تبليغاتX
مرغ دریایی


هوا بس ناجوانمردانه سرد است

ديگه کم کم هوا واسه من هم داره سرد ميشه!!!اگر چه هنوز تو هوای ۵درجه ،لباس تابستونی آستين کوتاه ميپوشم و نگاه های پرسشگر مردم رو با يه لبخند جواب ميدم و خيالشون رو راحت ميکنم که حالم خوبه و فقط دارم از سوز سرمايی که به صورتم ميخوره لذت ميبرم.البته اين لذت تا وقتيه که خورشيد وسط آسمونه،به محض اينکه هوا تاريک ميشه ديگه اون سوز هم لذت بخش نيست...

کاپشنم رو گم کردم!چند روزه مجبورم ژاکت نازکم رو بپوشم

چند روزه سردردای شديد ميگيرم که فکر کنم بخاطر همون سوز لذت بخش صبح و زجر آور شبه...

اين هفته،استاديو ويک(هفته) بود!!!هفته اي که يه سری پروژه بهمون ميدن که بايد انجام بديم و بعدش هم توی نمايشگاه ميذاريمشون و ميگن که به برنده جايزه هم ميدن!

يعنی همه کلاس هامون اين هفته تعطيل بود،پروژه امسالمون يه جورايی گنگ بود،يعنی نميشد خوب فهميد که چی ازمون ميخوان،اسم پروژه هم بود

 "The top of Budapest"

حالا اين تاپ کدوم تاپه خدا ميدونه

ديروز ظهر شروع کرديم به ساختن مدلمون،خيلی خوش گذشت! من عاشق مدل ساختنم،با همه سختی هاش و کثيف کاريهاش،البته اينو ميگم چون مدل رو توی خونه نساختيم ،بيچاره اون خانومای زحمت کشی که کلاس کارمون رو تميز کردند!!مدلمون رو از يونوليت ساختيم،به شکل يه تاپ زنونه،با دو تا تپه،که يکيش اسمش سيتادلاست و اون يکی توی واقعيت وجود نداره امّا توی مدلمون سمبل ساختمون های بلند بود،رودخونه دانوب هم بين اين دو تا تپه بود و يه پل هم رابط اين دو ،بقيه مدل( تاپ) رو با عکس های مختلف پوشونديم...(سرم درد ميکنه،از اين کامل تر نميتونم توضيح بدم،شرمنده،اگه خواستيد عکسش اينجا هست ميتونيد ببينيد)

در کل از کارمون خوشم اومد،مجاری ها معمولاً خيلی وقت و انرژی واسه چنين پروژه هايی ميذارن،امّا معمولاً نميشه فهميد که هدفشون چی بوده،شايد هم ما نميفهميم،نميدونم!!!چند تا عکس از کارهای مجاری ها رو هم اينجا ميذارم،شايد شما متوجه شديد!!!

۱----- ۲  ------ ۳

 ~~~~

ميخواستم اينایی رو که نوشتم پاک کنم....حوصله هيچی رو ندارم

يه مدت فکر کنم نباشم،اينو ميگم که اگه کامنتام رو نديديد فکر نکنيد که فراموشتون کردم،فقط اينکه

خيلی سردمه.........

 

*ممنون از راهنمايی هاتون..يادم رفت اينو توضيح بدم..مشکل من نداشتن لباس گرم نيست،مشکلم اينه که از پوشيدن لباس زياد،گرمم ميشه و از نپوشيدنشون گاهی سردم ميشه و هميشه سردرد ميگيرم...فکر کنم بايد با يکدوم کنار بيام!

*اين هم عکس مدلمون  به صورت عمودی مواظب باشيد خيس نشيد

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 1:1  توسط نازلی  | 



اين مقدمه خيلی بد چيزيه،من نميدونم چجوری شروع کنم،اگه مثل کامنت هام بيام بگم سلام،بعضی ها بهم ميخندند ،نگم سلام هم که نميدونم چجوری شروع کنم

خوب خدا رو شکر شروع کردم تموم شد رفت

مشکلم تقريباً حل شد،يعنی بهتره بگم حل کردمش،تا به حال از اين مشکلات زياد واسم پيش اومده بود اما هيچ وقت تا اين اندازه حل شدنش واسم شيرين نبود،چون هميشه رهاش ميکردم خودش به مرور زمان تموم بشه،تموم که نه، فراموش بشه،امّا اين دفعه نذاشتم که بره جزء فراموش شده ها

و بلاخره ديروز به قولم عمل کردم و يه نقاشی خوشگل کشيدم

شايد نبايد اون پست رو اينجا مينوشتم...نميدونم چيکار کنم،به خودم هميشه ميگم هر وقت توی اين شرايط بودی طرف وبلاگت نيا،اما هميشه به اينجا پناه ميآرم،قبل از اينکه حتی بخوام با کسی صحبت کنم، دلم ميخواد اينجا بنويسم،اما از طرفی هم نميخوام کسی نوشته های اينجوريم رو بخونه صرفاً بخاطر اينکه نميخوام کسی ناراحت بشه(چون حتی فکر ميکنم گاهی وقتا يه نوشته اينجوری ميتونه يه جرقه کوچولو باشه واسه افراد ديگه)خلاصه که سعی ميکنم ديگه اينا رو ننويسم،اگر هم نوشتم يه اخطاريه ميزنم دم در که کسی نياد بخونه

اين موضوع باعث شد که از بحث قبلی خارج بشم،امّا چون واسم خيلی مهمه ميخوام باز هم در موردش بنويسم...ميدونم که شايد واسه بعضی از شماها خسته کننده باشه اما دلم ميخواد به نتيجه اصلی برسم

نظراتتون رو خوندم،خوشحالم که عده اي هستند که هم عقيده ايم

بين دوستان،ونوس عزيز و دوست عزيز ديگه اي نظراتشون رو اميل کردن،که البته هر دو به يک دليل!!!و بايد اينو بگم که نظرات شما هر چقدر هم که طولانی باشه از شنيدنشون خوشحال ميشم،فکر کامنت دونی من هم نباشيد،معمارش کارش رو خوب بلده!!!

ونوس عزيز گفته بود که : بسته به تعريف آدما از دوست و همينطور نوع روابط و ميزان صداقت و تعهد فرد تو تمام ارتباطات اجتماعيش ثبات اين روابط هم متغيره!!لزومی نداره آدم حال يا گذشتشو برای آيندش فدا کنه! فقط کافيه وقتی در حاله يه نيم نگاهی هم به آيندش داشته باشه و به خوب و بدای ادراکی خودش پايبند باشه!در اينصورت وجود روابطش براش احساس گناه ايجاد نميکنه که بخواد با قطعشون روی اونا سرپوش بذاره! مسلما دوستيی که بر اساس معيارهای واقعی و ارزشی بوده باشه ثباتش خيلی بيشتر از اونيه که بخاطر يه سری شايد و اگرها از هم بپاشه و اونقدر توش صداقت و ارزش هست که نيازی به پنهان کردنش نباشه.برای ديگران هم سوء تفاهمی ايجاد نميکنه که خواستار قطعش باشن که البته تا اندازه اي به اطمينان اون ديگران ذينفع هم بستگی داره! اگه اطمينان،اعتدال و صداقت باشه وجود و صحبت درباره ساير روابط سالم و دوستانه هيچ گزکی دست کسی نميده که بخواد باعث ترس يا احتياط شخص بشه و اونو مجبور به قايم موشک بازی کنه!!!

اگه آدم به هر رابطه و معاشرتی که ممکنه فقط برای رفع کسالت و سرگرمی و يا منفعت طلبی موقت بوده باشه نگه دوستی اونوقته که کمرنگ شدن بعضی از روابط رو هم اقتضای همون نوع رابطه ميدونه! چرا که ظرفيت روابط بستگی به نوع اونا داره......ظرفيت دوستی واقعی(که بعيده اين روزا چندان وجود داشته باشه.البته جز تو دوستيای من(آخ که من ميميرم واسه اينهمه خودشيفتگی)و دوستای خيلی خوبم که البته خوبی از خودمه ديگه(عجب خودتحويلی اي!)__به تعهد و پاکی اونه! دوستيای خوب و واقعی شايد بالاجبار و بسته به شرايط جبری( و نه خواست شخصی)نسبت به ساير مشغوليات زندگی حاشيه اي تر بشه يا ديدارها سخت تر،ولی بيرنگ يا محو نميشه!!

بنابر اين فقط کافيه اينو باور کنيم کسی که با ميل و رغبت يه رابطه رو قطع کنه نه دوست بوده نه اون رابطه دوستی! اونوقته که ديگه پذيرفتنش سخت که نيست هيچ بلکه در حد خودش ميتونه خيلی هم مفيد باشه اگه آدم از خوشيها و آموزه های مقطعيش لذت برده و استفاده کرده باشه....و در نهايت با قطع شدن بعضی ( و نه همه ء) روابط__همونجوری که قديميا گفتن__ فقط ميشه گفت: " کلاغه نيومد به باغم، يه گردو اتفاقم...."

شبنم عزيز هم(توی اون يکی وبلاگم ) گفته بود که :

به نظر من این زیاده رویهای بعضیا ( حالا خودمون یا بقیه ) همیشه باعث به وجود آمدن مشکلات میشه . به نظرم این دوستیها خیلی هم در جای خودش و به اندازه خودش خوب و عالیه اما امان از وقتی که توش زیاده روی بشه . میدونی همه در حد یه دوستی بی آلایش بهش نگاه نمیکنن . خیلیا این تعلقات رو کم کم به جاهای دیگه و علاقه شدید میکشونن . اگر خودت با کسی که ازدواج میکنی ببینی که همیشه پای چت با دختر خانمیه که الان چند ساله که باهاش دوست چتیه و شایدم تا حالا اصلا ندیدتش و خیلی باهاش احساس صمیمیت میکنه چه حالی داری؟ فرض کن تازه دوستی از نوع بی آلایشش هم باشه نه از نوع پیشرفته و علاقمندی نوع دیگه ( عاشقی ) ... با این حرف که ازدواج همه آینده ما نیست موافقم اما همه آینده ما رو تحت تاثیر قرار میده . یعنی در قبال همسر آینده یه سری تعهدات داری . در قبال زندگی مشترک که با زندگی مجردی متفاوته تعهد داری . در قبال دوستات که تا اون موقع همیشه باهاشون وقتت رو پر میکردی مسولیت داری و تازه کارت سخت هم میشه که به هیچ کدوم از طرفین بر نخوره که تا فلانی ازدواج کرد خودش رو گرفت . انگار شق القمر کرده و این کاملا نشونه آشکار تفاوت زندگی متاهلی و مجردیه . که مجردا فکر میکنن و انتظار دارن که مثل گذشته باهاشون رفتار بشه در صورتیکه امکان نداره .اگر هم بشه پس بنیان قرص و محکمی خانواده جدید و نوپا نداره . هر شخصی که وارد زندگی آدم میشه تاثیرات خودش رو داره چه برسه به همسر آدم که شریک همه چیزمونه و تا آخر عمر قراره با هم و در کنار هم زندگی رو خوب بگذرونیم . اگر این آدم تاثیری نداشته باشه که دیگه هیچی .

و دوست عزيز،دکتر ناظمی(که وبلاگشون رو به تازگی حذف کردند و نميدونم چرا؟؟چون واقعاً مطالب جالب و مفيدی رو در اختيار خواننده ها ميذاشتند)هم نظراتشون رو واسم فرستادن که چون هنوز ازشون اجازه کتبی نگرفتم،فقط قسمتيش رو اينجا می نويسم و اون اينکه :

.............با اين مقدمه ميخوام اينو بگم هر کس بدونه جايگاهش کجاست؟کدوم رابطه مهمتره و از همه مهمتر اينکه با همسرش صادق و روراست باشه مشکلی پيش نمياد

با همه اينا،ديگه چيز نگفته اي باقی نميمونه که بخوام بگم..فقط اينکه

خوشحالم که دوستيهام هميشه در جايگاه با ارزش خودشون بودند و هستند

خوشحالم که نيازی به پنهان کردن دوستی های پاک و واقعيم ندارم

و اميدوارم روزی،اگر همسری داشتم،مثل مادر و پدرم به دوستی های بی آلايشم ايمان داشته باشه

 

يادداشتک: شماره نداره،فقط همين يدونه يادداشتکه..نزنيد بابا الان ميرمفقط اومدم به شبنم جون و ونوس جون بگم که شماره حسابم رو واستون اميل ميزنم،لطفاً حق و حقوق تايپيستی ما رو هم بپردازيد(البته دروغ چرا!!!کامنت شبنم جون رو کپی کردم..خدا پدر و مادر اونی که کپی -پيست رو ساخت بيامرزه" علی آقا  ميدونه من چی ميگم" )امّا ونوس عزيز شما بايد پرداخت کنی،دستم شکست بابا

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت 14:58  توسط نازلی  | 



خدايا،ميدونم بنده ناشکريم،ميدونم قدر چيزايی که بهم دادی رو ندونستم

اما به حرفام گوش کن

همين يه بار

ميشنوی صدامو؟

اون دلی که با دستای خودم پژمرد رو شاد ميکنی؟؟؟

خدا ،خودت ميدونی من ميپرستمش

ميدونستی؟

 

 حالم خوش نيست

حالم وقتی خوب ميشه که فرشته ام دلش از غم و غصه پاک بشه

خدايا ميشه پاکش کنی؟اون غصه هايی که خودم تو دلش نقاشی کردم و همه غصه هايی که نقاشی شده

دل پاکش بايد پر بشه از نقاشی های خوب

قول ميدم نقاش خوبی بشم

قول ميدم

قول ميدم

قول ميدم

قول ميدم

قول....

....

دلم ميخواد تا صبح گريه کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1384ساعت 14:7  توسط نازلی  | 



دو تا موضوع تو فکرم بود که ميخواستم اونی که سبک تره رو بنويسم يه ذره جو عوض شه،امّا هر چی فکر ميکنم يادم نمياد چی بود،به جاش اونی که سنگين تره يادم مونده..به هر حال که می خواستم يه روز بنويسم،چه امروز چه فردا!!!

يه مدته خيلی به اطرافيان و روابطم فکر ميکنم،امّا هر چی بيشتر فکر ميکنم،بيشتر به نتيجه نميرسم!!!

تو زندگی،يکی از لذت های واقعيم اين بوده(و هست) که دوستای خوب داشته باشم..هميشه از ارتباط با ديگران لذت ميبرم،يه جورايی فکر ميکنم که اگه دوستانم نبودند قادر نبودم لحظه اي زنده باشم

تا به امروز بنا به خيلی از دلايل از دوستانی که داشتم دور شدم،امّا هميشه يادشون هستم و تا جايی که امکان داره باهاشون در ارتباطم،و حتی بعضی وقتا واسه پيدا کردن خيلی از دوستای قديميم تلاش ميکنم،اگر چه ميدونم اين تلاش کاملاً يه طرفه هست

تا به حال جدايی هامون دست خودمون بوده،يعنی اگر من يا اون ميخواستيم،ميتونستيم تا ابدبا هم در ارتباط باشيم!!!امّا چيزی که تازگی ها فکرم رو به خودش مشغول کرده،جدايی هست که جامعه ميخواد بهم بفهمونه دست من نيست...جدايی که ميخواد بگه چه بخوام چه نخوام بايد صورت بگيره!!!

من تا موقع اي که ايران بودم اکثر دوستانم مونث بودند

امّا از وقتی که اينجا اومدم کاملاً بر عکس شده و اکثر دوستانم مذکرند

توی دانشگاهمون تعداد دخترا خيلی کمتر از پسراست

توی کلاسمون از ده نفر،دو نفر دخترند...

بايد بگم که اولين و بزرگترين تجربه من از دوستی با پسرا از همينجا آغاز شد،از وقتی که تنها دختر يه کلاس ۱۵ نفره بودم

قبول دارم که اولش واسم خيلی سخت بود...اينکه بدون تجربه قبلی وارد دنيای پسرا شدم(قبلاً بهش ميگفتم دنيای پسرا،چون نميدونستم که دنياشون با دنيای ماها هيچ فرقی نداره!!!)

شروع سختی بود،،اينکه تمام روز دور و برت پر پسر باشه

اينکه ساعت های بيکاری هم پای پسرا بری وقت گذرونی

اينکه با پسری ساعت ها بشينی و سر مسائل مختلف بحث کنی در صورتی که در طول روز حتی با يدونه دختر هم همصحبت نشی!

بعد از اون وارد دنيای چت شدم،دنيايی که خيلی ها ازش به بدی ياد ميکنند

دنيايی که برادرم بارها سعی کرد منو از اون منع کنه و يه جوری بهم بفهمونه که جای خوبی نيست

دنيايی که منو با دوستای خوبی آشنا کرد

دنيايی که با همه خوبيهاش،فکرم رو به خودش مشغول کرده

چيزی که ازش دلخورم جامعه و قانوناشه

چند روز پيش در مورد اين موضوع با يکی از دوستانم(که در شرف ازدواجه) بحث کردم،امّا به نتيجه نرسيديم

چون نظراتمون متفاوت بود

اين دوست خوبم،عقيده داره که اين دوستی ها يه روزی بايد کمرنگ بشه

عقيده داره که واسه زندگی آينده هر کدوم از ماها اين دوستی ها ميتونه دردسر ساز باشه و فکر ميکنه شايد هيچ وقت نبايد همچين دوستی آغاز ميشد که حالا به سختی بايد کنارش بذاريم

اما من هر چی فکر ميکنم،باز به عقيده ام بيشتر ايمان ميآرم

من اين دوستی ها رو به راحتی به دست نياوردم که بخوام به همين راحتی کنارشون بذارم

من ميگم چرا؟؟چرا همچين دوستی های پاکی بايد از زندگيمون پاک بشه!!!

بخاطر آينده ام؟مگه آينده من چيزی غير از زندگی خوب داشتنه؟خوب من با همين دوستامه که زندگيم خوبه!!!

ازدواج!!همسر آينده ام!!اينا *همه* آينده من نيستند،اينا ميتونند جزئی از آينده ام باشند،امّا نه همش

من چرا بايد رابطه های خوب و پاکی رو بخاطر وجود يه رابطه کاملاً مجزا و مستقل به هم بزنم؟؟اون هم رابطه اي که معلوم نيست باشه يا نه!!!

به اين اميد دارم که فقط من نباشم که اينجوری فکر ميکنم!!!

اگه تو هم اينجوری فکر کنی،اگه اون هم اينجوری فکر کنه

همه چی درست ميشه

من زندگی اکنونم رو به اميد داشتن يه زندگی خوب در آينده خراب نميکنم

زندگی که هيچ نميشه تضمينش کرد

من زندگی حالم رو با داشتن دوستای خوبم تضمين ميکنم

داشتن اوناست که منو به سوی آينده ميبره

***

اون چيزايی که ميخواستم بنويسم نشد!!!يه عالمه حرف تو دلمه،انقدر زياد که از نوشتنشون هم عاجزم!!!

من نميتونم از کسايی که دوستشون دارم به همين راحتی بگذرم

هميـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

اما اگه بدونم نبايد تو زندگيشون باشم

اگه بدونم حضورم باعث دردسرشونه

..............حاضرم نباشم..................

+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1384ساعت 23:1  توسط نازلی  | 



با اينکه ميدونم توی دنيا همه چيز،حتی همه کس در حال تغييره،امّا هيچ وقت نميتونم با اين تغييرات به راحتی کنار بيام،شايد با تغييرات اطراف و محيط راحت تر از تغييرات افراد کنار بيام

يه جورايی واسم سخته که ببينم کسی که تاحالا يه جور ديگه بوده،حالا يه جور ديگه شده!!!رفتار،طرز حرف زدن،طرز برخورد،نگاه کردن،خنديدن،راه رفتن،گوش دادن و..و..و..همش عوض شده

چرا؟يعنی واقعاً تغيير کرده؟يا اونی که قبلاً بوده چيزی جز تظاهر نبوده؟خدا کنه تغيير باشه،با اينکه اون هم واسم سخته!!!امّا بهتر از تظاهره...

اما کاش ما آدما سعی کنیم اگه تغيير ميکنيم،تغييرات خوب و سازنده ای باشه

بگذريم

من الان در تعطيلات به سر ميبرم،يه تعطيلات طولانی که چيزی به پايانش نمونده جمعه صبح ،يه امتحان داشتيم،صبح زود بيدار شدم که خودم رو از قبل زودتر برسونم دانشگاه!!!چون اون دفعه که دير رسيده بودم،جای مورد نظرم(جلوی پنجره) اشغال شده بود و من هم اگه اونجا نشينم حواسم سر جاش نيست.خلاصه که اون روز خودم رو به زور تاکسی و اين مسائل زود رسوندم که ديدم مثل اينکه اين دفعه خدا خيلی دلش به حالم سوخته و از اونجايی که من برای امتحان بسيار آماده بودم،جا تره و استاد نيست!!!و امتحان کنسل...هيچ چی از اين بهتر نميشد،حالا قيافه های بچه ها که يکی يکی با چشمای بسته وارد کلاس ميشدند ديدنی بود،معلوم بود که همه سحر خيزند!!!

 اون روز جمعه،بعد از همين امتحان نداده،تعطيلات ما شروع شد و هنوز هم ادامه داره تا سه شنبه!!يعنی تقريباً ۵ روز تعطيلی که ۳ روزش بقول زيکی باقلوا گذشت

از هفته پيش برنامه ريخته بوديم که ۲ روز بريم اينجا يه خونه بگيريم،البته هوا مناسب آبتنی نبود امّا همينکه دور هم باشيم،خودش خوش ميگذشت،امّا برنامه کنسل شد!!!چيزی که من ازش متنفرم،يعنی اگه قرار باشه جهنم هم برم و کلی واسش برنامه ريخته باشم،ترجيح ميدم کنسل نشه

بعدش هم برنامه يه شهر ديگه رو گذاشتيم که فقط بريم ببينيم و بيايم،که اون هم آقايون مجلس ناز فرمودند که ما نميآيم،به خيال اينکه ما خانوما کم ميآريم...اما ما کم که نياورديم هيچ،زياد هم آورديم!!!

گروهمون تشکيل ميشد از ۵ تا دختر،با اتوبوس راهی سفر شديم،اونم چه اتوبوسی!!!فاصله مسير تقريباً ۱ ساعت و نيم بود و اين اتوبوس تا جايی که جا داشت مسافر سوار کرد،من فکر ميکردم اينجور چيزا اينجا نيست و از ديدن مسافرينی که همه مسير رو ايستاده طی کردند بسی تعجب کردم...خلاصه بعد از پياده شدن اشتباهی و يه ذره پياده روی و اتوبوس گير آوردن دوباره به جايی که ميخواستيم رسيديم،البته نه دقيقاً همونجا،چون جايی که ما ميخواستيم بريم يه قلعه بالای کوه بود،و از اينجا کوهنوردی ما آغاز شد

هر چی ميرفتيم انگار از قعله که با حسرت نگاش ميکرديم دورتر ميشديم..يه جاده پر پيچ و خم که فقط گاهی ازش ماشين عبور ميکرد،هيچ جانداری به غير از ما اونجا در حال قدم!!!زدن نبود

وسطای راه به يه جايی رسيديم و رفتيم از اينا سوار شديم و بعدش هم باز به راهمون ادامه داديم تا اينکه به يه رستوران رسيديم و تونستيم نهارمون رو اونجا بخوريم،از پنجره رستوران قلعه ديده ميشد،يعنی چيزی نمونده بود که بهش برسيم

بعد از خوردن نهار،ساعت تقريباً۵ـ۵:۳۰ شده بود و همه جا تاريک !!!به کسی نگيد که بلاخره به قلعه نرسيديم

تصميم گرفتيم برگرديم...امّا ديگه نميشد اين همه راه رو توی اين تاريکی پياده برگشت هم اينکه راه،جاده اي بود که ماشين ازش عبور ميکرد و چون سراشيبی بود ،کنار جاده راه رفتن خطرناک بود!!!هم اينکه تقريباً کنار جاده جنگل مانند بود و يه جاهايی تابلو ها از وجود حيوانات عزيزی مثل گرگ خبر ميدادند...اين شد که با يه مينی ون برگشتيم پايين و بعدش هم تمام راه رو توی اتوبوس به سمت بوداپست ايستاديم،درست مثل همونايی که موقع اومدن کنار دستمون ايستاده بودند و به جايی که ما نشسته بوديم چشم دوخته بودند

با اينکه بيشتر مسافرتمون جنبه پياده روی رو داشت!!!اما خيلی خوش گذشت...جای همتون خالی

يادداشتک ها

~~۱~~

من اين چند روزه ،خيلی بهم ريختم،البته مثل هميشه ميگم و ميخندم!!!

ديروز هم کلی شيطونی کرديم و خنديديم

امروز و فردا و فرداهای ديگه هم ميخندم

امّا توی دلم يه چيزی ۲-۳ ماهه داره قلقلکم ميده

قلقلکی که خنده های مصنوعی ميسازه

خدا کنه خنده های مصنوعی جای خنده های از ته دلم رو نگيره!!!!

~~۲~~

من از دست هر کسی که بخواد سد بسازه جلوم کفريم،،ازش بدم ميآد

ما آدميم،عقل و شعور داريم

اينکه يکی بهمون گوشزد کنه اينکار يا اين حرف بده،باز ميتونه قابل قبول باشه

امّا اينکه يکی دستش رو بذاره جلوی دهنم و نذاره حرف بزنم تا بهم ثابت کنه حرفم بده رو قبول ندارم

اينکه يکی يه طناب ببنده جلوم و نذاره يه راهی رو برم که بهم ثابت کنه اون راه ،راه درستی نيست رو قبول ندارم

اينکه يکی مثل خيلی ها توی ايران خودمون،با چماق بالا سرم بايسته و بگه اگه راه غلط بری يا حرف بی مورد بزنی ميزنم تو سرت رو قبول ندارم

اون حرف و اون راه شايد به نظر منی که خدا بهم عقل و شعور داده درست باشه

امّا اگر هم غلطه با زور نميتونی جلوی من و خيلی های ديگه رو بگيری

بلاگفا،،،ميدونم سعی داری که محيط اونجا رو سالم نگه داری،،،امّا سعی نکن نقش افراد چماق به دست رو بازی کنی!!!

 

~~۳~~

از اين به بعد با کامنتايی که با جمله های "خيلی زيبا بود" ، "جالب بود" و "قشنگ بود" شروع ميشن و به جمله هايی مثل " به من سر بزن" ، " خوشحال ميشم نظرت رو در مورد نوشته هام بدونم" و "منتظر حضور سبزتون هستم"  ختم بشه به شدت برخورد ميشه!!!

من خودم هميشه به کسانی که لطف ميکنند و نوشته هام رو ميخونند سر ميزنم حتی گاهی،ميرم توی آرشيو و دوستانی که قبلاً اومدند و کامنت گذاشتن رو پيدا ميکنم و ميرم نوشته هاشون رو ميخونم...پس بدونيد اينگونه کامنت ها هيچ اثری روی من نخواهد داشت

نميدونم ،شما ها (کسانی که اينجور کامنتا رو ميذارند) کی ميخواهين اين موضوع رو متوجه بشيد!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آبان1384ساعت 15:42  توسط نازلی  | 



 

*آپ يادداشتک واری*

~~۱~~

خوب ديگه مهمونی تموم شد،۵ شبانه روز به مبارکی اين روز اينجا جشن و پايکوپی!!! برپا بود،اميدوارم که به همگی خوش گذشته باشه..از همه دوستان هم بابت تبريک و هدايا(کامنتا) گرانبهاشون ممنونم.

در جواب زيکی بايد بگم که بله،مامان عزيز بر بنده منت گذاشتند و قدم رنجه فرمودن و وبلاگ رو خوندن و البته کامنت ها رو نيز..که قرار بود کامنت بذارن،هر چی من گفتم شما بگو من بجاتون مينويسم،قبول نفرمودند که البته کامنت هم نفرمودند!!!فکر کنم سرشون خيلی شلوغ بوده،،به هر حال،از همگی تشکر ويژه کردند

در جواب مرمر عزيز هم بايد بگم که من خودم دقيق نميدونم مامان جونم چند ساله شدن!!!امّا فکر کنم متولد ۱۳۴۱ باشند

~~۲~~

والا من ديگه ميترسم حرف بزنم،نطقم يه جورايی کور شده،از بس همه گفتند چقدر طولانی مينويسی،جدی نوشته هام زياده؟

~~۳~~

چقدر خوبه آدم کادو تولدش رو جلو جلو بگيره!!!البته منظورم خودم نيست هــــــــا،چون هنوز کادوم در راهه و کی برسه،خدا ميدونه!!اصلاً ميرسه؟نميدونم کجا بود خوندم که يکی يه موبايل پست ميکنه و وقتی جعبه به دست فرد مورد نظر ميرسه ،ميبينه که جا تره بچه نيست!!!خدا کنه اين بلا سر کادوی من نياد که ديگه تا ابد روم نميشه بگم موبايل ميخوام و مجبورم با همين آينه اتوبوس(اسمی که مامانم روی موبايلم گذاشته)سر کنم

حالا ميفهمم اين ماهی های ما چه کيفی ميکنند

همونطور که ميدونيد ما واسه سفره هفت سينمون ۲ عدد ماهی لپ گلی گرفته بوديم که با سبزه ای که داشتيم بشن سنبلی از سفره هفت سين!!!که از اون اول ،اينا شدن سوگولی خونهيايا هم هی چپ ميرفت راست ميرفت واسه اينا غش و ضعف ميکرد،قربون صدقه شون ميرفت،ماساژشون ميداد!!!و خلاصه که ديگه کم کم داشت بهشون حسوديم ميشد،انقدری که به اونا توجه ميشد به من نميشد

انقدر بهشون غذا داديم که ۲-۳ برابر اندازه اوليشون شدند و يه جورايی اون تنگ بزرگه واسشون حکم تنگ کوچيکه رو داشت..اين شد که تصميم گرفتيم واسه تولدشون يه خونه بزرگ و يه همخونه کوچولو بخريم...نميدونم چرا از اين کوچولو هه بيشتر خوشم مياد،شايد چون سياه پوسته!!!روز اول هيچ چی نميخورد،تو دستم غذا ميريختم ،دستم رو ميبردم توی تنگ،هی ميامد به دستم بوسه ميزد،فکر کنم داشت تشکر ميکرد از اينکه خريديميش!!!

همه اينا رو گفتم،که يه کلام بگم ۲ تاشون مريض شدند،،يکيشون انگار سرطان پوست گرفته..روی پيشونيش سفيد شده..شايد هم داره پير ميشه اون سياهه هم يکی از چشماش خون افتاده،،،نميدونم واسه گريه است يا چيزی رفته تو چشمش

حالا نميدونم اينا رو چه جوری بايد برد دامپزشکی!؟!

~~۴~~

اينجا،اگه خوب دقت کنی،ميبينی که از بين ۲۰ نفری که توی ترم ،اتوبوس يا مترو هستند،۱۵ نفرشون بالای ۵۰ سال هستند!!!

واقعاً زياده،نه؟؟نميدونم چرا انقدر اينجا افراد مسن داره،جالبيش اينه که اکثراً هم انگار اهل خونه نشينی نيستند( که البته اين خيلی خوبه)بعضی وقتا ساعت۸ صبح تو راه دانشگاه،وقتی اينا رو ميبينم کلی کنجکاويم گل ميکنه،آخه اينا که بعضی ها سنشون از ۷۰ هم بيشتره،اون موقع صبح ،با يه ساک توی دستشون کجا ميرن!!!همشون هم بدون استثنا ساک دستشونه...بعضی هاشون هم که انگار دارن ميرن پارتی!!انقدر خوشتيپ هستند که گاهی به خودم ميگم بر گردم خونه لباسم رو عوض کنم!!!

خوشتيپ ترين پيرزنی که تاحالا ديدم ،يه کت و دامن طوسی( دامن کوتاه)با يه بليز صورتی تنش بود،با يه رژ صورتی رو لبای چروک خوردش(اينجوری نميشه،من بايد يه دوربين مدار بسته به خودم ببندم که باهاش اين صحنه ها رو شکار کنم)

بعضی وقتا فکر ميکنم که شايد اينا اون ساک رو ميگيرن دستشون که بهونه اي واسه بيرون اومدن داشته باشند  اصلاً شايد هم جايی نرن،يعنی شايد سوار ۲-۳ تا ترم ميشن و دور خيابونا دور ميزنند و بعد ميرن خونه!!!

بعضی وقتا هم ،اگه خدا بخواد ،بختشون تو همين ترما باز ميشه( واسه چندمين بار)اون صحنه های دلبری پيرزنا از پيرمردا خيلی ديدنی و زيباست

خدا کنه يه روزی تو ايران ما هم از اين افراد ببينيم،اين افراد پيری که دلشون داد ميزنه که من جوونم

از اين افرادی که به خودشون و ساعت هايی که از عمرشون ميگذره اهميت ميدن و باور دارند که

تو هر سن و سالی ميشه شاد بود

تو هر سن و سالی ميشه به همه لبخند زد

تو هر سن و سالی ميشه از دوستيها لذت برد

تو هر سن و سالی ميشه لباس های شاد و زيبا پوشيد

تو هر سن و سالی ميشه زندگی کرد...يه زندگی خوب و بی دردسر

تو هر سن وسالی....

*و در آخر اينکه ،تو هر سن و سالی ميشه وبلاگ نوشت،حتی با دستای لرزون و چشمای کم سو

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 آبان1384ساعت 15:40  توسط نازلی  | 



بهم حسودی نميکنی؟؟

حسودی نميکنی که کاش جای من بودی!!!

جای من که وقتی چشام رو باز کردم دو تا فرشته بالا سرم ديدم

مامان خوبم،دلم نميخواست هيچ وقت جای تو بودم

 

 

اگه جای تو بودم

                  هيچ وقت

دستای گرم

             فرشته اي مثل تو

 

نوازشگرم نبود

 

 

 

 اگه جای تو بودم واسه نگاه مهربونت دلتنگ ميشدم

اگه جای تو بودم شنيدن ضربان قلبت واسم آرزو ميشد

اگه جای تو بودم کسی نبود که بهم عشق ورزيدن رو ياد بده

اگه جای تو بودم آغوش هيچ کسی مثل تو بوی بهشت نميداد

 

 

اگه جای تو بودم،دلم هميشه فرشته ميخواست

امّا الان دلم ديگه نميخواد

چون خدا بهم دو تا فرشته داده

دو تا فرشته که بالای سفيدشون واسم سر پناهه

 

 

 

 

 

 

امروز واسم يکی از بهترين روزای زندگيمه

انقدر اين روز واسم مقدسه که نميدونم چی بايد بگم

فقط

ميتونم بگم

خيلی دوستت دارم،،،خيـــــــــــــــــلی

مامان جونم،تولدت مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آبان1384ساعت 16:40  توسط نازلی  | 




فرم عضویت
نام شما :
نام کاربری :
ایمیل :
کلمه عبور :
تکرار کلمه عبور :
Powered By :JustPersian
نام کاربری :
کلمه عبور :
Powered By :JustPersian