميشه که هی ميگم امتحان دارم امتحان دارم،اونوقت همه امتحانا افتاد (انداختمشون) واسه اين هفته آخر

تا حالا فقط يه نمره گرفتم( اونم با زور چنگ و دندون!) يه پروژه و امتحان هم دادم که جوابش رو امروز ميدن

و تا دلتون بخواد هنوز امتحان و پروژه دارم،آخرين روز دوره امتحانات(سه شنبه ) هم دو تا امتحان بسيار سرنوشت ساز دارم هيچ چی بدتر از اين نيست که ثانيه آخر امتحان بدی

همه چيز قاطی پاتی شده،اين درسا خواب و خوراک واسمون نذاشتن،همين يه ربع پيش احساس گرسنگی کرديم گفتيم يه غذايی(غذا که ميگم فکرتون از سوسيس اونور تر نره هااا) درست کنيم بخوريم.آخرين لقمه رو که خوردم

به يايا ميگم ديگه درس خوندن بسه بريم بخوابيم،ميگه زوده هنوز،بعد نگاه ساعت کرده ديده ساعت ۲ نصفه شبه!!!

حالا با شکم پر (پر از سوسيس) کی ميتونه بخوابه؟

***

از پشت دوربين ،همکارانم( يايا) بهم اشاره ميکنند که دير وقته پاشو برو بخواب

مثلاً فردا صبح زود ميخوام باز برم کتابخونه،ديگه شبيه کتابخونه شدم

بقيه پست رو يادداشتک واری ميريم جلو،الان اصلاً مغزم کشش نداره،نميتونم مطالب رو جمع بندی کنم

~~۱~~

امروز که يه کمی واسه خودم داشتم غر غر ميکردم اين عکس رو که ديدم به خودم گفتم از موی سپيدش خجالت بکش  

(مکان عکس: کتابخونه عمومی که شنبه ها مهمون اونجاييم)

~~۲~~

به موسيقی خيلی علاقه دارم،هم نواختنش هم گوش دادنش!

قبلاً يه چيزايی ميزدم،اينجا که اومدم تصميم گرفتم گيتار بزنم

يه ۱۰-۱۵ جلسه هم کلاس رفتم،رسيدم به جايی که استاد عزيز پاشون رو کردند تو يه کفش که بايد بخونی و بزنی

من خوانندگی رو هم خيلی دوست دارم(نه اینکه صدام خیلی خوبه) شايد بشه گفت بيشتر از نواختن ساز...امّا واسم سخت بود که جلوی اون (يکی از بچه های دانشگاه بود) بزنم زير آواز،هی هر دفعه ميگفتم از جلسه بعد ميخونم،اما باز ....

آخرين بار واسه تنبيه گفت که بايد شعر يه توپ دارم قلقليه رو بخونی،ازم امضاء هم گرفت که يعنی قول دادی بخونی

زدم زير قولم و نخوندم...تا اينکه ۱-۲ جلسه با بهانه های مختلف کلاس رو کنسل کرد و گيتار من از اون روز به بعد در حال خاک خوردنه!!!

الان حاضرم بخونم،اما احساس ميکنم بايد از اول شروع کنم و خيلی وقت گيره،از يه طرف هم اين حس نواختن ولم نميکنه

يه مشکل کوچولو خنده دار(البته واسه من خنده دار نيست) هم وابستگی زياد به ناخن های محترم ميباشد

موندم ساز رو بچسبم يا ناخنام رو ، کاش ميشد با ناخنای بلند هم گيتار زد

در اين زمينه هم اون دفعه اين پيرمرد رو ديدم،باز به خودم گفتم خجالت بکش

~~۳~~

دلم لک زده واسه يه وبلاگ خوندن درست و حسابی

هر جا ميرم هل هلکی بايد متن رو بخونم و برم

وبلاگاتون رو ميخونم(اکثرشون رو) فقط فعلاً منو از امر کامنت گذاشتن معاف کنيد

 

من برم که ديگه الان دوباره گرسنه ام بشه سوسيس نداريم

امیدوارم پست بعدیم یه پست شاد باشه

 

**************************************************

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 5:43  توسط نازلی  | 




فرم عضویت
نام شما :
نام کاربری :
ایمیل :
کلمه عبور :
تکرار کلمه عبور :
Powered By :JustPersian
نام کاربری :
کلمه عبور :
Powered By :JustPersian