اين روزای خاص ميشن يه بهونه واسه سر زدن به آرشيو نوشته هام
امروز رفتم سراغ شب يلدای پارسال
همونطوری که پارسال هم گفتم ما زياد از اين رسم و رسومات نداشتيم و نداريم
از شب يلدا و آجيل و هندونه و غيره اش گرفته الی آخر...
پيش خودمون بمونه
،خيلی دلم ميخواد واسه يه بار هم شده شب يلدا رو تجربه کنم
دور هم جمع بشيم،بگيم و بخنديم...فال حافظ،آجيل،هندونه و انار ...
فعلاً شرط اول رو که نداريم،دور هم جمع بودن![]()
داداشم خونه خودشه،من و مامان و خواهرم هم اينجا،بابا هم تنها اونجا!!!
بابا امشب زنگ زد،گفت : شب يلداتون مبارک باشه!!!
شب يلدای همه شما هم مبارک باشه![]()

یه مدتیه احساس میکنم کسی با میل و رغبت اینحا کامنت نمی ذاره
کامنت دونی رو بستم که خیالتون راحت باشه![]()
سلام
من باز هم اومدم،اما زود ميرم
هم اينکه توی دوران امتحانا هستم و بايد بيشتر وقتم رو صرف درس خوندن بکنم!هم اينکه دوستان بسياری بخاطر طولانی بودن پستهام اعتراض کردند من هم از اين به بعد تصميم گرفتم خيلی خلاصه تر آپ کنم!(بر خلاف ميل خودم!)
حاضرم همه ترم امتحان و پروژه داشته باشيم،امّا آخر ترم راحت باشيم!نميدونم چرا انقدر آخر ترم واسم استرس ميآره
و بيشتر اين استرس مال روزای قبل از امتحانه،يعنی به محض اينکه روز موعود ميرسه،انگار نه انگار که قبلش استرس داشتم و با خيال راحت ميرم سر جلسه
البته به شرطی که اون استرسهای گذشته ،به کنسل کردن امتحان مجبورم نکرده باشه و جلسه امتحانی در کار باشه!!!مثلاً در طول هفته گذشته ۲ تا امتحان داشتم که هر دو رو کنسل کردم
،حتی يکيش رو خونده بودم و درست شب امتحان تصميم گرفتم که امتحان ندم
خلاصه که همه چيز قاطی شده،خدا به خير بگذرونه معلوم نيست تا آخر اين دوران چه بلايی سر من و اعصاب گرامی خواهد اومد
يه چيز ديگه هم که ميخواستم بگم اينه که اين مدت نميتونم به همه دوستان سر بزنم يعنی مجبورم که فعلاً بيشتر به درسم برسم
،بعد از امتحانا و شروع ترم جديد! جبران ميکنم
اينم از پست امروز ما
فقط يادداشتک هاش مونده
~~۱~~
اينم عکس اون پروژه هايی که حرفش بود،البته فقط قسمتيش!!!که به لطف مامان جون کار سريع تر انجام شد![]()
با اينجور چيزا آدم دلش ميخواد هی پروژه بکشه![]()
~~۲~~
اگر چه عروسکند،امّا خيلی نازن!!!
به نظرم يکی از خوشگلترين دکورای کريسمس امساله
~~۳~~
بدون شرح!!! (يا به عبارتی کم آوردم)
~~۴~~
اینجا هم به روز!!! شد
اينم آپ کوتاه
اگه باز هم زياد بود بگيد کمش کنم![]()
هی ميخوام آپ کنم نميشه
،حالا هم که اومدم آپ کنم گوشام اشغاله!!!ديگه خودتون ميدونيد وقتی آدم گوشاش يه چيز بشنوه و دستاش يه چيز ديگه بنويسه،چی ميشه
خلاصه اگه آپ يه ذره عجيب،غريب و کج و کوله بود بدونيد جريان چيه![]()
headphone(قابل توجه زيکی
)گذاشتم بلکه با صدای رضا صادقی بتونم تمرکز کنم،هر چند که هر از گاهی اين حس کنجکاوی قلقلکم ميده که ببينم بيرون از هدفون چه خبره و چيا گفته ميشه![]()
تازه همزمان با زيکی اختلاط هم ميکنم،نه اينکه ما هم ديگه رو کم ميبينيم،حالا تو چت هم همديگه رو ول نميکنيم![]()
اين از اين،ديگه اينکه تقريباً يه هفته از اومدن مادر گرامی
ميگذره،روز قبل از اومدن مامان باز هم یه روز به ياد موندنی بود،مثل هميشه![]()
اون روز قرار بود وقتی يايا اومد شروع کنيم به خونه تميز کردن،امّا وقتی ساعت۸ شب نهارمون !! رو خورديم ديگه نميتونستم چشمام رو باز نگه دارم،ساعت ۱۱ بيدار شدم و با هزار درد سر بلند شدم که به کارام برسم
تاحالا تجربه اين رو داشتم که از خواب ناز بيدار بشم و درس بخونم امّا اين جوريش رو ديگه نه
،که از خواب بيدار بشم و شروع کنم به نظافت خونه !!! خلاصه کارمون که تموم شد ساعت ۳ صبح بود!!!جارو و پارو رو گذاشتيم واسه صبح!!!ساعت ۴ صبح خوابيدم که ۶ بيدار شم بقيه کارا رو بکنم و برم استقبال مامان خانوم![]()
حالا بماند که خواب مونديم و چجوری قضيه رو ماست مالی کرديم
هر چند که با همه اين کارا،خونه اون چيزی نبود که مامان انتظارش رو داشت،اما از قبلش خيلی بهتر بود،جوری که وقتی با مامان برگشتم خونه،خيلی محيط واسم تازگی داشت
،حالا هم که بيشتر از هميشه واسم تازگی داره![]()
محيط خونمون شده مثل خونه های ايرانی،به قول زيکی ،مامانم که ميآد اينجا همه چيز سر و سامون ميگيره...هر چند که به زودی اين محيط بر ميگرده!!!و امان از اون روز
،تا ميام عادت کنم به شرايط موجود سريع عوض ميشه و آدم رو ميذاره تو خماری!!!
دوران،دوران شيرين امتحاناست و با وجود مامان و توصيه های ايمنيشون نميتونم زياد حضور نتی!!! داشته باشم
يعنی يه جورايی توفيق اجباريه واسه درس خوندن
،البته تا باشه از اين توفيقا![]()
انگار نه انگار که من پس فردا امتحان دارم،حالا مامان حواسشون نيست من که حواسم هست...برم دیگه البته بعد از یادداشتک
من يادداشتک ننويسم شبم روز نميشه
~~۱~~
اميدوارم همه فرشته های کوچولويی
که زندگی با وجودشون رنگی ميشه هميشه سالم و سرحال باشند
پبل خوشگل و تو دل برو،سينای شيرين زبون که خيلی مهربونه،منگولک بانمک که دل همه دخترا رو برده،البرز شيطون با اون چشمای خوشگلش،ورونيکای خوشگل با اون چشمای آبی رنگ نازش،آرتا و شادمهر شيرين زبون که هيچ وقت حرفاشون يادم نميره،رز با نمک که هميشه عکسش رو که ميبينم دلم ظعف ميره ،ياسمن مهربون ،يلدا کوچولو که امروز تازه متولد شده،و همه اون فرشته هايی که هنوز وارد اين دنيا نشده به وجود پاکشون ميشه پی برد
اميدوارم که هميشه سالم باشيد![]()
و بدونيد که با وجود شماهاست که زندگی واسه مادر و پدرا معنا پيدا ميکنه
~~۲~~
من خودم کنکور رو زياد جدی نگرفتم به دو دليل،اول اينکه هدفم هنوز نامشخص بود،و ديگه اينکه از طرف خانواده نه تنها برای قبولی بهم فشار نياوردن بلکه چون ميترسيدن بچه شون از درس خوندن زياد از دست بره!!!بهم گفتن زياد سخت نگير
،فوقش قبول نشدی سال ديگه
من هم که منتظر همچين حرفی بودم
،درس خوندن رو بوسيدم گذاشتم کنار![]()
امّا اطرافم،افرادی رو که واسه کنکور خيلی تلاش کردند زياد ديدم،همچنين افرادی رو که به اون چيزی که ميخواستن نرسيدن و مجبور شدن رشته اي رو برای ادامه تحصيل انتخاب کنند که اصلاً علاقه اي به اون رشته نداشتند...واسه همين ميدونم که چرا کنکور قبول شدن جزء بزرگترين دغدغه های خيلی از جوونای مملکتمونه
کاری از دستم ساخته نيست،خيلی دلم ميخواست ميتونستم شرايطی به وجود بيارم که اينجوری عمر جوونا پشت درهای دانشگاه حدر نره،امّا....فقط ميتونم دعا کنم،واسه همه اونايی که تلاش ميکنند و از خيلی چيزها ميگذرند تا به هدفشون برسند
واسه همه اونايی که امسال کنکور دارند
واسه مونا جونم
که ميدونم وقتش کمه و نميتونه زياد بهم سر بزنه اما میدونه که همیشه به یادشم![]()
واسه آقا احسان که فعلاً زياد نميتونه آپ کنه
واسه مريم خانوم گل
واسه همه کنکوريها
اميدوارم که خبر قبوليتون رو بشنويم![]()
~~۳~~
يه چند تا سؤال دوستان ازم پرسيده بودند که تا امروز هر بار ميخواستم مطرح کنم يادم ميرفت(پير شدم ديگه
)
دخترک عزيز ازم در مورد شهريه رشته IT در مقطع دکترا سؤال کرده بودی
راستش من دنبالش بودم و تنها مشکل اين بود که هنوز نتونستم مستقيم برم و از مسئولمون بپرسم و چون از چند تا از دوستان پرسيدم و جوابشون با هم تفاوت داشت،يه مقدار شک داشتم و دارم
اما بهتره همون ماکسيمم رو در نظر بگيريم که ترمی ۴۰۰۰ يورو هست
***
آقا محمد،ازم در مورد وضعيت و قيمت داروها و به طور کل شرايط پزشکی اينجا سؤال کرده بوديد
راستيتش من هيچ تخصصی در اين زمينه ندارم،اما با چند تا پزشک ايرانی که اينجا کار ميکنند آشنا هستم بهتره سؤالتون رو دقيق مطرح کنيد که من دقيقاً همون رو ازشون بپرسم،چون ميدونيد که من رشته تحصيليم هيچ جوری با رشته پزشکی در ارتباط نيست،شرمنده
***
صدفی خانوم،ازم در مورد شرايط تحصيل اينجا سؤال کرده بوديد،ممنون ميشم به پست " چهارشنبه ۲۰ مهر " مراجعه کنيد،چون من همه چيز رو اونجا مفصل توضيح دادم و فکر کنم توضيح مجدد از حوصله ديگران خارج باشه
~~۴~~
هيچ دقت کرديد تازگی ها ،يادداشتک هام از پست هام پر برکت تره!!!!
من نميدونم چرا موقع يادداشتک نويسی تازه چونم گرم ميشه![]()
واسه تنبيه خودم هم که شده اين دفعه از عکس خبری نيست،تا ديگه من باشم پر چونگی نکنم![]()
سلام(آقا محمد ديدين يادم نرفته!!!)
تولد من هم بالاخره(قابل توجه مونا جون
) بعد از ۵ روز تموم شد،اميدوارم که بهتون خوش گذشته باشه
هر سال تولدم با سال قبل فرق داره و امسال يکی از بهترين ها بود
پارسال يه کيک خريديم و با يايا و داداشم نشستيم پشت کامپيوتر و آنلاين با حضور مامان و بابا پشت صفحه مونيتور تولدم رو جشن گرفتیم،هر چند که همش پر بغض بود
امسال همه چيز يه رنگ و بوی خاصی داشت
اينکه ديدم دوستام به يادم بودند بهترين هديه تولدم بود و از همتون ممنونم
مخصوصاً از ونوس عزيز که با حرفای قشنگش دلم رو پر از شادی کرد و روز تولدم با دسته گل خوشگلی که روش اسم ونوس نوشته شده بود سوپرايزم کرد
مونا جون که منو با دعوت دوستانش به اينجا شرمنده خودش و دوستان کرد و اميل خوشگلش چشمام رو اشکی کرد
از زيکی عزيز که يه هديه ارزشمند و بجا بهم داد و خوشحالم از اينکه اونقدر به هم نزديک هستيم که از خواسته های همديگه خبر داشته باشيم
هديه مامان و بابا هم واسم خيلی ارزشمنده و خودشون ميدونند که چقدر دوستشون دارم
باز هم از همه دوستانی که تولدم رو تبريک گفتند تشکر ميکنم،اميدوارم که بتونم محبتتون رو جبران کنم
خوب ديگه از مبحث تولد خارج بشيم بريم سر اصل مطلب
وقتی دير به دير آپ ميکنم همه چی تو ذهنم قاطی پاتی ميشه
،مخصوصاً که ديگه آخر ترمه و من توی اين مدت ديگه اون نازلی قبل نيستم و همش دلم شور ميزنه
،حالا کاش وقتی شور ميزد ،روی ميزان درس خوندنم تأثير ميذاشت
،امّا افسوس
حالا من اينجوری ميگم يه موقع خدای نکرده فکر نکنيد خيلی اوضاع درسيم خرابه ها نه
،امّا خوب بايد از اين بهتر باشم،مامان هميشه بهم ميگه تو ميتونی،يعنی اين وضع ،وقتيه که تو درس نميخونی پس اگه بخونی ديگه چی ميشه!!!اما امان از اين بی حوصلگی که دست از سر مو دار من بر نميداره
مثلاً يه پروژه داشتيم که بايد ۲-۳ هفته پيش تحويل ميداديم،استاد اين پروژه يه آقا پسر خيلی مهربونه
که از اون اول که مياد سر کلاس الی آخر لبخند رو لباشه...خلاصه اينکه ما يه هفته بعد از روز تحويل پروژه با دست خالی رفتيم ديديم گويا خبری نيست و استاد عين خيالش نيست،اين شد که هفته بعد هم باز اينجانب دست خالی رفتم خدمتشون
،امّا خواستم مثلاً شيرين عسل بشم،گفتم
?Can I submit my project next week
ميتونم پروژه ام رو هفته ديگه تحويل بدم؟(گردن کمی متمايل با زاويه 86 درجه!)
استاد:
What do you mean by submit?The submission was 2 weeks ago,what can i ???say
منظورت از تحويل دادن چيه
؟قرار بود 2 هفته پيش تحويل بديد
!!!من چی ميتونم بگم؟؟؟
(اين ترجمم منو کشته
)
منم فقط لبخند زدم
،يعنی اصلاً خودت رو ناراحت نکن هفته ديگه پروژه ام رو ميارم و اما هفته بعدش........................
چيه؟
چرا اونجوری نگام ميکنيد خوب نشد ديگه
،نميدونم اين پروژه چرا نميتونه از من دل بکنه بره ،حالا تازه فکر کنم هفته ديگه پروژه دومش رو هم بايد تحويل بديم،چه شود
!!!!!
تازه امروز يکی از بچه های کلاس(که ماهی يه دفعه ميبينيمش ،همونی که نی نی دار شده بهونه داره واسه درس نخوندن
)منو ديده ميگه شنيدم پروژه ات رو تحويل ندادی
(اين خنده های اون بود) گفتم نه،تو از کجا ميدونی،همه جا پيچيده که...؟!گفت من هم به هوای تو ندادم
،گفتم خوب نازلی نداده پس هنوز وقت داريم
حالا خوبه استاده يه شبه اخلاقش تغيير کنه و ماها جميعاً بمونيم وسط هوا و زمين
... اما واقعاً خدا پدر و مادر هر چی استاد اينجوريه بيامرزه و انشالا که هميشه همينقدر مهربون باشند
حالا فکر کنم از فردا برنامه درسيم مرتب بشه چون يه مهمون عزيز
داره واسمون مياد
مهمون عزيزمون کسی نيست غير از مادرم
خلی دلم واسش تنگ شده و احساس ميکنم که تو اين شرايط خيلی ميتونه کمکم کنه،چند روز پيش که بهم زنگ زده بود که مطمئن بشه اومدنش توی اين شرايط درسته يا نه!!!(آخه توی دوران امتحانات اعصاب آدم ضعيف ميشه
و از کوچکترين چيزی ناراحت ميشه)اما وقتی گفتم بيا،من بهت احتياج دارم....ديگه چيزی نگفت،البته پرسيد چرا؟چی شده؟که يکمی از شرايط روحيم و اتفاقاتی که چند وقت پيش واسم افتاده بود بهش گفتم....اينو خوب ميدونم که خيلی حضورش آرومم ميکنه
* زيکی جان ميدونم تو هم منتظر مامان و بابایی،باور کن همه اينا رو وقتی داشتم مينوشتم به فکرت بودم..
دعا ميکنم که هر چه زودتر ويزاشون بياد و خانواده کوچيکتون باز دور هم جمع بشين
حالا از همه اينا بگذريم ميدونيد که وقته چيه؟خوب معلومه
وقت تميز کردن چندين ماه تلاش بی وقفه من و يايا خانومه،شانس آوردم که مامان از خير سوپرايز کردن ما و بيخبر اومدنشون گذشت وگرنه آبروی چندين و چندسالمون بر باد فنا ميرفت
،،خوب زندگی دانشجويی يعنی همين ديگه(چه توجيح خوبی
،اوايل مامان اصلاً اينو قبول نداشت،اما اين دفعه اون بود که با اين حرفش از کمی
ريخت و پاش بودن خونه دلداريم ميداد
)
حالا هم منتظر يايا خانومم
هستم که تشريف بيارن با هم دست بکار بشيم
با اين حساب فکر کنم تا صبح طول بکشه
با چند تا يادداشتک عکسی
پست امروز رو به پايان ميرسونيم(مدل اين مجری های تلويزيون حرف زدم)
~~۱~~
خيلی وقته از اينا عکس گرفتم يادم ميره اينجا بذارم
حالشون که خوبه خدا رو شکر فقط ما کمر درد گرفتيم
،از بس تنگ به اين بزرگی رو برديم تميز کرديم و آورديم که مثلاً اين آقايون و خانوما!!!بهشون بد نگذره ،امّا هنوز ۲ دقيقه نگذشته همه چيز رو کثيف ميکنند

~~۲~~
يايا ميگفت اينا چه عادت بدی دارن که با ته سيگاراشون اين صحنه ها رو به وجود ميآرن
قبلاً شنيده بودم که از قصد سيگاراشون رو روی زمين ميندازن(بدون اينکه مثل ما ايرانيها با پاهاشون خاموشش کنند) که افراد مستضعف بتونند از ته سيگاراشون استفاده کنند
امّا خوب،الحق که منظره زشتيه و اينکه غير از ته سيگار خيلی چيزای ديگه بينشون ديده ميشه!!!
~~۳~~
پريروز صبح وقتی از سر درسم بلند شدم که آماده بشم برم سر جلسه امتحان با اين صحنه روبرو شدم
گفتم بد نيست شما هم يه فيضی ببريد
البته کامپيوتر فقط نقش دی-جی رو بازی ميکرد
،هر چند که چندين بار طاقت نگاه چپ چپش رو نياوردم
و وسوسه ام کرد که يه ذره وبلاگ گردی هم بکنم
~~۴~~
امروز اين بابا نوئل توی پاساژ نشسته بود با چند تا آدم کوتاه قد!
با بچه ها حرف ميزدن و عکس ميگرفتن
پيش خودم گفتم واقعاً چقدر شادی ديگران واسشون مهمه ،مخصوصاً بچه هايی که حتی از ديدن يه بابا نوئل چشماشون برق شادی ميزنه
~~۵~~
يعنی ايشون واسه همسايه های اون پنجره هم چيزی تو کيسه اش داره؟

اين يکی چه مجهزه
،اين تفلک پارسال هم همينجوری اينجا گير کرده بود تکون نميخورد
بقيه اش باشه واسه بعداً
منو ول کنيد از مورچه هم عکس ميگيرم ميذارم اينجا
يا شايد هم اونجا 
*الان بی.بی.سی ايران رو نشون داد،سقوط هواپيما...گريه های يه مادر...خنده های يه جوون...سر درد گرفتم
تولد"*" مبارک
(اينم به خاطر تو
)
خدايا.....فقط اومدم که بگم ازت ممنونم
به خاطر هر چی که بهم دادی،به خاطر همه چـــــيز
به خاطر بودنم
به خاطر داشتن يه مادر و پدری که در حد پرستش دوستشون دارم
به خاطر تمام شرايط زندگيم
به خاطر داشتن يه نعمت بزرگ
نعمت داشتن دوستای خوب و دوست داشتنيم
ونوس عزيزم که از شنيدن حرفای ديروزت هنوز گيجم،ممنونم از اينکه هميشه تنهايی هام رو با حضورت زيبا کردی
مونای خوشگل خودم که از شنيدن صدات سير نميشدم،ممنونم از اينکه دوستيمون رو با قلب پاکت گرم کردی
علی مهربونم که هميشه با ديدن لب خندونت شاد ميشم،ممنونم از اينکه غم و غصه هام رو با وجودت کمرنگ ميکنی
زيکی خودمون که روزا رو با هم ميگذرونيم،ممنونم از اينکه لحظات رو با خنده هات قشنگ تر ميکنی
حسام گلم که پريروز از شنيدن صدات انقدر ذوق زده شدم که نميدونستم چی بگم،ممنونم از اينکه هميشه به يادمی
اشکان عزيز که اميدوارم مشکلت به زودی حل بشه،ممنونم از اينکه دوست خوبی بودی
مهدی خوبم که هميشه بهم لطف داری،ممنونم ازت
شبنم جونم که اگه نباشی ،احساس ميکنم يه چيزی رو گم کردم،ممنونم از اين حرفا و حضور قشنگت
فرايزدی عسيسم(عزيزم) که سرزنده بودنت تحسين برانگيزه،ممنونم از اينکه منو جزء دوستای خودت ميدونی
بهانه مهربونم که هميشه تصويری از چهره مهربونت جلو چشامه،ممنونم که هستی
علی آقای گل که به گير دادن علاقه زيادی داريد،ممنونم از اينکه با نوشته هاتون خوشحالم ميکنيد
پريا خانومی که ميدونم اينجا رو نميخونه،امّا اگه ازم دلخوری منو ببخش،من دوستيت رو هيچ وقت فراموش نميکنم
آزاده جونم که نميدونم هنوز اينجا رو ميخونه يا نه
آقا حسین خان،ستيغ خانوم همشهری،بهار مهربون، شقايق شکلاتی،منگوله جون،سانازی،مريم گلی،سجاد کم پيدا،شيما خانوم همشهری،مانيا جون،مامان
ورونيکا عزيز،الميرا جون،سانی عزيز،آنا خانومی،ويولت عزيز،آقا داريوش و آقا محمد،احسان،دخترک،مهدی و.... همه کسانی که ممکنه اسمشون از قلم افتاده باشه،ممنونم ازتون
واسه همگی آرزوی سلامتی و موفقيت ميکنم
به اميد روزی که همه بدی ها از دنيا پاک بشه

کامپيوتر رو روشن ميکنم و قبل از حتی خوردن صبحانه
،به وبلاگهاتون سر ميزنم و با چشمهای نيمه بسته
همه نوشته هاتون رو ميخونم!!!)دوماً تا وقتی که هستم چرا جلوی خواسته هام رو بگيرم!!من اينجا نوشتن رو دوست دارم،حتی اگه کسی نوشته هام رو دوست نداشته باشه
و حتی اگه کسی نخونه،پس چرا ننويسم؟
البته هميشه کمی استراحت لازمه و اين مدت به نظرم خوب استراحت کردم ...خلاصه اينکه ما تشريف آورديم
عادت به مرتبی زياد ندارند
(شوخی کردمـــــا
ما اونقدرا هم شلخته نيستيم،امّا خوب جوونيم و زندگی دانشجويه ديگه!!!به قول علی آقا گير نديد
)خلاصه که بعد از تلاش های بسيار من و يايا* کاپشن محترمه پيدا شد،حالا بايد بگردم دنبال شال گردن و دستکشم
که ديگه ديروز نزديک بود گوشام از سرما قنديل(
غنديل؟)ببنده
امروز هم که همه جا سفيد پوش شده
بهش ميگفتم يايا آنوم(يعنی همون يايا خانوم
)
،امّا من باز با آستين کوتاه رفتم دانشگاه!!دست هام انقدر بی حس شده بود که به زور کاپشنم رو تو دستم نگه داشته بودم
،امّا ميدونستم که اگه کاپشنم رو بپوشم گرمم ميشه!!!بگذريم،اگه بخوام از مشکلات گرما سرمای خودم بگم بايد تا آخر زمستون همينجوری بنويسم
،اگه يه موقع زياد گفتم خونسردی خودتون رو حفظ کنيد
،مثل مونا جون
) مدلمون هم ممنون بابت نظراتتون امّا من که چشمم آب نميخوره،پريروز به استاد عزيز ميگيم،کارامون چطور بود؟
ميگه اون برج رو کی درست کرده بود؟
(يه مدل ديگه)گفتيم فلانی(بماند که فلانی قند تو دلش آب شد که اسی از مدل اون خوشش اومده)يه برج طراحی کرده بود که بالاش رستوران بود،همين!
(حالا اگه مدل خودم بود عمرا ميگفتم "همين!"
)...از
ميگه در کل کاراتون خوب بود،هنوز دقيق نگاه نکردم
...هر چند که من باز هم رفتم ديدم کارمون تکه،امّا مطمئنم که نمره خوبی نخواهيم آورد،البته اصلاً مهم نيست،چون مهم اينه که خودمون خوشمون اومد و لذت برديم(استاد هيچ کارست؟!؟
)تازه کلی هم ثواب کرديم،هر کس مدلمون رو ميديد کلی می خنديد
(به مدل خودتون بخنديد
)
)
،و از اونجايی که هر وقت گريه ميکردم مامان ميگفت "مژه هات خيس که ميشه،بلند تر و خوشگل تر ميشه"
فقط گاهی خيسشون ميکردم که همونجوری حالتش ميموند
نميدونم چرا!!اما من علاقه زيادی به آرايش دارم،اکثر موقع ها آرايش می کنم نه بخاطر اينکه زيبا بشم(چون حتی
گاهی وقتا خودم احساس ميکنم صورتم بدون آرايش خوشگل که نه
،امّا قابل تحمل تره!!!)بلکه واقعاً لذت ميبرم،هميشه وقتی يکی حاضر ميشه رو صورتش هنرم(خود تحويلی!
) رو پياده بکنم کلی ذوق ميکنم
،اين تابستون هم که ايران بودم خيلی تلاش کرد،امّا به جايی نرسيدن
....
(محتاج به لوازم آرايش!!!)بياد و اينا رو ببره بلکه از سرم بيافته...چند روز پيش موقع جمع و جور کردن يه سرشماری هم انجام دادم که خودم مخم سوت کشيد
) بودن اعداد واسه خودم هم جالب و عجيب بود،امّا هيچ تقلبی در کار نبوده
باهاتون ارزون حساب ميکنم،البته واسه آقايون دوبل حساب ميکنم
(خوب چيه،مگه آقايون نميتونند آرايش کنند؟!؟)،حداقل اگه معمار خوبی نشديم،آرايشگر خوبی که هستيم!
يادداشتک تک شماره
يکی ديگه از علايق اينجانب عکاسی هست
،البته عکاسی به صورت کيلويی،نه حرفه اي،يعنی از هر چی که ميبينم همينجوری عکس ميگيرم
ديروز کتابخونه که بوديم کلی عکس گرفتم
مثلاً از اين برادران رنگی پوش در حال مطالعه
(زيکی دستت تو کادره!)
»يا از اين بند و بساط نازلی خانوم
(همه چی که واضحه!فقط اون جوراب نی نی
يه ذره گنگه که اونم جوراب موبايلمه!!
)
»اين افراد وبلاگ خوان در آسانسور
(زيکی ،نميدونستم انقدر به وبلاگم علاقه داری که تو آسانسور هم وبلاگ منو ميخونی مهندس
)
» اين نی نی که چشمهاش پر اشکه
و .........(در اين يه مورد من نميتونم چيزی بگم،چون واقعاً تحت تأثير اينجور عکس ها قرار ميگيرم
!!!!!!)
» اينجا معلوم ميشه کی درس ميخونه
!!زيکی نشين عکس نگاه کن،از نازلی ياد بگير ببين داره نقشه ميکشه
»علی آقا فکر ميکردی البرز کوچولو
به اين زودی ها کتابخونه برو بشه
و در آخر هم از اين چراغونی های کوچه مون
البته همچنان نهضت ادامه داره و به همين کوچه ختم نميشه
علاقمندان ميتونند
از امروز بعضی از عکس های هنری
اينجانب رو اينجا مشاهده کنند
*از همه دوستانی که اين مدت هر روز حالم رو ميپرسيدن و بهم سر ميزدن يه دنيا ممنونم
اميدوارم روزی بتونم محبت هاتون رو جبران کنم
لنگه دمپايی(واسه اونايی که خونه هستند) و لنگه کفشاتون(واسه اونايی که بيرون هستند) رو در نياريد
که رفتـــــــــــــــــــــــــــم!!


کل بازدیدها: