تبليغاتX
مرغ دریایی


 

گفتم تا اطلاع ثانويه تعطيل ...خوب اومدم که اطلاع بدم من آدمی نيستم که بتونم از اينجا به اين راحتی ها دل بکنم...اون شب که تصميم گرفتم اينجا رو تعطيل کنم،دلم از دنيا و از خودم گرفته بود،امّا فعلاً هيچ چی نميگم نميخوام جو اينجا غمناک بشه

در مورد پست قبلی و کامنت دوستان يه سری چيزا رو بايد توضيح بدم، اينکه

آقا داريوش، تا اونجا که من اطلاع دارم اينجا دانشکده هنر و فيلمسازی نداره،يعنی به زبان انگليسی نداره...

علی آقا،من رشته ام معماريه...اتفاقاً امروز ميخوام در مورد رشته ام يه چيزايی بگم

دخترک عزيز،در مورد رشته اي که پرسيدی و هزينه زندگی حتماً تحقيق ميکنم و بهت اطلاع ميدم

فرايزدی عزيز، در مورد ويزا،ما اينجا ويزای تحصيلی داريم و تقريباً هر سال بايد بريم و تمديد کنيم،ويزای دائم به کسانی ميدن که اينجا شاغل باشن،البته يه عده ميگفتند که اگه اينجا خونه يا زمين بخريد بهتون اقامت دائم ميدن،که ما چيزی نديديم!!! و فعلاً با همون ويزای تحصيلی اينجا سر ميکنيم

برای کار هم فکر کنم يکی از شرايط خيلی مهمش دونستن زبان مجاری باشه،البته شرکتهای انگليسی زبان و آلمانی اينجا زياد هستند و ممکنه که کسی بتونه توی اين شرکت ها مشغول به کار بشه که در اون صورت شايد بدون دونستن زبان مجاری هم مشکلی به وجود نياد...و اينکه اکثر مجاری ها زبان آلمانی بلدن تقريباً بيشتر از انگليسی

خوب حالا از کجا شروع کنم...آپ نکردن دير به دير بديش همينه،هی حرفها تلمبار ميشه،اون وقت که آدم ميخواد بياد بنويسه نميدونه از کدوم ور شروع کنه...خوب ما اول از چيزای مهم شروع ميکنيم،چيزای مهم مثل رشته تحصيليم

ديشب در حال آهنگ گوش کردن، داشتم با کامپيوتر نقشه(پلن) ميکشيدم که يهو يادم افتاد قرار بود به يکی از دوستام يه چيزی بگم،تا اومدم ياهو مسنجر رو آن کنم،آبجی يايا گفت که حال ( به قول البرز خال!!) ميکنيداااا،آيديتون رو آن ميکنيد بعد ميشينيد نقشه ميکشيد،تازه نقشه کشيدن مثل يه بازی ميمونه!!!

گفتن اين حرف همانا و جوش آوردن من همان...اين حرفها رو اولين بار نيست ميشنوم،خيلی ها بارها و بارها از اين حرفها بهم زدن،اون موقع هايی که ما ها ۵ ساعت کلاس طراحی داشتيم و ميرفتيم ساعت ها روی يه صندلی چوبی که کَفِش هيچ چی غير از چوب نيست ميشستيم و استاد عزيزمون يه عالمه مکعب و ستون و ميز و صندلی ( همه با هم )ميذاشت جلومون و ميگفت بکشين و خودش ميرفت،بعد که بر ميگشت تازه کلی تلاش کردی و يه چيزايی کشيدی ،ميامد ميگفت خط افقت کجاست؟؟؟(يعنی همه رو پاک کن از اول بکش)

اون موقع هايی که يه پلن خونه ميکشيديم و ميبرديم به استاد نشون ميداديم و يهو در عرض ۵ دقيقه همچين رو همه چی ايراد ميذاشت که دلت ميخواست بشينی همه موهات رو از ته بکنی(مثل آيکن جديد ياهو)

اون موقع هايی که شب تا صبح ميشستی اين ماکت رو ميساختی و اونوقت ميرفتی سر کلاس همه بهت اميدواری ميدادن که نمره ماکتت از ۵ بايد بشه ۶،،،امّا در کمال ناباوری ميبينی که استاد تو دفترش واست ۳ ميزاره و تو انقدر حرصت ميگيره که فقط ميری توی راه پله ها ميشينی و زار زار گريه ميکنی

اون موقع هايی که با زيکی تا صبح بيدار ميشينی و واسه ۵ دقيقه خواب له له ميزنی،آخرش هم امضات رو جلوی در ديپارتمان ميزنی پاش

و ....و .....و

همه اين موقع ها،نميدونم اونايی که فکر ميکنند ماها درسامون آسونه و مثل يه بازی ميمونه کجان

حرف من اينه،چرا عادت داريم کار همديگه رو بی ارزش بدونيم؟چرا دوست داريم بگيم که من خيلی زحمت ميکشم امّا تو هيچ؟چرا تلاش يکی ديگه رو هيچ ميدونيم؟سعی کنيم که واسه زحمات ديگران ارزش قائل باشيم،سعی کنيم تو بعضی از مسايل مقايسه کردن رو کنار بذاريم

بگذريم

برسيم به شکم!!!

غذا های دوره دانشجويی ما هم داستانی داره واسه خودش،اون موقع ها،من و خواهرم تقريباً از آشپزی فقط بلد بوديم مرغ آبپز کنيم و تنها شانسی که آورديم اين بود که برادرم تجربه چند سال زندگی مجردی رو از قبل داشت،و همين باعث شد اوايل زندگی دانشجوييمون تو کشور غريب از گشنگی تلف نشيم!!!و خلاصه اون اوايل شام و نهار تن ماهی و املت و از اين قبيل غذا ها ميخورديم..بعد ها کم کم پيشرفت کرديم و دست بکار شديم،هر دفعه يکی از خودش هنر نشون ميداد

آبجی يايا گاهی قورمه سبزی درست ميکرد( با سبزی های خشک شده فرستاده شده از طرف مامان)

آقا داداش گاهی لازانيا درست ميکرد( که اين خودش يه سيستم خاصی داشت،جالب!!!از اونجا که خيلی کم حوصله بوديم،لازانيا رو همينجوری از جعبه اش در ميآورديم و ميذاشتيم توی ظرف مخصوصش، به همراه گوشتهايی که با هزار درد سر و با استفاده از رنده!!!به صورت چرخ کرده در آورده بوديم،بعدش هم يه کمی آب ميريختيم روش!!! و ميذاشتيمش توی فر...)

من هم گاهی خورشت بادمجون درست ميکردم( تنها غذايی که بلد بودم!!!همه ميدونستند اگه غذا درست کردن پای من باشه،غذا چی داريم)

خلاصه که حالا بعد از ۴ سال يه چيزايی از آشپزی سرمون ميشه،امّا هنوز تنبلی ولمون نکرده

يکی از غذا هايی که به تازگی کشف کرديم، آبگوشت بدون گوشته!!!در واقع ميشه گفت آبتُنه

مواد تشکيل دهنده عبارتند از : تن ماهی و لوبيا سفيد  دستور پختش هم که خيلی آسونه،کنسرو لوبيا سفيد رو باز ميکنيد ميريزيد توی قابلمه،يه ذره که قل قل کرد تن ماهی رو هم بهش اضافه ميکنيد،به همين راحتی!!!

امروز عکس هاش رو با زيکی توی کتابخونه ديديم ،کلی دهنمون آب افتاد،امّا شايد واسه شما ها که نهار و شامتون کمتر از خورشت قيمه و قرمه سبزی نيست اشتها آور نباشه

به هر حال،اگه باز هم دستور پخت غذاهای خوشمزه خواستيد بگيد،سر آشپز نازلی در خدمته

يادداشتک:

~~۱~~

سيستم وبلاگم انگار به هم ريخته،شايد هم ايراد از پرشين بلاگه...نوشته هام هی ريز و درشت ميشه

لينک هم نميتونم بکنم!!!چند روزه سر کارم حسابی،هی ميرم بعضی از دوستان رو لينک کنم،ميخورم به در بسته

~~۲~~

ما توی دانشگاه يه اتاق کامپيوتر داريم مخصوص معماران عزيز،که بعضی وقتا،اگه بيکار باشيم من و زيکی ميريم اونجا و حالا وبلاگ نخون کی بخون!!!

هر دفعه هم اينجانب به زيکی متذکر ميشم که هيستوری کامپيوتر رو پاک کنه که وبلاگامون از دست دشمنان احتمالی در امان باشند!!!امّا ايشون هر بار يادشون ميره و مثلاً دفعه ديگه ( که احتمالاً يه هفته بعد هست) وقتی ميرم اونجا،يهو يه "ن" که ميزنم،همينجوری پته مته "نازلی و دوستانه" که رو آب ريخته ميشه

چند روز پيش هم نشسته بوديم وبلاگ بازی ميکرديم که يکی از بچه ها اومد کنارمون نشست،خيلی تيز گرفت موضوع رو،برگشت بهم گفت وبلاگ داری؟؟منم اصلاً نتونستم چيزی بگم،از اونجا که نميتونم دروغ بگم و زود خنده ام ميگيره دهنم رو باز نکردم و فقط با انگشت به سمته زيکی اشاره کردم،يعنی اينکه ايشون دارنميدونستم اگه به زيکی بگه آدرس وبلاگت رو بده،اون ميتونه جوابش رو بده،امّا اگه به من ميگفت نميتونستم

~~۳~~

به قول محسن چاوشی

خودکشی کار آدمای ضعيفه

خودکشی ممنوع

 (عکاس:ابجی يايا )

تا شقايق هست زندگی  بايد کرد

تا چند لحظه قبل از گرفتن عکس خواب بود!!!

 (باز هم عکاس:ابجی يايا )

 

ميخواستم حالا حالا ها يادداشتک بنويسم،يهو الان چشمم افتاد به ساعت و يادم افتاد که هنوز امتحان فردا رو نخوندم،پس همينجا يادداشتک رو قيچی!!! ميکنم تا دفعه بعد

 

يکی هيستوری رو فراموش نکنه

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مهر1384ساعت 1:32  توسط نازلی  | 



خوب،،من با پای خودم اومدم که آپ کنم( قبلاً با پای يکی ديگه ميامدم!!)،الان هم در اوج خستگی و پا درد (مراجعه شود به يادداشتک)ميباشم

امروز جرات نمی کنم چيزی غير از مجارستان بگم،آدم که موضوع پست بعديش رو از قبل تعيين ميکنه همينه ديگه

پس ميريم سر اصل موضوع

اينجايی که من هستم بوداپست پايتخت مجارستانه،همسايه هاش همونطور که اينجا  ميبينيد عبارتند از(من اصلاً نگاه نکردمااا،جغرافيام خيلی خوبه!!!)همونايی که ديديد

خود مجارستان هم زياد کشور بزرگی نيست،وقتی داشتم ميآمدم يکی ميگفت مجارستان اندازه قزوينه!!!اون موقع نميدونستم که حرفش واقعيت داره يا نه،الان هم هنوز نميدونم

از آب و هواش اگه بخوام بگم،زمستونای سرد و تابستونای خيلی گرم داره

اولين سالی که اومديم اينجا،ماه پاييز بود،از فرودگاه که اومديم بيرون،احساس کردم استخونام دارن ترک بر ميدارن،چون سرمای غير منتظره اي بود،اون سال کلی برف اومد که بعدها متوجه شدم اون سال مجارستان يکی از سردترين زمستونا رو داشته (اينم از شانس ما و واسه خير مقدممون...)

تابستون اون سال هم اينجا موندم و گرماش رو هم تجربه کردم،تقريباً مثل شمال هوای شرجی داشت امّا گرم تر

و اما واحد پولشون و مسائلی از اين قبيل

واحد پول مجارستان فورينت هست که هر تومان معادل ۴ فورينته( اميدوارم بيشتر نشده باشه و من بيخبر باشم)..قيمت ها هم تقريباً مثل ايران ميمونند،يعنی اگه يه بسته نون تست (ميخواستم بگم نون بربری،ديدم اينجا نون بربری نيست مقايسه کنم ) توی ايران ۳۰۰ تومان باشه،اينجا هم ۳۰۰ فورينت هست..امّا يادمون نره که ۳۰۰X۴=۱۲۰۰ تومان ميشه

خودم هم الان شوکه شدم،آخه خيلی وقت بود قيمت اينجور چيزا رو تبديل نکرده بودم،اوايل خيلی اينکار رو ميکردم و مثلاً وقتی ميديم يه بسته نون ميشه ۱۲۰۰ تومان اصلاً از گلوم پائين نميرفت امّا بعد ديديم که اينجوری اصلاً درست نيست و نميشه زندگی کرد امّا هنوز که هنوزه،مامان که اينجا ميخواد چيزی بخره سريع عمليات ضرب و تقسيم انجام ميدن و بعضی مواقع پيش ميآد که از خريد اون چيز منصرف ميشن

از قيمت هتل و غير چيزی نميدونم...امّا اينجا اکثراً خونه اجاره ميکنند،که يکی از خوبی ها،اينه که خونه ها معمولاً( بيشتر) با اثاثيه هست،قيمت هم از ۶۰۰۰۰ فورينت ( معادل ۲۴۰۰۰۰ تومن ) هست به بالا

هزينه های ساختمون و آب و برق و غير ه رو دقيق نميدونم!!!(چون پرداخت اين قبيل قبض ها به عهده خواهر گرام است)

حالا ديگه نوبتی هم باشه نوبت مبحث شيرين تحصيل علم و دانش است

دانشگاه مهندسی اينجا دارای رشته های ،مکانيک،شيمی،کامپيوتر( آی تی)،عمران،برق،منابع طبيعی و حمل و نقل هست که به زبان های انگليسی،فرانسوی، آلمانی و مجاری تدريس ميشه

هزينه اش هم ترمی ۲۸۵۰ يورو به عبارتی سالی۵۷۰۰ يورو به غير از وقتی که به زبان مجاری باشه،که مجانيه

دانشگاه پزشکی ،دارای رشته های پزشکی،دندون پزشکی،دارو سازی هست(البته تا اونجا که من ميدونم!!!)که هزينه اش هم تقريباً سالی ۱۰۰۰۰ دلاره..

البته شهر های اطراف بوداپست هم دانشگاه دارن،که فکر کنم هم هزينه اش کمتر باشه هم اساتيد مهربونتری دارند

خلاصه اين از اين،نميدونم چيزی رو جا انداختم يا نه،اگه چيزی جا افتاده حتماً بگين

خودم،يه روز پدرم اومد و گفتن که پاشو ميخواين برين مجارستان

و من پا شدم!!!

اون موقع هيچ چی از مجارستان نميدونستم،و البته ديگران هم زياد نميدونستن،برای خداحافظی ( که حتی وقت اون هم زياد نداشتم) به هر کسی گفتم ميرم مجارستان فکر ميکرد يه چيزی تو مايه های افغانستانه،يا اگه ميگفتمhungary  اصلاً نميدونست کجاست

الان کم کم،وضعيت فرق کرده،خيلی بيشتر اينجا رو ميشناسن و نميدونم چرا من از اين موضوع ذوق ميکنم

از اينکه به هر کی ميگم مجارستان،ميگه شنيدم جای قشنگيه،کشور خوبيه،ديدنيه!! خود به خود ذوق ميکنم،يه حس خاصيه امّا قويتر از حس وطن دوستی نيس!!!

سال پيش شايد ۱۰۰ تا ايرانی اينجا بود،امّا الان چندين برابر شده!!!نميدونم از کجا ميشه آمار دقيق رو بدست آورد،،،خيلی دلم ميخواد بدونم چند نفر ايرانی مثلاً هم وطن!!! اينجا زندگی ميکنند و اون وقت آدم احساس تنهايی ميکنه

يادداشتک ها:

~~۱~~

اين هم سايت دانشگاه مهندسی  و دانشگاه پزشکی  بوداپست

نمايی از بوداپست ۱ ~ ۲  ~ ۳

ساختمان پارلمان بوداپست

يکی از قشنگ ترين ساختمان  های دانشگاه متعلق به معماران عزيز

 

 ~~۲~~

چند روزه داره باورم ميشه که ديگه پير شدم!!!همه بدنم درد ميکنه...

يه ۳-۴روزی بود که نبايد مثلاً زياد راه ميرفتم،امّا به محض اينکه اون ۳-۴روز گذشت يهو پا شديم رفتيم جزيره،ورجه وورجه بازی!!اول يه سری با زيکی بدمينتن بازی کرديم،که همه رو کج و کوله ميزد و من دائما در حال شيرجه زدن بودم،بعدش هم که با يکی از آقايون جمع کل کل کردم و اون هی ميگفت بدمينتن بازی بچه هاست و از اينجور چيزا( حالا خودشون داشتن بشقاب پرنده بازی ميکردن!!!بازی آقايون) من هم گفتم خيلی مردی بيا بازی و ايشون هم تا تونست توپ رو سريع ميزد و کج و کوله،وقتی به خودم اومدم ديدم نفسم بالا نمياد و کمرم رگ به رگ شده باز..بقيه بازی رو به همکارم زيکی سپردم و رفتم افتادم يه گوشه

از اون روز هم عين اين پيرزنا پا درد و دست درد گرفتم،امروز هم خدا تقاص اون پسره که اومد جلوی من از پله های ترم  بره پايين و يه چيزی پشت سرش گفتم( يادم نمياد چی گفتم!!!) رو ازم گرفت و هنوز درست پام رو نذاشته بودم رو پله های ترم که احساس کردم که پله زير پام نيست و .....

من در طول اين پست سه بار خوابم برد پای کامپيوتر...اما بلاخره خودم رو به آخر متن رسوندم

شب خوش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1384ساعت 0:1  توسط نازلی  | 



اين وبلاگ خوندن و نوشتن اگه هيچ چی نداشته باشه،اينو داره که حداقل از دنيا عقب نميمونيم،مثلاً يه سری چيزا هست که من روحم هم خبر نداره و تازه وقتی ميام وبلاگ خونی ،ازشون خبر دار ميشم..يا حتی همين تاريخ روز رو من هميشه مديون دنيای وبلاگا هستم...همه اينا رو گفتم که بگم من يادم رفته بود ماه رمضونه..خلاصه که نماز و روزه هاتون قبول باشه

اينجا که همه کافر هستند و خبری از روزه گيران عزيز نيست..تو کلاسمون ۶-۷ نفر ايرانی هستيم و يدونه عرب و چند تا خارجکی،پارسال ماه رمضون عربه روزه گرفته بود و وقتی اومد سر کلاس خيال ميکرد ما ها هم روزه هستيم!!!همون روز اول اين توماس ِکانادايی*( توضيح دارد،مراجعه شود به پاورقی) انقدر اين طفلک رو اذيت کرد که....هی ميگفت بيا بريم يه چيزی بخوريم من گشنمه،يهو ميگفت اِااِا يادم نبود تو روزه هستی

از بس که اين مارمولکه،بيچاره اونم ۲-۳ روز روزه گرفت ديد اينجوری نميشه،به جمع کافران پيوست،حالا امسال نميدونم روزه ميگيره يا نه!!!

***

پارسال يکی تعريف ميکرد ماه رمضون بود و داشته اينجا تو خيابون موز ميخورده که يهو يکی ميزنه پشت کمرشو ميگه آقا مگه نميدونی ماه رمضونه؟؟البته اینجوری که ايشون تعريف کردن،راست و دروغش با خودش،گويا ظاهر پر پشتی هم داشتند!!!خدا رو شکر ما که همچين چيزی نديديم و با خيال راحت روزه خوری ميکنيم

*جريان توماس ِکانادايی هم اينه که،اين برادر عزيزمون مادر و پدر مجاری داره و فقط خودش توی کانادا بدنيا اومده و تا ده سالگی اونجا بوده،حالا هر کی ازش ميپرسه کجايی هستی با لهجه خيلی غليظ ميگه:

آيْمْ فِرام کَنِداااا (اينجوری نوشتم که به عمق لهجه پی ببريد)..و گاهی اصلاً نميگه که مجاری هم بلده حرف بزنه

حالا اون روز يکی از اساتيد از ماها پرسيد کجايی هستيد،يکی از بچه ها به نمايندگی ايرانی ها گفت

We are all from IRAN

يهو اين توماس مارمولک گفت From IRAQ

حالا استاده هی ميگفت عراق ما ميگفتيم ايران..بعد که نوبت توماس رسيد،تا اومد بره تو حس و بگه که کانادايی هست

هممون (دقيقاً با هم) شروع کرديم به جواب دادن،خوشم مياد که تو هيچ کاری متحد نباشيم تو اين کار بوديم

يکی ميگفت آقا ايشون مجاريه،يکی ميگفت مجاری هم بلده حرف بزنه،يکی ميگفت ميتونيد باهاش مجاری صحبت کنيد،اون هم فقط دهنش باز مونده بود و البته حالش خيلی گرفته شد و فکر کنم تو دلش ما رو به فوشهای بسياری مزيّن فرمودند ،که لازمه به ياد بچگی ها بگم آينـــــــــــــــــــــه

 

يادداشتک ها

~~۱~~

الان بدجور دلم هوس ايران و جو ماه رمضونش رو کرد،مخصوصاً دعايی که اسمش رو نميدونم امّا هميشه ماه رمضون از تلوزيون پخش ميشه

~~۲~~

سالهای اول که اومده بودم ،به خيلی چيزا دقت ميکردم و سعی ميکردم تفاوت ها رو چه خوب و چه بد ببينم

يکی از اون تفاوت ها ،نديدن افرادی در حال گدايی توی کوچه و خيابون بود،به جرأت ميتونم بگم تو دو سال اول من هيچ فقيری رو نديدم که دستش رو به سمت کسی دراز کنه،يه عده هستن که يه کاغذ دست ميگرن و سر چهار راهها (وقتی چراغ قرمز ميشه!!!)با احترام از کنار ماشينها ميگذرند و فقط اين فرصت رو به راننده ميدن که اگه دوست داره يه نگاهی به نوشته های رو کاغذش بندازه(من نميدونم روی اون کاغذ ها چی نوشتن!! ولی احتمالاً درخواست پول برای کمک به سازمان يا گروه خاصی هست)امّا نه التماسی هست نه اجباری برای کمک کردن...اما از پارسال ،امروز سومين باری بود که فردی رو در حال گدايی ديدم،يک بار پير مردی سر چهار راه که يه پا نداشت و جلوی ماشين ها دست دراز ميکرد ، يک بار دختر جوونی که يه دست نداشت و اومده بود توی مکدونالدز و زياد نذاشتن که بمونه و سريع بيرونش کردن و امروز دختر جوونی که بچه اش رو بغل کرده بود و واسه گدايی وارد مترو شد...امّا چيز جالبی که هست اينه که به ندرت پيش مياد کسی بهشون کمک کنه،چون به نظر اينا نبايد به اين افراد کمک کرد چون اينجوری گدايی رواج پيدا ميکنه...

چقدر تحمل نگاهش واسم سخت بود،سعی کردم زمين رو نگاه کنم تا از جلوم بگذره...واقعاً نميدونم بايد در مقابل اين افراد چکار کنم،از طرفی دلم طاقت ديدن نگاه التماس آميزشون رو نداره از طرفی هم نميخوام روزانه مليونها گدا تو کوچه و خيابون باشه و روز به روز به تعدادشون اضافه بشه!!!

~~۳~~

جديدا گويا يکی با من دچار مشکل شده !!!۳روزه هر روز اميل ويروسی دريافت ميکنم،اولين روز که ديدم فرستنده اميل آنلاينه،در جواب اميلش نوشتم،فايلتون ويروسی بود،نميدونم چرا!!(اين مظلوميتمه که منو کشته)،ديروز هم توی دانشگاه چک کردم،ديدم يه اميل ويروسی ديگه از يه آيدی خوشگل تر،الان هم که يدونه ديگه

بابا من همينجوری خودم و بچه ام( کامپيوترم)ويروس داريم،شما ديگه دست از سر کچلمون بردار...حالا خودم که هيچ چی،بچه ام رو بايد ببرم دکتر تا انا لله نشده

~~۴~~

يه برنامه هست که صفحه های هر سايتی رو که آدرسش رو بهش بدی به صورت خودکار ثبت ميکنه،يعنی ميتونی مثلاً آدرس سايت خبری يا وبلاگی رو بهش بدی و بعد از اينکه اون وب سايت رو سيو(ثبت) کرد،همه لينکهای موجود در اون سايت قابل دسترسيه(توضيحاتم به نظرم خيلی عجيب غريب بود،نه؟)به هر حال اينکه حالا نميدونم اين برنامه جديده يا من تازه ديدم،امّا گفتم بد نيست آدرس جايی که ميتونيد اين برنامه رو دانلود کنيد اينجا بذارم،البته من چون تقريباً هميشه به اينترنت دسترسی دارم فقط تاحالا از اين برنامه واسه سيو کردن وبلاگ خودم استفاده کردم،آخه به اين پرشين بلاگ نميشه اعتماد کرد،يهو شايد يه روز اومدی و ديدی جا تره بچه نيست

~~۵~~

يکی از دوستان ( وقت سيب) ازم در مورد شرايط زندگی اينجا پرسيدن و ديدم که اگه اطلاعاتی که دارم رو توی وبلاگ بنويسم بهتره،شايد به درد کس ديگه اي هم خورد..

پست بعدی در مورد مجارستان مینويسم

~~۶~~

چت روم داشتن هم به ما نيومده!!!بابا حداقل نذاشتن رنگ ديوارای اتاق چتمون خشک بشه بعداً درش رو ببندن...خلاصه اينکه کم کم همگی به شمسی بودن اينجانب ايمان مياريد،اينم از شانس من و وبلاگم

~~۷~~

ممنون آزاده جون بابت

توجه: بعضی از عکس های اين مجموعه شامل صحنه های ناخوشايند، از جمله اجساد کشته شدگان است 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 مهر1384ساعت 19:42  توسط نازلی  | 



سلام

من يه نازلی ديگه نيستم،همونم

چه ميشه کرد!!!دارندگی و برازندگی

گفتيم حالا که پول مول تو دست و بالمون هست يه وبلاگ هم توی بلاگفا بزنيم

امّا از شوخی گذشته،چون يه عده از دوستان از جمله شيوا جون با وبلاگم تو پرشين بلاگ مشکل داشت...تصميم گرفتم که يه کوپی از نوشته هام رو هم اينجا بذارم

مثلاً من ميخواستم اعتياد به وبلاگم رو ترک کنم،حالا که شدن دو تا..از کجا معلوم شايد تا چند وقت ديگه بشن سه تا

+ نوشته شده در  جمعه 15 مهر1384ساعت 19:39  توسط نازلی  | 




فرم عضویت
نام شما :
نام کاربری :
ایمیل :
کلمه عبور :
تکرار کلمه عبور :
Powered By :JustPersian
نام کاربری :
کلمه عبور :
Powered By :JustPersian