تو کتابخونه نشستم،ديگه حوصله درس خوندن ندارم،گفتم يه چيزی بنويسم،شايد وقتی رفتم خونه بذارم تو وبلاگ بيچاره ام
!!!
صبح مثلاً زود اومدم کتابخونه که تا ساعت ۱۲ درس بخونم برم يه امتحان بدم
،امتحانی که بچه ها ميگن اگه چيزی جواب ندی ،استاد بهت ۴ ميده!!!
داشتم ميخوندم يهو يکی از دوستام زنگ زد گفت فلان چيز رو هم بخون،ديدم ديگه وقتی نمونده،منم گفتم امتحان نميدم،حالا هر چی دوستان گفتن بابا برو،اين استاد خيلی خوب و مهربونه،بهت ۴ یا ۵ميده،کو گوش شنوام
؟؟؟ خلاصه که اين امتحان هم افتاد واسه هفته ديگه!!!
هفته اي به نام هفته مرگ
!!! ما هر ترم يدونه از اين هفته ها داريم
(
الان تشريف آوردم خونهبرنامه به اين ترتيب ميباشد
سه شنبه ۳ عدد امتحان،فکر نکنيد از اين امتحانای آسونی که استاد ۴ ميده هاااا...اصلاً
يکيش بايد سقف خونه ديزاين(یا همون
design ) کنيم و حدود ۲۰-۳۰ تا جزئيات سقف و ديوار حفظ کنيم
يکيش هم بايد کارخونه و رختکن کارگرا رو ديزاين
کنيم (کارمون ببين به کجا کشيده
يکی ديگه اش هم تقريباً ۱۰۰ صفحه جزوه هست که تا حالا نگاه هم بهش ننداختم
اين از سه شنبه![]()
پنجشنبه هم يه امتحان محاسباتی در مورد آهن هست که احتمالاً اون رو هم بذارم واسه بعداً
!!!جمعه هم يه پروژه بسيار مهم رو بايد تحويل بديم،از اون پروژه ها که اگه مورد
قبول استاد عزيز قرار نگيره يعنی اينکه بايد يه سال ديگه مهمون مجاری های عزيز باشيمهمه اون امتحانايی که گفتم يه طرف،اين پروژه هم يه طرف،ترم پيش يه چيزی مشابه اين اما کم اهميت تر داشتيم که روز تحویلش من در حال سکته کردن بودم
ديگه اين يکی رو خدا به خير بگذرونه
به هر حال ضرر نداره که،از الان ميگم،اگه بدی از ما ديدين حلالمون کنيد![]()
حالا با اين اوضاع دارم مريض هم ميشم!!! اگر چه حقمه![]()
جريان از اين قراره که،از اونجايی که من خيلی گرمايی هستم معمولاً توی اين هوای سرد يه لباس تابستونی ميپوشم با يه کاپشن،که البته کاپشن فقط بعضی از وقتا مورد استفاده قرار ميگيره و معمولاً
فقط دستم ميگيرم که يه وقت يکی فکر نکنه از فقره که اينجوری اومدم بيرون!!!پريروز برادر عزيز لطف کردن و گفتن تا دانشگاه ميرسونتم ،من هم بسی خوشحال که ديگه از نگاه چپ چپ
اين و اون راحت شدمحالا گفتيم اشکال نداره موقع برگشت تاکسی ميگيرم...ظهر که شد ديدم ميشه سرما رو
تحمل کرد اما گشنگی رو خيراون روز به خير گذشت،اما از ديروز گلو درد گريبان گيرم شده
، حوصله قرص خوردن هم ندارم
يه چند تا يادداشتک هم ميگم و بعد ميرم،نگيد که چرا اينجوری مينويسی،چرا يهو وسط حرفت ميگی برم
من الان قاطم،همش فکرم پيش امتحان و پروژه و ايناست![]()
~~۱~~
وقتی شنيدم وبلاگتون رو حذف کرديد واقعاً شوکه شدم![]()
شما که خودت هميشه به هممون ميگفتی اگه ديگه ننويسی من هم نمينويسم،پس چرا خودت....؟؟؟
حتماً مجبور شديد که اينکار رو بکنيد،اما لطفاً اگه ميشه دوباره يدونه " يکی مثل همه " بسازيد جای خالی رو پر کنيد![]()
منتظريم
~~۲~~
جديداً ايرانی های درس خون زياد شدن![]()
تقريباً از ۱۵-۱۶ نفری که تو کتابخونه هستند ۷-۸ تاشون ايرانی هستند،نميدونم چرا من از اين موضوع
انقدر ذوق ميکنماز وقايع ديگه کتابخونه اينکه اون روز يه دختر و پسر اومدن کتابخونه،يه راست رفتن سر يه ميز نشستن و
بدون اينکه حتی کتشون رو در بيارن يا اينکه کيفشون رو از روی دوششون بر دارن اينجوری گرفتن خوابيدننميدونم اينا خونه نداشتند که اومدن اينجا خوابيدن! طفلکی هــــــــــــــــــــــا ![]()
اين زيکی هم هميشه در تصويره البته دستش![]()
اون آقاهه هم که سرش تو تصويره اسمش رو گذاشتم سشوار
...ديگه خودتون ميدونيد چرا
لازم به توضيح نيست...يه موقع نکنه وبلاگ خوان باشه
؟؟اگه اينجا رو ببينه من آبروم ميره![]()
ما ارادت داريم به شما
، فقط چون اسم شريف رو نميدونيم مجبوريم به خدا
~~۳~~
از اين دستگاه ها ديديد که پول ميندازيد مثلاً نوشابه ميندازه بيرون
يا از اينا که بعضی وقتا شکلات ميندازه بيرون
يا،،،يا يه مدلش هست که گل ميندازه بيرون![]()
اين مدليش رو چی؟؟؟ديده بوديد
؟آخه کتاب رو آدم اينجوری ميخره
؟؟؟؟
شايد من نديد بديدم،نميدونم والا![]()
~~۴~~
به خدا اينو الان يادم افتاد،بگم ميرم![]()
حدس دوستان درست بود،پست پايين مربوط به رفتن مامان ميشد و اون چند روزی که من همش گريه ميکردم![]()
من هميشه احساساتم رو همونجوری که هست مينويسم،نوشته ام رو چندين بار خوندم،بهتون حق ميدم
اگه بهم بگيد لــــــــــــــــــــــوساما باور کنيد توی بد شرايطی بودم و کم و بيش هنوز هم هستم
من وقتی يکی پيشم باشه سريع به بودنش عادت ميکنم،مخصوصاً اگه اون شخص رو تا حد
پرستش دوست داشته باشم،مامان و بابا از اون دسته از اشخاص هستند واسمکما اينکه بايد جای خالی مامان و دلگرمی هاش رو واسه برادر و خواهرم پر کنم
واسه همين گفتم خودم هيچ
.....نگران يکی هستم...
واسه حصن ختام جلسه (هميشه اين رو با ترديد می نويسم...اين دفعه هم اشتباه نوشتم..منظورم همون حسن ختام بود
) : ما خودمون رو فعلاً با اینا گرم می کنیم
ما رفتيم،باشد که برگرديم![]()
انقدر جات اينجا خاليه که نمی تونی تصورش رو بکنی
از ديروز که رفتی يه بغض لعنتی تو گلوم اسير شده ... هر چقدر اشک ميريزم بی فايده ست
از ديروز همه چيز عوض شده ،اون زندگی که بهش عادتمون دادی ديگه نيست
تو فرودگاه اينجا که بودی بهت زنگ زدم،خواستی اشکات رو ازم پنهون کنی
گفتی سرما خوردی...ميدونستم بهم دروغ ميگی
توی فرودگاه ترکيه بهم زنگ زدی...همون موقع بود که بعد از ۴ ساعت ،باز داشتم گريه ميکردم
صدام رو که شنيدی،بهم گفتی چرا صدات اينجوريه؟گفتی گريه کردی؟
گفتم نه،سرما خوردم!! اما ميدونم که باور نکردی
الان ايرانی..بهت زنگ زدم،،،باز همون حرفا،باز همون بغض و باز همون گريه های
بـــــی صدا
...بهت گفتم خوشحالی؟
گفتی چی فکر ميکنی؟؟؟
و من اصلاً توان فکر کردن نداشتم و ندارم
!!!بهم گفتی تو فرودگاه پشيمون شدی از اينکه داری ميری
گفتی اگه بارت رو تحويل نداده بودی بر ميگشتی
کاش بر ميگشتی...........
کاش تو اين شرايط تنهام نميذاشتی
ميفهمی که چی ميگم،ميدونی که کدوم شرايط رو ميگم
کسی خبر از دل من نداره...
من خودم هيــــــچ
نگران يکـی هستم .. یکــی که احتیاج به دلگرمی داره .. یکــی که باید کمکش کنم
اون هم به تنهایـــــی
اون هم با این حال پریشون خودم
فقط همين رو ميتونم بگم...هميــــن
خدايا تنــهام نذار،،،کمکم کـــن
**************************
تازه ديشب فهميدم که خيلی نوشته های قبليم گنگ بود!!!چرا همه ازم پرسيدن چرا؟حتی زيکی بهم ديروز گفت اين چيه نوشتی؟بهم گفت چرا ديگه نميخوای بنويسی؟![]()
چرا با اين نوشته هام دوستای گلم رو نگران کردم
؟خودم هم نميدونم،تقصير قلمم بود نه من(ديواری کوتاه تر از اون پيدا نکردم)،من فقط نوشتم که فعلاً نيستم!گفتم فکرم پيش شماهاست اما فعلاً خودم نيستم
يعنی بايد که نباشم!!!
تو شرايط بدی هستم، مامان و بابا هفته ديگه از پيشمون ميرن،دلم از همين الان گرفته
،ديشب صدای خندشون سکوت هميشگی خونه مون رو شکسته بود،اما هفته ديگه باز سکوت همخونمون ميشه
دلم گرفت.......
گاهی احساس ميکنم يکنواختی هم خوبه!!!درسته که زندگيمون خالي از بودن بود!!!،اما به اين وضع عادت کرده بودم،يه جورايی به دلتنگی عادت کردم،باهاش بيشتر کنار ميام تا اينکه يه مدتِ خيلی کوتاه زندگی رنگی جای زندگی سياه سفيدم رو بگيره و تا ميام بهش عادت کنم از پيشم بره
***
دلايلم واسه تعطيلی موقت اينجا ۲ چيز بود،اول از همه اينکه به درسام بيشتر برسم،دوم اينکه مامان همچنان با نت اومدن من مشکل دارند..هفته پيش سعی کردم کمتر بنويسم،کامنت کم ميذاشتم،چت نميکردم،اميل نميزدم و....... اما باز هم حواسش به من بود! ميگفت که هر روز ميشينی پای کامپيوتر مطالب جديدی که نوشتند ميخونی
!!!ديگه واقعاً نميدونستم چی کار کنم که راضی باشن،وقتی هم گفتم اينجا تعطيل باز هم هيچ فرقی نکرد،همون چند باری که اومدم کامنتام رو بخونم همه چيز رو بهم زد
، توی بد شرايطی گير کردم
مامان حق دارن،من مثل قبل درس نميخونم،نميدونم چرا؟در طول اين ۴ سال تحصيلی ۲ سال دانشجوی ممتاز بودم(تعريف از خودم نباشه
) اون ۲ سال ديگه هم با اينکه مثل قبل نبودم اما باز هم جزء دانشجوهای خوب بودم(باز هم تعريف نباشه
)و حالا ازم انتظار دارن که دانشجوی ممتاز باشم! يعنی مامان و بابا به اين باور هستند که من تواناييش رو دارم،و چون ميبينند که مثل قبل واسه ممتاز شدن تلاش نميکنم ناراحت هستند
اما نميتونم،نميدونم چرا؟خيلی چيزا توی دانشگاه ديدم که ديگه ممتاز شدن واسم معنا نداره!!! اما قبول دارم که بيشتر از اون چيزی که به فکر نمره بالا باشم باید به فکر معلومات بيشتر باشم
انشالا از ترم آينده![]()
راستی از همتون بابت نظراتتون در مورد دوستی ممنونم،يکی از دوستان هم مزاح کردن و گفتند که نکنه اون چيزی که تو سرت افتاده و بيرون نميری شور يا.......باشه![]()
بايد عرض کنم که اون چيزی که افتاده تو سرم رو نچشيدم هنوز
که ببينم شوره يا نه اما مطمئناً شوهر نيست![]()
زندگی ِ بی شوهر لذتی داره که حالا حالا ها از دستش نخواهم داد مگر در يک حالت و اون هم وجود يک عشق پاک و واقعیه![]()
حالا که تا اينجا اومدم اينم بگم و برم
سال نو خيلی خوش گذشت،جای همگی واقعاً خالی بود
با يه سری از دوستان قرار گذاشتيم که با هم باشيم،جشن توی يه خيابون توريستی برگذار شد
گروه ما هم تبديل شده بود به گروه بوقی!!!نفری يه دونه بوق دستشون گرفته بودند و مخ ملت رو به عبارتی سالاد فرمودند
،من هم از اونجايی که تحمل دلدرد بعد از بوق زنی! رو نداشتم تصميم گرفتم که از تارهای صوتيم کمک بگيرم
و هر از چندی يک نيمچه جيغی ميزدم![]()
موقع تحويل سال هم که نصف گروه رو گم کرديم و بقيه مون هم وسط جمعيت به عبارتی له شديم! اگه دست خودم بود هيچ وقت اون وسط نميرفتم،اما حيف که بزرگان سرپرستی گروه رو به عهده گرفته بودند و جای اعتراضی نبود![]()
من اصلاً نفهميدم کی سال تحويل شد!!!فقط ديدم يهو بارون گرفت اون هم بارون با طعم شامپاين
!!!خلاصه که هرچی شامپاين بود رو سر ما خالی کردن و موهای افشون شدمون به طرز بسيار زيبايی به سرمون چسبيد
!!!
بعدش هم که دوباره نصف ديگه گروه پيدا شد و تازه يادشون افتاد که نرقصيدن
کشون کشون مارو بردن اون جلو ملو ها
(این کلمه دیگه از کجا اومد
) که کمی ورزش از نوع ورجه وورجه انجام بدن
من هم که شانس آوردم دستم بند بود،يه دستم موبايلم بود که هی از ملت هميشه در صحنه عکس و مدرک جمع ميکردم![]()
و يه دست ديگه ام هم حلوا!!!(مامان برای بچه های حلوا دوست در اين شب مبارک حلوا پخته بودن،که همونجا واسه زنگ تفريح بهشون دادم بخورن که انرژی بگيرن واسه ادامه برنامه
)
اگه بگم دو/پنجم افرادی که اونجا بودن ايرانی بودن باور ميکنيد؟تا چشم کار ميکرد ايرانی بود هر چی هم من داد و هوار کردم که يه آهنگ ايرونی بذارن گوش ندادن
خلاصه که ساعت دو صبح ديگه گروه ورزشکاران عزیز کمی!!! خسته شدن و رضايت دادن که ميدون رو برای تازه نفس ها خالی کنند![]()
حالا رسيدن به خونه هم واسه خودش داستان جدايی داره
!! وسايل نقليه که تعطيل بودن،تاکسی هم خالی گير نميامد! من و زيکی هم مونده بوديم تو خيابون ..که ديگه يه اتوبوس گير آورديم و تا نزديکای خونمون ما رو برد
از اونجا هم يه کمی! پياده روی کرديم،اون هم زير بارون ،روی برف و يخ
،ساعت ۳:۳۰ صبح !!!و به صورت موش آبکشيده رسيديم منزل![]()
بعد از بجا آوردن مراسم پاچه خاری از مادر عزيز
مثلاً رفتيم بخوابيم!!!
تا يکی دو ساعت هنوز احساس سرما ميکردم،تارههای صوتی عزيز هم که حسابی دردشون گرفته بود
،اما با همه اينا خيلی خوش گذشت و البته تجربه خوبی هم بود
سال ديگه نميدونم کجا خواهم بود!تنها يا ....
اما هر جا که باشم هيچ وقت اين روزها رو فراموش نميکنم
اينم يه آپ طولانی!!! اميدوارم که ديگه نگرانتون نکرده باشم
من بر ميگردم،اما نميدونم کی،فعلاً چون مامان و بابا هستند به احترامشون نميام
دوست دارم با دلی راضی و شاد از پيشمون برن![]()
بعد از رفتنشون دلم ميخواد که بيام اما تشويقم کنيد که نيام
،اين سر بالايی ۳ هفته ديگه ميرسه به سرپايينی...با وجود شماها اميدم واسه بالا رفتن بيشتر ميشه![]()
*مونای عزیزم به راهنمايی ها و نظراتتون احتياج داره،ممنون ميشم اگه کمکش کنيد
*فرايزدی گلم ،اميدوارم مدت باقی مونده از سفرت بهت خوش بگذره و با دلی شاد و لبی خندون برگردی پيشمون
*چند بار اسم تک تکتون رو نوشتم
اما نتونستم ادامه بدم،فقط همين رو بگم که دوستتون دارم و براتون آرزوی سلامتی ميکنم
اینو لطفاً ببینید![]()
![]()
يه چيزی افتاده تو سرم و بيرون نميره
نميدونم چرا!!!
اما همش دنبال جايگاه خودم هستم
جايگاه دوستيم...
اينکه از دوستی من،از رفتارم چه برداشتی ميکنيد؟
کاش همه روراست بوديم،تعارف رو ميذاشتيم کنار و هر چی تو دلمون بود به همديگه ميگفتيم
من دلم از اين گفتن های بی تعارف ميخواد،،هست؟
***
شيب سربالايی داره روز به روز تند و تند تر ميشه
دلم به سرازيری بعدش خوشه
فکرم پيش شماست!!!(باورش سخته اما حقيقته)
اما خودم نيستم
فعلاً نيستم....بر میگردم
ميدونم اين شعر واستون تکراريه
اما *مرغ---دريايی* از همين شعر و حقيقتش بود که مرغ دريايی شد
اگر این مرغ دریایی فقط رفتن رو میشناسه
دلیلش بیوفایی نیست
سکوتش پر ز احساسه
فقط رفتن
فقط رفتن میتونه سهم من باشه
فقط دل بستن و کندن میتونه مال من باشه
«خداحافظ...»
آپ امروز ،آپ قبل از خوابه!
خدا پدر و مادر سازنده اين اينترنت های وايرلس رو بيامرزه
قبلاً اينترنتمون ای-دی-اس-ال
(نميدونم چرا اينجا نميشه درست انگليسی نوشت
!!!)بود و يه لب تاپ بيشتر نداشتيم،اما حالا يه دستگاه گرفتيم که ميشه با چند تا کامپيوتر به اينترنت وصل شد،يه لب تاپ هم واسه يايا(آبجی اينجانب) فرستاده شده که ديگه ترافيک کامپيوتری نداشته باشيم![]()
ديگه فکر کنم همين دو کلوم حرفی هم که با هم ميزديم نزنيم،اون روز يکيمون از اين ور اطاق به اون يکی اون ور اطاق پی-ام ميداد![]()
چند روز پيش هم من و مامان همزمان داشتيم با نت کار ميکرديم،بعد از چند دقيقه ،رفتم آی-ديم رو چک کنم ديدم آف دارم،حدس ميزنيد از کی
؟؟؟بله درسته از مادر گرام
حالا هفته ديگه که بابا جون هم تشريف آوردن ديدن داره
،امان از دست اين تکنولوژی که همه رو مسموم کرده
از تکنولوژی که بگذريم ميرسيم به علمولوژی
!!!ما همچنان در تعطيلات به سر ميبريم و هر روز ميگم از فردا بايد شروع کنم درس خوندن اما ....به خدا همه چی به آدم کوفت ميشه با اين امتحانا
،من يکی که هيچ چی از اين تعطيلاتم نفهميدم،هر لحظه فکر درس و امتحانم،با اينکه هيچ چی هم نميخونم
،اما همين فکرش عذاب آوره
چند روز پيش با دوستان بعد از قرنی رفته بوديم بيرون مثلاً خوش گذرونی،البته خوش گذشت اما همش احساس میکردم باید برم خونه درس بخونم
يه ناهار دسته جمعی خورديم و بعدش مثلاً رفتيم بگرديم،کجا؟توی پاساژ
!پيش يه فالگير هم رفتيم،من به فال اعتقاد نداشتم،يعنی هيچ وقت پيش نيامده بود که فال بگيرم،واسه همين به درستيش شک داشتم،اون روز هم اصلاً تصميم فال گرفتن نداشتم،اما وقتی که فال بچه ها رو ديدم باورم نميشد
همش درست در اومده بود!!!فال خودم چون بيشتر در مورد آينده بود قبولش واسم سخته تا موقع اي که آينده از راه برسه
،در مورد گذشته م هم هر چی که گفت تقريباً درست بود،اما ميشد شک کرد که اين چيزای گفته شده يه حدس يا يکی از هنر های فالگيراست،اما همينش هم خيلی کمکم کرد
حالا اگه بشه هر چند وقت يک بار ميريم پيشش ببينيم زندگی دست کيه
،اگر هم فال خواستيد شماره حساب ميدم مبلغ رو واريز کنيد به حسابم واستون فال بگيرم![]()
*****
توی اين چند روز تعطيلی زياد نشستم پای کامپيوتر و زياد وبلاگ خونی کردم
،واسه همين مامان حساس شده
امروز گفتم ميخوام نقشه بکشم،ميدونند که بين نقشه کشی به وبلاگا ناخنک ميزنم
يه دو سه بار اومدن از پيشم رد بشن يه نگاه به منيتورم انداختن،اين صفحه های وبلاگا هم يا رنگي هستن يا شکلک دارن،واسه همين از فاصله دور هم ميشه متوجه شد که اين صفحه ها پلان ساختمون نيست![]()
بعد از چند بار که ديدن دارم وبلاگ ميخونم ،باهام حرف که ميزدن به جای اينکه بگن " نازلی" ميگفتن " مرغ دريايی"
!!!انقدر خنده ام ميگرفت
که نميتونستم از خودم دفاع کنم(چه دفاعی؟؟؟خوب حق بوده،داشتم وبلاگ ميخوندم ديگه
) يا اينکه ديروز يه چيزی ازم پرسيدن،در حين وبلاگ خونی بودم متوجه نشدم چی گفتن
گفتم : چی؟
گفتن: با شما نبودم با مرغ دريايی بودم
....
من: ![]()
![]()
نميدونم چرا،اما به نظر مامان خيلی چيزای مهمتری تو زندگيم هست که بايد به وبلاگ نوشتن و خوندن ترجيحشون بدم،اما به نظر من اصلاً اينطوری نيست!!!
من خيلی چيزا از اينجا ياد گرفتم،از لغات فارسی و استفاده درستشون گرفته تا درس زندگی
وبلاگای مختلفی رو ميخونم که از شادی ،از غم،از بيماری و از درد نوشته اند و همه اينا بهم کمک ميکنه که راه درست زندگی کردن رو ياد بگيرم...اينجوری احساس ميکنم که توی جامعه هستم و غم و شادی مردم رو لمس ميکنم
نميدونم تا کی ميتونم در مقابل مخالفت ديگران با وبلاگ نويسی
بجنگم
نميدونم تا کی بايد وبلاگم رو از يه عده پنهون کنم،واقعاً اينکار واسم سخته![]()
از وبلاگم فقط چند نفری از دوستام باخبر هستند و مامان و بابا و يايا
برادرم هم فکر کنم خودش به تازگی اينجا رو کشف کرده
(البته مطمئن نيستم،اگه اينجا رو ميخونی يه ندايی بده به ما
) ،وبلاگ قبليم رو ميخوند،اما چون مخالف نوشه هام بود آدرس اينجا رو بهش ندادم
آدرس اينجا رو به خيلی ها ندادم،فقط به خاطر اينکه نميخوام کسی با نوشتنم مخالفت کنه
اميدوارم لذت نوشتن رو هيچ کسی ازم نگيره،گاهی وقتا چشام رو ميبندم و خودم رو ميبينم که موهام سفيد شده و يه صفحه بنفش توی منيتور جلوی روم بازه که توش نوشته
*مرغ---دریایی*
يادداشتک های عکسی :
~~۱~~
کريسمس همگی مبارک![]()
اينم درخت کريسمس ما که تقريباً فکر کنم ۱۲ متر بلنديش باشه که اصلاً به پای اين نميرسه
~~۲~~
آبجو در کنار غذای ايرانی
اينم يکی ديگه از هنرهای عکاسی من![]()
~~۳~~
اين ماهی های عجيب غريب رو ديديد؟
من برم به زور بخوابم وگرنه هی این پست طولانی تر میشه![]()
مــــــــمــــــــنــــــونــــــــــم
اول از مونای عزيزم
که ميدونه چقدر دوستش دارم
دوم از همه دوستانی که با ميل و رغبت واسم کامنت گذاشتن![]()
لازمه که يه توضيح کوتاه در مورد پست دیروز بدم
راستيتش يه مدت بود که احساس ميکردم اکثر کامنتهايی که واسم گذاشته ميشه از روی اجبار و يا از روی عادته![]()
و اين مسئله منو ناراحت ميکرد،اينکه واقعاً کامنت هايی که از روی اجبار گذاشته ميشه اصلاً به دل نمي نشينه و هم اينکه از اين موضوع ناراحت بودم که چرا نوشته هام ،ديگران رو مجبور به انجام کاری ميکنه که دوست ندارن
يه عذاب وجدان همراه با کمی دلخوری واسم به وجود اومده بود،که تصميم گرفتم با بستن کامنت دونی اينجا هر دو رو از بين ببرم![]()
که الان متوجه شدم با اين کارم يه سری از دوستان رو دلخور کردم،که اصلاً تصورش رو هم نميکردم![]()
وقتی شب اومدم خونه و مثل هميشه اول از همه اومدم سراغ وبلاگم،با يه کامنت دونی باز و پر از کامنت مواجه شدم![]()
و حدسم با ديدن اين کامنت از دوست گلم مونا
:
دست به کامنت دونی بزنی من ميدونم و توهاااااااااااااااااا...پدرم در اومد تا هکت کردم :دی
به يقين تبديل شد
کامنت ها رو که خوندم،نشون ميدادند که موضوع به همينجا ختم نميشه
اول باورم نشد،اما وقتی به تک تک وبلاگايی که لينکشون اينجاست سر زدم ، ديدم که همه اونا يه کامنت مشترک دارند !!!
من واقعاً نميدونم چی بايد بگم
،اگر چه يه عده از دوستان از اين کامنت ناراحت شدند(که من ازشون شخصاً معذرت ميخوام) اما فقط به اين موضوع فکر کنيد و دلم ميخواد که احساستون رو بهم بگيد
يه دوستی که مشغول درس خوندن و جنگيدن با کنکوره
يه دوستی که کانکت شدن به نت خيلی واسش آسون نيست
يه دوستی که توی اين شرايط وقت خيلی واسش ارزش داره
يه دوستی که...................![]()
با همه اين مشکلات يه همچين کاری رو واسم کرد
به همه وبلاگايی که لينکشون کردم سر زد و واسشون کامنت گذاشت
يه دوستی که همه اينکارا رو کرد که فقط بهم بفهمونه يه دوست واقعيه،يه دوستی که اين روزا خيلی کميابه و من اون رو دارم![]()
مونا جونم،دوستی تو بهم خيلی وقته ثابت شده،خيلی وقتـــــــــــــه
اما تو بهم بگو من چه جوری بهت ثابت کنم
چه جوری ثابت کنم که خيلی واسم عزيزی
که خيلی مهربونی و خيلی دوستت دارم![]()
ازت ممنونم به خاطر اين همه لطفی که بهم داری![]()
ازت ممنونم که تنهام نذاشتی و ازت ممنونم که با اينکارت بهم ثابت کردی که خيلی از دوستای ديگه هم هستند که در کنارم هستند![]()
از همتون ممنونم،،،بخاطر بودنتون
بخاطر اين همه لطفی که بهم داريد
واجب شد بگم که مونا اصلا هک کردن رو بلد نیست و این موضوع فقط یه شوخی بوده.....انقدر مونا قابل اعتماده که پسورد وبلاگم رو در اختیارش گذاشتم و اصلا هک کردنی در کار نبوده
لطفا اگر کسی هنوز دلخوره باید بگم مقصر اصلی منم نه مونا
پوزش من رو بپذیرید

کل بازدیدها: